برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

درآمدی بر رمان مشهور «مزایای منزوی بودن»

رمان «مزایای منزوی بودن» نوشته استیون شباسکی فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و رمان‌نویس موفق آمریکایی است که توانست به مدت ۷۱ هفته در لیست پرفروش ترین کتاب های نیویورک تایمز قرار بگیرد. این رمان مجموعه نامه‌هاییست که چارلی بصورت ناشناخته برای کسی که او را از نزدیک نمی شناسد می‌نویسد. این نامه نگاری یک طرفه از سر تنهایی و در آستانه ورود به دبیرستان آغاز می‌شود و نویسنده که خود را چارلی نامیده، تاکید می‌کند که برای ناشناخته ماندن اسم خود و تمامی اسامی را تغییر داده است. کتاب با این جملات آغاز می‌شود:

نامه‌های تنهایی پسری دچار عذاب وجدان

 

 

نامه‌های تنهایی پسری دچار عذاب وجدان

۲۵ آگوست ۱۹۹۱

دوست عزیز

برای تو نامه می نویسم چون کسی بهم گفت که اهل گوش دادن به حرف دیگرونی و درک می کنی و سعی نکردی تو یه مهمونی با یکی بخوابی هرچند می تونستی. لطفا سعی نکن بفهمی کسی که ازت بهم گفته کیه چون اونوقت ممکنه بفهمی که من کی ام؛ و واقعا نمی خوام اینطور شه. اسم آدما رو عوض می کنم چون نمی خوام منو پیدا کنی. آدرس پستی رو هم به همین دلیل نمی نویسم…

احساس گناه در سوگ عزیز از دست رفته

چارلی که آخرین فرزند خانواده ۵ نفریشان است از وقتی خاله هلن را که بهترین دوست و مهم‌ترین فرد در زندگیش بود از دست داده دچار حالات عصبی و درگیری‌های شخصیتی شده است. خصوصا که خود را مسبب اصلی مرگ او می‌داند. خاله هلن – خواهر کوچک‌تر مادرش – در نوجوانی مورد تجاوز یکی از دوستان خانوادگی قرار گرفته است. اما خانواده‌اش حرف او را وقتی این ماجرا را تعریف کرده باور نکرده‌اند و آن دوست تا مدت‌ها به خانه آن‌ها رفت و آمد داشته است. این امر او را عصبی، منزوی و ناراحت می‌کند و ارتباط او با دیگران خصوصا مردها و پسرها مشکل دار می‌شود. او خود را در مواد و مشروب غرق می‌کند تا جایی که کارش به بیمارستان می‌کشد:

آخرسر به بیمارستانی رفت که بهش کمک کرد اون قدری هوش و حواسش جماع باشه تا بفهمه که اوضاع از چه قراره و سعی کنه همه چی رو به حالت اول برگردونه. برای همین اومد و خونه ما زندگی کرد. شروع کرد به گذروندن دوره‌هایی تا کار خوبی پیدا کنه. به آخرین مرد ناجوری که باهاش بود گفت بره و اونو تنها بذاره. … اون تنها کسی بود که غیر از بابا و مامان و برادر و خواهرم برام دوتا کادو می‌خرید. یکی برای تولدم و یکی برای کریسمس. حتا وقتی اومد خونه‌مون و هیچ پولی نداشت… آخرین باری که دیدمش اون خودشو تو پالتو پیچیده بود. بهش سویچ ماشینو دادم. چون همیشه من کسی بودم که می‌تونست اونو پیدا کنه. از خاله هلن پرسیدم میخواد کجا بره. بهم گفت یه رازه. به اذیت کردن خاله هلنم ادامه دادم؛ برای اینکه دوست داشت. اون عاشق این بود که همه‌ش ازش سوال کنم. آخرش سرشو تکون داد، لبخندی زد و تو گوشم گفت: می‌خوام برم کادوی تولدت رو بخرم.

… با همه اون چیزایی که مامان و دکتر و بابا درباره مقصر دونستن بهم گفتن، نمی تونم جور دیگه‌ای فکر کنم. می‌دونم خاله هلنم الان زنده بود اگه مثل بقیه فقط یه کادو می‌خرید. زنده بود اگه یه روزی به دنیا می‌اومدم که برف نمی‌بارید…

