برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

روایت عشق و دگردیسی در رمان «سکوت بره‌ها»

در این مقاله قصد دارم با اشاره به بخش‌هایی از رمان سکوت بره‌ها به نکاتی اشاره کنم که امکان دارد در حوزه زندگی فردی و حتی حوزه درمان راه‌گشا و کاربردی باشد. شاید مرتبط کردن زندگی روزمره با درون‌مایه یک رمان جنایی و ترسناک کاری بیهوده و غیرممکن به نظر بیاید، ولی در این رمان به طرز هوشمندانه‌ای به مفاهیم و نیازهای بنیادین زندگی انسان اشاره ‌شده و اینکه ارضا یا عدم ارضای این نیازها تا چه حد می‌تواند در پیش‌آگاهی روند زندگی‌مان و نقشه‌ای اجتماعی که انتخاب می‌کنیم، موثر باشد. نیازها و تکانه‌هایی مثل عشق، خشم، امنیت، قدرت و غیره. در این مقاله سعی دارم با عینک روان‌کاوی به تحلیل شخصیت‌ها و ابژه‌های محوری رمان بپردازم و با نزدیک شدن به آن‌ها از منظر روان‌کاوی نکاتی را تصویر کنم که به طرز ترسناکی نشان می‌دهد، مرز باریکی بین ما و کسی که به‌راحتی به زندگی شماری از مردم پایان می‌دهد وجود دارد، اینکه همه ما نیازهای مشترکی را طلب می‌کنیم و نحوه ارضای آن‌ها، کیفیت حضور ما را در این دنیا تصویر می‌کند.

تحلیل روان‌شناختی شخصیت دکتر هانیبال در فیلم «سکوت بره‌ها»

بره نماد شکست‌ها و زخم‌های روحی

تمثیل هوشمندانه «بره» اشاره به زخم‌ها، شکست‌ها و فریادهای فروخفته شمار زیادی از ما دارد که به‌جای مواجهه، هضم و تجربه درد، از عقربه‌های زمان بالا می‌رویم به امید آنکه صدای شیون بره‌هایمان در تلاطم زمان گم شود، غافل از اینکه بره‌ها تکرار می‌شوند، فقط شکل نفیرشان در طول زندگی‌مان به اشکال مختلف خودنمایی می‌کند.

رمان سکوت بره‌های ریچارد هریس بر اساس رابطه هسته‌ای ۳ نفره با مرکزیت دکتر هانیبال روان‌پزشک شکل می‌گیرد. قصه از آنجایی شروع می‌شود که کلاریس استارلینگ دختر جوانی که در FBI مشغول کار است، در به دام انداختن قاتل سریالی به نام بوفالو بیل به بن‌بست می‌رسد و برای شناسایی و دستگیری این شخص به هانیبال، روان‌پزشک آدم‌خوار که در زندان بالتیمور محبوس است مراجعه می‌کند. کلاریس از همان ابتدا مجموعه‌ای از احساسات ضدونقیض و دوسویه را نسبت به هانیبال تجربه می‌کند. قدرت، زیرکی، سردی و بصیرت او در دیدن ورای انسان‌ها او را تواما مجذوب و هراسان می‌کند. از منظر روان‌کاوی یک مثلث ادیپال بین کلاریس، هانیبال و بوفالو بیل حاکم است. رابطه بین هانیبال/کلاریس به‌صورت پدر/دختر چندلایه، رابطه بین هانیبال/بوفالو بیل به‌صورت پدر/پسر و تک لایه و درنهایت رابطه کلاریس/بوفالو بیل به‌صورت دختر/پسر که تک لایه است.

تحلیل دینامیک این روابط از حوصله این مقاله خارج است و فقط به این بسنده می‌کنم که بگویم در این مثلث ادیپال آنچه خط‌مشی داستان را تعیین می‌کند و به سکوت بره‌های کلاریس منجر می‌شود، رابطه چندلایه پدر/دختر کلاریس و هانیبال است.

