برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

خلاصه و نقد رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر نیکوس کازانتزاکیس (بخش دوم)

اگر بخش اول خلاصه و نقد رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر نیکوس کازانتزاکیس را خوانده باشید می‌دانید که ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که مانولیوس و سه دوستش برای اجرای نقش مسیح و حواریون او در تعزیه‌گردانی سالانه عید پاک انتخاب شده‌اند. پدر گریگوریس آن‌ها را به این نکته توجه داده است که آن‌ها باید در طول یک سال، رفتار و منش خود را شبیه به صاحبان نقششان کنند. درواقع این ۴ نفر باید به تذهیب روح و تغییر منش بپردازند. مانولیوس با پناه بردن به کوه و انصراف از ازدواج و نیز با مطالعه انجیل تغییر را آغاز می‌کند. در کشاکش وسوسه کاترینا، او با جذام دست‌وپنجه نرم می‌کند و درست مثل ایوب پیامبر، بیماری را با تمام وجود می‌پذیرد. در یک مکاشفه درونی رهایی کاترینا را به رها شدن از خود وابسته می‌یابد و با نشان دادن چهره خود به او تلاش می‌کند تا کاترینا را از خود ناامید کرده به راه خدا بخواند. کاترینا که بیوه‌ای گمراه و عاشق مانولیوس است و نقش مریم مجدلیه را برای او تعیین کرده‌اند، هدایت را از مانولیوس می‌پذیرد و خود را از گناه دور می‌کند. در بخش اول مقاله به‌طور مفصل به او و تغییری که به‌واسطه مانولیوس در رویه و زندگی‌اش پدید آمد اشاره شد.

تزویر و ریا در رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر نیکوس کازانتزاکیس

دروه‌گرد در نقش حواری مسیح

یاناکوس دوره‌گرد که با خرش در روستاها می‌گردد و خرده‌ریز می‌فروشد یکی از منتخبین حواری مسیح است. او زن بداخلاقش را به دلیل شکم‌بارگی از دست داده و حالا خرش تنها مونس اوست. او را چون خیلی دوست دارد یوسفک نامیده و با او حرف می‌زند و درد دل می‌کند. آن‌قدر این خر را دوست می‌دارد که از کشیش خواسته تا اجازه دهد او را هم در تعزیه شرکت دهد! در اولین گام به سمت حواری شدن با خود می‌اندیشد که چطور می‌تواند بر عادت کم فروشیش غلبه کرده و درعین‌حال سود کند! یاناکوس ساده‌دل که هنگام ورود آوارگان با کمک میکلیس – پسر خان – و مانولیوس مقداری نان و شراب از انبار خان برداشته و به آوارگان داده مورد غضب پدر گریگوریس قرار می‌گیرد. پدر که دخترش را نامزد میکلیس کرده است و به همین دلیل اموال خان را اموال خود می‌داند او و دوستانش را دزد و کافر می‌خواند و نه او و نه هیچ بنده‌ای را لایق صحبت با خدا نمی‌داند:

– پدر مرا ببخش. اگر ما از مال یک مرد ثروتمند برداشته و به فقرا داده‌ایم و با این عمل مرتکب کار زشتی شده‌ایم خدا بر ما ببخشاید.

– کشیش سر بالا گرفت و با فریاد خشم‌آگینی گفت: خدا با دهان من سخن می‌گوید. تو حق نداری مستقیما با خدا هم‌صحبت شوی بلکه باید جواب او را از دهان من بشنوی؛ بنابراین من از قول خدا به تو می‌گویم که تو و کنستانتیس و مانولیوس هر سه دزد هستید …

یاناکوس درحالی‌که در را محکم به هم می‌زد زمزمه‌کنان گفت: ای کشیش شیطان‌صفت! این بدجنس مدعی است که نماینده خدا بر روی زمین است ولی اگر خدا هم مثل او بود بدا به حال ما بیچارگان! حتما همه ما را زنده‌زنده می‌خورد!