خودکشی تنها دوست

بعد از دوره‌های روان‌درمانی چارلی به مدرسه برمی‌گردد، اما تنها دوستش بدون اینکه به او بگوید یا خبری دهد خودکشی می‌کند. بحران روحی او تشدید شده و انزوا و بی‌کسی نیز مزید بر علت می‌شود. چارلی درسخوان و بی‌حاشیه است و نمره‌های خوبی هم می‌گیرد اما دوستی ندارد. او که بچه بی‌سروصدایی ست موردتوجه بیل – معلم خوش‌ذوق و کتاب‌خوانش – است. بیل کتاب‌های خوب و عناوین مشهوری را به‌صورت هدفمند در اختیار او می‌گذارد و او را تشویق می‌کند که درباره هر کتابی نقد و گزارشی بنویسد. در اواسط سال تحصیلی چارلی با پاتریک و سم که خواهر و برادر ناتنی هستند و چند سالی از او بزرگ‌ترند آشنا می‌شود. آن‌ها او را به گرمی می‌پذیرند و با جمع دوستان خود آشنا می‌کنند. چارلی شیفته زیبایی و مهربانی سم می‌شود. اما سم دوست‌پسر دارد و با خوش‌رویی او را متوجه می‌کند که فقط می‌توانند باهم دوستان عادی باشند. او که در ۷ سالگی مورد تعرض مردی قرار گرفته درحالی‌که با یادآوری آن اشک از چشم‌هایش جاری می‌شود به چارلی می‌گوید که دوست دارد او اولین بوسه‌اش را با کسی که او را دوست دارد تجربه کند:

میخوام مطمئن بشم اولین کسی که می‌بوسی تو رو دوس داره. باشه؟

باشه

حالا گریه‌اش بدتر شده بود و منم گریه‌ام گرفت چون وقتی کسی رو می‌بینم که این‌جوری گریه میکنه نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم.

میخوام ازین مطمئن شم. باشه؟

باشه

و منو بوسید. ازون بوسه‌هایی بود که نمی‌تونم هیچ‌وقت به دوستام خوب بگم. از اون بوسه‌هایی که باعث شد بفهمم هیچ‌وقت تو کل زندگیم این‌قدر خوشحال نبودم.

جستجوی عشق و احساس تعلق خاطر در رابطه‌ای عجیب

جستجوی عشق و احساس تعلق‌خاطر

چارلی ایام خوبی را با سم و پاتریک می‌گذراند. درباره خود و احساساتش به راحتی با آن‌ها گفتگو می‌کند و حس می‌کند که درک شده است:

بعد از اینکه اینو گفتم همه‌مون ساکت و غمگین شدیم. تو سکوت چیزی رو یادم اومد که هیچ‌وقت به هیچ کی نگفته بودم. یه بار قدم می‌زدیم. فقط سه تاییمون بودیم و من وسط بودم. یادم نمونده کجا می‌رفتیم یا از کجا برمی‌گشتیم. حتا فصلش هم یادم نیست. فقط یادمه بین اونا قدم می‌زدم و برای اولین بار احساس کردم به جایی تعلق دارم.

در یک پارتی چارلی که تجربه چنین مهمانی‌هایی را ندارد با خوردن چند تکه براونی آلوده به مواد مخدر نئشه می‌شود و خیلی اتفاقی متوجه ارتباط نامتعارف برد و پاتریک می‌شود. پاتریک از چارلی قول می‌گیرد که این ماجرا را ندیده گرفته و جایی بازگو نکند. اما به نظر می‌رسد گرایش هم‌جنس گرایانه آن دو از دید دیگران مخفی نیست:

پاتریک اومد طبقه پایین. فکر کنم برد رفته بود و پاتریک لبخندی زد. باب شروع کرد به دست انداختنش که بازیکن خط حمله دلش رو برده و پاتریک بیشتر لبخند زد. فکر نکنم تا حالا دیده باشم پاتریک این‌قدر لبخند بزنه…

عشق یک طرفه

مری الیزابت – دوست صمیمی سم – از چارلی خوشش می‌آید و به او پیشنهاد رقص می‌دهد. چارلی که عاشق سم است و طبق قرارشان نباید به او فکر کند، دوستی با مری الیزلبت را می‌پذیرد ولی او آن کسی که باید نیست. صحبت‌های دونفره‌شان حول محور مری الیزابت می‌گردد و به نظر می‌رسد که او کسی را مهم‌تر از خود نمی‌داند. این شامل چارلی هم می‌شود! وقتی چارلی خبر درخواست رقص مری الیزابت را به سم می‌دهد دوست دارد که او حسودی‌اش بشود اما این اتفاق نمی‌افتد! سم خوشحال می‌شود و حتا راه و رسم رقص و دوستی با دخترها را هم به او یاد می‌دهد!

دوستی چارلی و مری الیزابت خوب پیش نمی‌رود و او نمی‌تواند سم را از ذهنش پاک کند. تشنج‌ها و حالات روحی غریب هم همراه با مشروب و مواد مخدر وضع را بدتر می‌کند. در یک مهمانی، وقتی همه باهم «جرات و حقیقت» بازی می‌کردند چارلی برای اینکه حقیقت عدم علاقه‌اش به مری الیزابت آشکار نشود جرات را انتخاب می‌کند. پاتریک از او می‌خواهد که زیباترین دختر اتاق را ببوسد:

اون موقع بود که انتخاب کردم صادق باشم. بعد از اینکه بلند شدم سکوت شروع شد. چون مری الیزابت درست کنارم نشسته بود. وقتی جلوی سم زانو زدم سکوت غیرقابل‌تحمل شد. رمانتیکی نبود، دوستانه بود. مثل موقعی که راکی رو بازی کردم و اون جنت رو. ولی اینش اصلا مهم نبود. می تونستم بگم بخاطر شراب یا آبجو بود که خورده بودم ولی اینا دروغ می‌شد. می‌دونستم اگه مری الیزابت رو ببوسم به همه دروغ می‌گفتم. ازجمله سم. از جمله پاتریک. از جمله مری الیزابت. و فقط نخواستم این کارو بکنم. حتا اگه جزئی از یک بازی باشه.

