برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

درآمدی بر داستان کودکی به نام «این» نوشته دیوید پلزر

کتاب پسری به نام «این» نوشته دیوید پلزر، به مدت ۵ سال پیاپی پرفروش‌ترین کتاب نیویورک‌تایمز بوده است. این کتاب سرگذشت واقعی دوران کودکی اسفبار خود نویسنده است. او در خانواده‌ای ایده‌آل به دنیا می‌آید. پدرش مامور آتش‌نشانیست و مادرش زنی با اراده است که به گفته نویسنده از عشق به فرزندانش می‌درخشد:

سال‌ها پیش از تنبیه و آزارهای جسمی و روحی‌ام، خانواده من از آن خانواده‌های خوش و خرم پر از صلح و صفای سال‌های ۱۹۶۰ بود. دو برادرم و من از داشتن والدینی به آن خوبی سعادتمند بودیم. هر خواسته و آرزوی ما از روی محبت و اهمیت کامل برآورده می‌شد…

پدرم استیون جونز خانواده‌اش را با شغل مامور آتش‌نشانی با کار کردن در قلب سانفرانسیسکو سرپرستی می‌کرد. شانه و بازوهای فراخی داشت که هر مرد عضلانی از داشتن آن به خود می‌بالید. ابروهای ضخیم سیاهش با موهایش مطابقت داشتند و وقتی به من چشمک زده و مرا ببر صدا می‌زد احساس خاصی می‌کردم.

مادرم کاترین رئروا زنی با قامتی متوسط بود. هرگز نمی‌توانم رنگ موها یا چشم‌هایش را به یاد آورم ولی مامان زنی بود که از عشق به فرزندانش می‌درخشید. بزرگ‌ترین سرمایه‌اش عزمش بود. مامان همیشه ایده داشت و مسلط بر تمام امور خانواده بود.

همه‌چیز در حد عالی روبه‌راه است. مادر در نبود پدر بچه‌ها، به خوبی به آن‌ها رسیدگی می‌کند، امنیت و آرامش همراه با عشق و علاقه در تمام لحظه‌های زندگی به چشم می‌خورد. مادر غذاهای خوب می‌پزد و بچه‌ها را به گردش می‌برد، با آن‌ها حرف می‌زند و چیزهای تازه را با حوصله برایشان توضیح می‌دهد. برای مناسبت‌های ویژه‌برنامه‌های منحصربه‌فرد می‌چیند و اجرا می‌کند. سفرهای کوتاه بهاره و تابستانی اجرا می‌کند و خانواده ۵ نفره، به واقع خوشبختند.

داستان تکان دهنده اعتیاد به الکل یک مادر نمونه

کودکی به نام «این»: داستان تکان دهنده اعتیاد به الکل یک مادر نمونه

ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که مادر به الکل وابسته می‌شود و تمام روز را به دراز کشیدن روی مبل و نوشیدن و تماشای تلویزیون می‌گذراند. دیگر از نظم و عزم و محبت پیشین خبری نیست. مادر تنها برای رفتن به دستشویی، نوشیدن نوشابه‌ای دیگر یا گرم کردن غذای مانده از جایش بلند می‌شود. دیوید که به قول خودش صدایی رساتر از بقیه برادرانش دارد و همیشه در حین ارتکاب شیطنت گیر می‌افتد به شدت مورد غضب مادر دائم‌الخمر قرار می‌گیرد. تنبیه او از ساعت‌ها رو به دیوار ایستادن آغاز می‌شود. در مرحله بعد، مادر صورت کوچک دیوید را به آینه می‌فشارد و او را وادار می‌کند که ساعت‌ها درحالی‌که صورت خود را در آینه می‌بیند بلند تکرار کند که «من پسر بدی هستم». مادر برای از سر باز کردن بچه‌ها آن‌ها را وادار می‌کند ساعت‌ها دنبال چیزی که گم کرده بگردند، چیزهایی که هرگز پیدا نمی‌شوند!

…ولی هرگز هیچ‌کدام از چیزهای گم‌شده مادر را نیافتم و او هرگز به من اجازه نداد تا فراموش کنم چه بازنده ناقابلی بودم. به عنوان یک بچه کوچک تشخیص می‌دادم وقتی پدرم از سر کار به خانه برمی‌گشت، مامان تغییر می‌کرد. مانند تفاوت شب و روز. وقتی مامان موهایش را می‌آراست و لباس‌های قشنگ می‌پوشید، به نظر آرام به نظر می‌رسید. عاشق زمانی بودم که پدر خانه بود. کتک زدن، روش آیینه یا تجسس برای چیزهای گمشده‌اش در کار نبود. پدر به صورت محافظم درآمد. هر وقت برای انجام کاری به گاراژ می‌رفت او را دنبال می‌کردم. اگر برای خواندن روزنامه روی صندلی محبوبش می‌نشست خودم را روی پاهایش جا می‌دادم. شب‌ها بعدازاین‌که ظرف‌های شام از روی میز جمع می‌شدند پدر آن‌ها را می‌شست و من خشک می‌کردم. می‌دانستم تا زمانی که کنار او ایستاده‌ام خطری تهدیدم نمی‌کند.