تو همان چیزی هستی که می‌بلعی

با محوریت یک روان‌پزشک آدم‌خوار به‌عنوان فیگور اصلی داستان، بدیهی است که باید به مراحل رشدی اولیه فروید یعنی مرحله دهانی نقب بزنیم، جایی که مکیدن و متعاقبا گاز گرفتن سینه مادر منبع اصلی لذت کودک است. فروید و ملانی کلاین راجع به این نکته عنوان کرده‌اند که کودکان با فانتزی بلعیدن و خوردن شخص یا شی‌ء محبوب، گمان می‌برند آن شخص جزئی از آن‌ها شده است. «تو همان چیزی هستی که می‌بلعی» و با این پیوستگی سطح تنش روانی حاصل از دوری محبوب را تقلیل می‌دهند. در کتاب توتم و تابو فروید راجع به اقوام بدوی سخن گفته که با خوردن حیوانات و تمثال‌هایی که به گمان آن‌ها دارای نیروی خارق‌العاده بودند، سعی در جذب قدرت آن‌ها داشتند. در کتاب مالیخولیا و ماتم او اشاره به پدیده‌ای کرده است که در آن وقتی شخصی محبوبش را از دست می‌دهد، با درونی‌سازی ویژگی‌های شخص ازدست‌رفته، به‌نوعی او را در خود ماندگار می‌کند.

مرحله دهانی نقب فروید

خود‌شیفتگی و سایکوپاتی

با بررسی سایکوپاتولوژی هانیبال دو تشخیص اختلال شخصیت ضداجتماعی و خودشیفته در رابطه با او قابل‌توجه است: اختلال شخصیت ضداجتماعی او که با عدم شکل‌گیری نظام وجدان به علت عدم وجود ابژه پدر و آسیب مهلک کشته و خورده شدن خواهرش در دوران کودکی قابل تبیین است؛ در رابطه با اختلال شخصیت خودشیفته، در واقع تمایل به آدم‌خواری هانیبال شکل کاملا پاتولوژیک این تکانه است. کانیبالیست (آدم‌خوار) در واقع در پی عشق و پیوند جاودانه با معشوق است و با خوردن معشوق در پی «هم‌پیوندی نارسیستیک» با محبوب است. این هم‌پیوندی نارسیستیک، اشاره‌ای نقیض به کرونوس خدای خدایان در اساطیر یونان دارد که فرزندان خود را می‌بلعید.

هانیبال که در این داستان نقشه‌های متضادی را بر عهده دارد: قاتلی بی‌رحم و هوشمند و درعین‌حال مرشد، روان‌کاو و گاها پدری حمایتگر و قدرتمند برای کلاریس. کلاریس که در اوایل کودکی پدرش کشته شده، در بخش‌هایی از تبادل روانی‌اش با هانیبال، تصویر پدر را در هانیبال زندگی می‌کند. هانیبال با اینکه از همان ابتدا می‌داند که بوفالو بیل کیست، از فاش کردن شخصیت او امتناع می‌کند و قدم‌به‌قدم مثل یک روان‌کاو زبده با کلاریس پیش می‌رود و دقیقا مثل یک روان‌کاو کلاسیک از دادن رهنمودهای مستقیم حذر می‌کند و در ملاقات آخر هنگامی‌که کلاریس ناگزیر به روایت و مواجهه با حادثه آسیب‌زای کودکی‌اش «کشته شدن بره‌ها» می‌شود، کلید حل معما را در اختیار او قرار می‌دهد و سکوت صدای بره‌ها در روان کلاریس با فاش شدن هویت بوفالو بیل هم‌زمان می‌شود.

دگردیسی و عشق در رمان «سکوت بره‌ها»

رمان «سکوت بره‌ها» روایت دگردیسی و عشق است؛ دگردیسی کرمی در سفر پروانه شدن و تقلایش در سوراخ کردن شفیره هویت فردی. هانیبال با خوردن قربانیانش در آرزوی قادر مطلق شدن و خدای خدایان شدن است. بوفالو بیل مردی که با کندن پوست زنان و پوشیدن آن در آرزوی تصاحب هویت جنسی قربانیان به‌عنوان یک زن و کلاریس دختربچه‌ای که سعی دارد با دستگیری قاتلین و مجرمین صدای بره‌های سلاخی شده در دروان کودکی‌اش را خاموش کند و ابژه پدر را به خانه بازگرداند.