همه‌چیز به هم می‌ریزد. پاتریک، چارلی را از ماجرا بیرون می‌کشد و به او پیشنهاد می‌کند که تا آب‌ها از آسیاب نیفتاده در جمع دوستان آفتابی نشود؛ سم هم از دست او عصبانی است. کم‌کم رابطه پاتریک و برد هم به هم می‌خورد تا جاییکه پاتریک به سمت افسردگی می‌رود. چارلی که خود درگیر حمله‌های تشنجی عصبی است تلاش می‌کند پاتریک را تنها نگذارد و حتا به خواسته‌های هم‌جنس گرایانه‌اش پاسخ دهد:

من و پاتریک وقت زیادی رو باهم می‌گذرونیم. خیلی هم مشروب می‌خوریم. یعنی پاتریک بیشتر می‌خوره و من مزه می‌کنم بیشتر. دیدن دوستی که به این روز افتاده و این‌قدر زجر می‌کشه واقعا سخته. مخصوصا وقتی که هیچ کاری نمی‌تونی بکنی جز اینکه پیشش باشی. دلم می‌خواد کاری کنم که این وضع تموم بشه ولی نمی‌تونم. به همین خاطر سعی می‌کنم هر وقت میخواد دنیاشو بهم نشون بده باهاش باشم. یه شب پاتریک منو به پارکی برد که مردها میرن تا همدیگه رو پیدا کنن. پاتریک بهم گفت اگه نمی‌خوام کسی مزاحمم بشه کافیه به چشم‌های کسی نگاه نکنم…

روزها می‌گذرد. هرکدام از دوستان بعد از جشن فارغ‌التحصیلی به دنبال آینده خود می‌روند. سم نیز برای رفتن به دانشگاهی در ایالتی دیگر آماده می‌شود. چارلی که از همه کوچک‌تر است هنوز باید به درس خواندن در دبیرستان ادامه دهد و این بسیار آزار دهنده است. در شب قبل از روز خداحافظی، چارلی به دعوت سم برای کمک به جمع کردن وسایلش به منزل او می‌رود. اما حجم احساسات و فشار و تنش ناشی از احساس تنهایی همراه با علاقه شدید، در کنار سوء مصرف مواد، چارلی را دچار حمله عصبی می‌کند و:

دو ماه گذشته را در بیمارستان بودم. تازه دیروز مرخص شدم. دکتر بهم گفت که مامان و بابام منو پیدا کردن که رو مبل تو اتاق پذیرایی نشسته بودم. کاملا لخت بودم و داشتم تلویزیونی نگاه می‌کردم که روشن نبوده. گفتن نه حرفی می‌زدم نه از اون حال بیرون می‌اومدم. بابام حتا بهم سیلی زده تا بیدار شم ولی اونم جواب نداده. برای همین منو بردن بیمارستانی که وقتی هفت سالم بود و خاله هلن مُرد منو بردن. بهم گفتن که یه هفته نه حرف می‌زدم نه کسی رو می‌شناختم. حتا پاتریک رو که گمونم اون موقع به دیدنم اومده بود. فکر کردن بهش آدمو می‌ترسونه…

تاثیر رمان «ناطور / ناتور دشت» بر «مزایای منزوی بودن»

رمان «مزایای منزوی بودن» را نسخه مدرن رمان «ناطور / ناتور دشت» معرفی کرده‌اند. به نظر می‌رسد علاوه بر سبک نگارش و محتوا و مضمون رمان، تلاش هدفمند نویسنده هم در این امر بی‌تاثیر نبوده است. در متن وقتی که مادر چارلی برای هدیه تولدش چند جلد کتاب به او هدیه می‌دهد یکی از عناوین، ناطور دشت است. در جایی دیگر چارلی می‌گوید ناطور دشت را بارها خوانده و … . نوع نگارش داستان و ذکر جزییات، همچنین پرداختن بی سانسور به آنچه ذهن و دنیای نوجوانان را به خود مشغول می‌کند آن را برای مخاطب جذاب می‌کند که البته این مشخصه‌ها با زبانی متفاوت و داستانی مشابه در ناطور دشت نیز دیده می‌شود و می‌تواند نقطه تشابه موثری باشد. از نوشته‌های مشهور دیگر استیون شباسکی می‌توان به رمان مشهور «دیو و دلبر» اشاره کرد که به همراه رمان «مزایای منزوی بودن» در عرصه فیلم نیز خوش درخشیده‌اند.