کتک‌های بی‌دلیل مادر هر روز تکرار می‌شود تا جایی که در یک کتک‌کاری حسابی دست دیوید می‌شکند ولی مادر تا صبح فردا این اتفاق را به روی خود نمی‌آورد. صبح با داستان ساختگی افتادن از روی تخت او را نزد پزشک می‌برد و این آغاز داستان‌های ساختگی برای پوشاندن بدرفتاری‌های مادر است.

دیوید به سن مدرسه می‌رسد و چون در زمان مدرسه از مادر و آزار او دور است مدرسه را بهشت می‌پندارد. به راحتی دوست پیدا می‌کند و مورد توجه معلمانش است اما:

یک روز در اواخر بهار وقتی از مدرسه برگشتم مادر مرا به اتاق‌خوابش پرتاب کرد و سرم داد کشید و اعلام کرد که باید در کلاس اول نگاه داشته می‌شدم چون پسر بدی بودم. من نمی‌توانستم درک کنم. می‌دانستم از همه بچه‌های دیگر در کلاس ورقه‌های با عکس‌برگردان صورت خندان بیشتری دارم. از معلمم اطاعت می‌کردم و احساس می‌کردم از من خوشش می‌آید. ولی مادر به غرشش ادامه داد که خانواده را شرمنده کرده‌ام و به شدت تنبیه خواهم شد. او تصمیم گرفت تا ابد از تماشای تلویزیون محروم باشم. باید بدون شام بخوابم و هر کار مربوط به خانه را که به ذهنش می‌رسید انجام می‌دادم. بعد از کتک جانانه‌ای به گاراژ فرستاده شدم و مجبور بودم تا زمانی که مادر برای رفتن به رختخواب صدایم کند آنجا بایستم.

تشدید آزارهای روحی و جسمی مادر

تشدید آزارهای روحی و جسمی مادر

روزهای انزوا و نادیده گرفته شدن آغاز می‌شود. حذف نام و پسر صدا زدن، جا گذاشتن او از برنامه‌های سفر، برگرداندن او به کلاس اول، حذف هدیه کریسمس و از همه مهم‌تر حذف غذا و خواب کافی، زندگی را برای دیوید تبدیل به کابوسی می‌کند که نمی‌تواند از آن بیدار شود. توهین‌ها و تحقیر بی‌دلیل مادر و جدا کردن دیوید از برادرانش و مجبور کردن آن‌ها به نادیده گرفتن دیوید شکنجه‌ای تمام‌نشدنی است.

تنبیه‌ها مرحله‌به‌مرحله عمیق‌تر و فجیع‌تر می‌شود. تا جایی که به تفریحی برای مادر بدل می‌شود. او به بهانه این‌که پسر برخلاف قوانین مادر در مدرسه روی چمن بازی کرده – که البته این‌طور نبوده – تلاش می‌کند دیوید را روی اجاق‌گاز روشن بفرستد! سوختن دست دیوید و فریادهای او و کتک مفصلی که می‌خورد با آمدن ران – برادر بزرگ‌تر – متوقف می‌شود چون مادر همیشه تلاش می‌کند در حضور دیگران عادی رفتار کند.

مادر دیوید را بی‌غذا نگه می‌دارد و دست‌آخر این گرسنگی همیشگی او را مجبور به دزدیدن غذای هم‌کلاس‌هایش می‌کند. کم‌کم هم‌کلاس‌هایش به دزدی او پی برده از او متنفر می‌شوند. گزارش مدرسه به مادر، برای دیوید کتک‌های بیشتر و غذای کمتر به همراه دارد به ‌طوری ‌که دیوید دیگر اجازه ندارد بعد از انجام کارهای سخت خانه حتا پس‌مانده غذای برادرانش را بخورد. او هنگام صرف غذا به گاراژ فرستاده می‌شود و مجبور است سرپا بایستد تا برای تمیز کردن میز یا شستن ظرف‌ها به او امر کنند.

پدر تنها امیدم بود و هر کاری می‌توانست می‌کرد تا خرده‌های غذا را به من برساند. سعی کرد مادر را مست کند با این فکر که مشروب روحیه‌اش را بهتر می‌کند. سعی کرد نظر مادر را درباره تغذیه من تغییر دهد. مادر به سختی سنگ بود. هرچه بود مستی‌اش کارها را بدتر می‌کرد. مادر هیولایی‌تر می‌شد.

دیوید کلاس دوم است که مادر پسر چهارمش را به دنیا می‌آورد. معلم کلاس دوم متوجه بی‌خوابی و بی‌توجهی و کبودی و کثیفی دیوید می‌شود و مادر را به کودک‌آزاری متهم می‌کند. اما مادر با سرهم کردن داستان حسادت دیوید به برادر کوچکش و قدرت تخیل فوق‌العاده او ماجرا را می‌پوشاند و درس خوبی به دیوید می‌دهد.