پیرمردی ثروتمند با ذهنی فقیر

یاناکوس که قصد دارد به آوارگان ساراکینا کمک کند با وسوسه لاداس پیر که او را تشویق می‌کند تا طلاها و مایملک ارزشمند آوارگان را از چنگشان درآورد اغوا می‌شود و چند سکه طلا به‌عنوان پیش‌پرداخت شراکتشان از لاداس پیر می‌گیرد. اما او که حالا می‌رود تا حواری مسیح باشد از کرده‌اش پشیمان می‌شود و سکه‌ها را به پدر فوتیس می‌بخشد و لاداس خسیس بر سر این ماجرا خر عزیزش را از چنگ او درمی‌آورد.

لاداس پیر که یکی از ریش‌سفیدان روستاست ثروتمندی گداصفت و خسیس است:

و اما لاداس پیر؟ زرپرستی واقعی است که از هرگونه غیرت و تعصبی عاری ست. بر سر چلیک‌های لبریز از شراب و کوزه‌های پر از روغن‌زیتون و کیسه‌های پر از آرد خود نشسته است و دارد از گرسنگی می‌میرد. هم او بود که یک شب وقتی مهمان داشتند به زنش گفته بود: زن، یک تخم‌مرغ آب پز کن. ما پنج نفر مهمان داریم! خودش را از خوردن و آشامیدن محروم می‌کند و پابرهنه و با لباس ژنده راه می‌رود. چرا؟ برای اینکه ثروتمند بمیرد! واقعا چه بدبختی بزرگی!

او تنها دخترش را وقتی در بستر بیماری بود به دلیل صرفه‌جویی در هزینه پزشک از دست داده و به همسرش گفته بود: «بهتر! هزینه خوردوخوراک و جهیزیه‌اش در جیبمان ماند!» کفتار صفتی لاداس پیر تا حدیست که مترصد فرصت است تا از بیماری یا مرگ روستاییان برای تصرف زمینشان استفاده کند!

نقدی بر رمان مسیح باز‌مصلوب: استفاده از دین برای فریب مردم توسط صاحبان قدرت در کلیسا

چپاول مردم به نام دین و خدا

میکلیس تنها پسر خان که اشراف‌زاده است و تا بحال دست به سیاه‌وسفید نزده منتخب دیگر برای نقش حواری ست. او در آغاز چندان دل‌خوشی از مانولیوس که توجه پدرش را به خود جلب کرده ندارد اما ایفای نقش در کنار او آن‌ها را به هم نزدیک و صمیمی می‌کند. افکار نوع‌دوستانه مانولیوس و هم‌صحبتی با پدر فوتیس و دیدن وضع اسفبار آوارگان ساراکینا کم‌کم او را از رویه‌ای که پدر و پدربزرگ و اسلافش داشته منصرف می‌کند و تلاش او را برای نجات آوارگان چند برابر می‌کند. تا جایی که با مرگ خان بر اثر پرخوری، او که تنها وارث خان است اموال و زمین‌ها و باغات پدر را به پدر فوتیس و آوارگان می‌بخشد. اما پدر گریگوریس که دختر مسلولش نامزد میکلیس است و خود را مالک اموال خان می‌داند این بخشش را نمی‌پذیرد و از مقامات، گواهی جنون میکلیس را گرفته اموال او را به نفع خود ضبط می‌کند! میکلیس که نامزدش در صومعه‌ای بستری شده و خود نیز اموال و جایگاهش را از دست داده است به ساراکینا پناه می‌برد و در حالتی شیدا گونه و مسخ به زندگی ادامه می‌دهد. تا با مرگ ماریوری – نامزدش – دنیا عملا برای او به آخر می‌رسد.

نزدیکی پدر فوتیس و ۴ دوست تا آنجا می‌رسد که اغلب اوقات خود را در ساراکینا و با مصاحبت پدر فوتیس می‌گذرانند. با او درد دل کرده به او اعتراف می‌کنند و رازهای دلشان را برای هم افشا می‌نمایند. دریکی از این جلسات پدر فوتیس نیز لب به اعتراف می‌گشاید. او که کشیش زاده‌ای درس‌خوان بوده در حادثه‌ای دختری یهودی را از غرق شدن نجات می‌دهد و به او دل می‌بازد و به قول خودش با او گناه می‌کند و از آن به بعد خدا و پدر و مادر و تقوا را به فراموشی می‌سپارد. در جشن رستاخیز کشیشی را می‌کشد و به زندان می‌افتد. دختر یهودی مرتب به دیدنش می‌رود و به او رسیدگی می‌کند و هر بار از دفعه قبل نحیف‌تر می‌شود تا اینکه تحمل دوری برایش ناممکن می‌شود و خود را می‌کشد. به گفته پدر فوتیس، عشق او را از راه خدا بریده بود اما غم او را به دامن خدا بازمی‌گرداند و به کوه آتوس می‌رود و معتکف می‌شود و …