عشق، خود‌شیفتگی، آدم‌خواری و سایکوپاتی در در فیلم «سکوت بره‌ها»

در مواجهه آخر کلاریس و هانیبال، هانیبال به مفهوم «سادگی» اشاره می‌کند و اینکه پشت همه رفتارهای پیچیده و پاتولوژیک آدم‌ها، نیازهای اولیه‌ای مثل عشق، قدرت، امنیت، احساس حقارت و … وجود دارد. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم پر از کالبدهای بالغ و روان‌های کودک، گالیورهایی ناتوان که در زندان نیازهای لیلی‌پوتی کودکی گرفتار شده‌اند، پس شاید بد نباشد قبل از قضاوت آدم‌های اطرافمان، قبل از اینکه انگ‌های ارزش‌مدار اجتماعی، فرهنگی، اعتقادی و حتی درمانی را به آن‌ها نسبت بدیم، به این فکر کنیم که پشت هر رفتار بیمارگونه و پاتولوژیک، یک نیاز ساده پاسخ نداده شده وجود دارد و همه ما به شکل مختص خودمان در پی آرام کردن بره‌هایمان هستیم. نیازهایمان، نیازهایی مشترک و نحوه ارضای این نیازها، هویت و غایت وجودمان را در دنیا یکتا می‌کند. این بینش در دو حیطه درمان و زندگى شخصى می‌تواند راهبردى و کاربردى باشد: در حوزه زندگى شخصى و اجتماعی شاید باور و اعمال این خاستگاه، کمى غیرواقعی و ایده‌آل‌گرایانه به نظر برسد: مثلا چطور می‌شود به کسى که با یک عملیات تروریستی به زندگی شماری انسان پایان می‌دهد، برچسب قاتل نزد و او را کودکی دید با نیازهای برآورده نشده! باید اذعان کنم که در زندگی روزمره، این رویکرد شاید همیشه عملی نباشد ولی شاید، فقط شاید، بتوانیم سعی کنیم که با کفش‌های هم راه برویم.

برچسب‌زنی به مراجع روان‌درمانی

در حوزه درمان می‌توان گفت که طبقه‌بندی و برچسب‌زنی مثل شمشیر دو لبه است: از طرفی طبقه‌بندی و تشخیص می‌تواند روند رسیدن به راهبردهای مداخله‌ای را تسریع کند و در صورت افراط می‌تواند نظام درمانى را خشک و الگوریتمى جلوه داده و درمان مراجع را محدود و محکوم‌ به طبقه‌بندی‌های خشک و قراردادى و تنها مبتنی بر حذف علائم آسیب‌زا نماید؛ مثل بخیه زدن سطحی یک جراحت داخلی که شاید فقط به‌طور موقت آسیب را کنترل کند ولی درمان نه. درمانگر باید بتواند به طرزی هوشمندانه روی لبه برنده تشخیص بالینی صرف و درک فردیت و ماهیت نیازهای مراجع راه برود؛ او باید بتواند ورای سوگیری‌های فردی، نظام ارزش‌مدار اعتقادی، فرهنگی و اجتماعی، نقاب‌های ضدونقیض مراجع را با احتیاط کنار بزند و کودک گریانش را لمس کند و مبتنی بر نیازها و آسیب‌ها و دنیای پدیدارشناسی مراجع، لباس درمانی مناسب را بر روان عریان مراجع بپوشاند به امید اینکه شاید… فقط شاید، بره‌ها آرام گیرند.

در همین راستا مطالعه مقاله «۷ روش خود‌شیفته‌ها برای کنترل و سوء‌استفاده از رابطه» را از دست ندهید.

درباره نویسنده:
دکتر مانی منجمی رزیدنت روان‌پزشکى در کالج کینگ لندن و بیمارستان مادزلى است.