… مرا از پشت گردنم گرفت و به طرف آشپزخانه برد. آنجا روی کابینت پوشک دیگری پهن بود. بویش حالم را به هم زد. او گفت حالا اونو می‌خوری! حالت نگاه مادر عینا مانند همان روزی بود که می‌خواست مرا مجبور به دراز کشیدن روی اجاق‌گاز کند… صورتم را توی پوشک فشرد و آن را از این سو به آن سو مالید. بالا رفتن چیز گرم و لزجی را از سوراخ بینی‌ام احساس کردم. سعی کردم با نفس به داخل کشیدن از خروج خون جلوگیری کنم. تکه‌هایی از مدفوع را با خون توی دماغم کشیدم. دست‌هایم را روی کابینت فشردم تا بتوانم خودم را از دستش خلاص کنم. با تمام قوتم از این طرف به آن طرف می‌چرخیدم ولی او بسیار قدرتمند بود. ناگهان مادر فشار دستش را کم کرد. نفس‌نفس‌زنان گفت: اونا برگشتن! اونا برگشتن!

مادر با عجله حوله خیسی را به طرفم انداخت: گه رو از صورتت پاک کن!…

اوضاع هر روز وخیم‌تر می‌شود. غذا دزدی‌های دیوید لو می‌رود. مادر او را وادار به استفراغ و بلعیدن دوباره آن می‌کند. فرو کردن او در وان آب یخ و ایستاندن در سایه بیرون خانه، کار زیاد و بی‌خوابی برنامه هر روز است. کم‌کم پسر از خانواده حذف می‌شود و به گاراژ سرد و نمور منتقل می‌شود. او دو سال است که از یک دست لباس استفاده می‌کند و هم‌کلاسی‌هایش از بوی تعفن او فراری هستند.

دیگر کار زیاد و کتک و گرسنگی دادن‌ها، مادر را راضی نمی‌کند و او شکنجه‌های جدید طراحی می‌کند:

از حالتش می‌دانستم مرا کتک نخواهد زد. بلند شد و به طرف کابینت آشپزخانه رفت. شیشه آمونیاک را برداشت. من نتوانستم بفهمم. قاشق غذاخوری را برداشت و آن را از آمونیاک پر کرد. مغزم بیشتر از آن درهم ریخته بود که فکر کنم. «همین؟ همین؟ تنها کاری که می‌خواهد بکند این است که مقداری ازین بخورم؟»

نترسیده بودم. بسیار خسته بودم. به تنها چیزی که می‌توانستم فکر کنم این بود: بیا کار را تمام کن. همین که مادر خم شد، دوباره به من گفت که فقط سرعت مرا نجات می‌دهد. سعی کردم معمایش را درک کنم ولی ذهنم بسیار مغشوش بود. بدون تامل دهانم را باز کردم و مادر قاشق سرد را توی دهانم خالی کرد. مجددا به خودم گفتم که این خیلی آسان بود. اما لحظه‌ای بعد نمی‌توانستم نفس بکشم. راه گلویم بسته شده بود. جلو مادر تلوتلو می‌خوردم و احساس می‌کردم چشمانم از حدقه بیرون می‌پرند. روی دست‌ها و زانوهایم روی زمین افتادم. حباب! سعی کردم حبابی که توی گلویم بود پایین بفرستم…

این کار فردا شب در مقابل پدر اجرا می‌شود اما پدر انگار که بخواهد یکی از سگ‌هایش را نوازش کند فقط جلوی پسر زانو می‌زند و مادر درست قبل از بیهوش شدن پسر با ضربه‌هایی به کمرش او را وادار به آروغ زدن و نفس کشیدن می‌کند.

دیوید از پدر هم متنفر می‌شود اما پدر به واقع توان مقابله با لذت بیمارگونه و منحرف مادر را ندارد. به همین دلیل از او جدا می‌شود و دیوید بی‌پناه‌تر از قبل بجا ماند. …

نجات یافتن کودکی به نام «این»

دست‌آخر زخمی که از پرتاب کارد آشپزخانه توسط مادر روی سینه دیوید می‌ماند و آثار چرک و عفونت آن در کنار کبودی‌ها و خراش‌های متعدد و نیز دروغ‌های پی‌درپی که مادرش مبنی بر تصادفی بودن جراحات و کبودی‌ها به او القا کرده بود، پرستار مدرسه، مدیر و معلمان را مشکوک می‌کند و درست در روزهایی که دیوید امید برای بقا را از دست داده است او را نجات می‌دهد.

قطعا به همین دلیل است که دیوید پلزر کتاب کودکی به نام «این» را پس از پسرش استیون به معلمین و کارکنان مدرسه ابتدایی تامس ادیسون تقدیم کرده و تک‌تک از آن‌ها نام برده است.

به همه شما برای شهامتتان و برای این‌که در آن روز سرنوشت‌ساز ۵ مارس ۱۹۷۳ مشاغلتان را در معرض خطر قرار دادید. شما زندگی‌ام را نجات دادید.