زن گرفتم و به مقام کشیشی رسیدم. با خود می‌گفتم دیگر بدبختی‌ها مرا فراموش خواهند کرد چون به قدر سهم خود بدبختی دیده‌ام. ناخوشی آمد و زنم مرد و بچه‌هایم نیز مردند و من باز تنها ماندم و خود را با تنی شکسته و نزار رو در روی خدا دیدم. سپس یونانی‌ها آمدند و بعد از آن‌ها ترک‌ها… و بقیه ماجرای مرا خودتان می‌دانید. حمد و سپاس خدا را!

ضبط اموال میکلیس توسط پدر گریگوریس باعث جنگ بین اهالی ساراکینا و اهل آبادی می‌شود. جنگی که در آن اهل آبادی با تلقین پدر گریگوریس احساس می‌کنند در راه خدا می‌جنگند و به این جنگ افتخار می‌کنند! با این جنگ اهالی ساراکینا به آبادی دست پیدا می‌کنند و در زمین‌های خان اردو می‌زنند. اما پدر گریگوریس که خطر را جدی‌تر از این حرف‌ها تلقی کرده تصمیم می‌گیرد تقصیرها را به گردن مالونیوس که دست به روشنگری و افشای حقیقت دین زده انداخته و او را از میان بردارد. شعار برادری و برابری که اول بار بر زبان مانولیوس جاری شده هیچ جای بخشش و اغماضی بجا نمی‌گذارد. کشیش مردم را علیه مانولیوس می‌شوراند و او را بلشویک و عامل روس معرفی می‌کند. مانولیوس ساده‌دل برای نجات اهالی ساراکینا و برای اینکه به بهانه دستگیری او جنگ خونین دیگری آغاز نشود خود را به کشیش تسلیم می‌کند. کشیش گناه کشتن او را به گردن می‌گیرد و مردم را برای دشنه آجین کردن مانولیوس تحریک می‌کند:

…لیکن در همین وقت جمعیت خود را به روی مانولیوس انداخته بود. خون از تن او فوران کرد و به صورت‌ها شتک زد و دو سه قطره خون گرم و شور بر لب‌های پدر گریگوریس افتاد. مانولیوس با صدایی خفه و رو به احتضار گفت: برادران من … ولی نتوانست حرفش را بزند. و بر سنگفرش صحن در غلتیده بود. تشنجات مرگبار تنش را تکان می‌داد. بازوانش مثل کسی که به صلیب کشیده شده باشد هنوز از هم باز بود. خون از همه جای تنش می‌ریخت: تنش را با دشنه سوراخ‌سوراخ کرده بودند…

و این حادثه درست در شب جشن میلاد مسیح یعنی زمان مقرر برای تعزیه‌خوانی مسیح رخ می‌دهد. فداکاری مانولیوس کمکی به وضع آوارگان ساراکینا نمی‌کند و آن‌ها مجبور می‌شوند از ساراکینا کوچ کنند و آوارگی از سر گیرند.

پدر فوتیس می‌شنید که ناقوس با شادی تمام می‌نواخت و اعلام می‌کرد که مسیح متولد شده و برای نجات دنیا به زمین فرود آمده است. سرش را تکان داد و آهی کشید و گفت: خداوندگارا، این هم بی‌فایده بود. قریب دو هزار سال از تولد تو می‌گذرد و در این مدت یک روز نبوده است که تو را به صلیب نکشند. پس تو کی به دنیا می‌آیی که دیگر به صلیبت نکشند و جاویدان در میان ما زندگی کنی؟