برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

معرفی رمان ترسناک نوجوان «اسب سفید در مرداب»

رمان ترسناک «اسب سفید در مرداب» داستان ماجراجویانه‌ای است که به قلم ارزولا ایسبل – نویسنده آلمانی – برای نوجوانان در ژانر وحشت نوشته شده است.

ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که برنامه تابستانی راگنی هیلر برای سفر به جزیره‌ای کوچک در یونان و یادگرفتن قایقرانی به همراه دوستش لیلی به هم می‌خورد! راگنی به علت شغل پدرش که پژوهش‌گر درباره ارواح و دنیاهای دیگر است و به این دلیل زیاد مسافرت می‌کند، در یک سانحه رانندگی مادر و برادر کوچکش را از دست داده است. از آن به بعد در هیچ سفری او را همراهی نکرده و حس می‌کند پدر جز کار و تحقیقاتش به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌دهد. اما با به هم خوردن برنامه تابستانی و درک تنهایی پدرش، به پیشنهاد او و با بی‌میلی تصمیم می‌گیرد در سفر تحقیقاتی به اسکاتلند همراهی‌اش کند. در گلنگارت در خانه خانم آبرکرامبی در وسط دهکده‌ای که روی صخره قرار دارد مستقر می‌شوند و در بررسی اماکن دیدنی و جاذبه‌های گردشگری منطقه، در کنار دریاچه‌ها و کوهستان دیدنی، قلعه ریکروین کاستل توجه او را جلب می‌کند.

قلعه اشباح در داستان ترسناک «اسب سفید در مرداب»

قلعه اشباح

این قلعه در قرن ۱۴ ساخته شده و یکی از مشهورترین و بدنام‌ترین قصرهای اشباح در اسکاتلند است! این مطلب راگنی را که از هر چیز وحشتناکی گریزان است خوشحال نمی‌کند. او در تلاش برای نادیده گرفتن قلعه به گردش ادامه می‌دهد و در روستا به گربه‌ای گرسنه برمی‌خورد و به او غذا می‌دهد. گربه مخفیانه او را تعقیب می‌کند و به خانه می‌رسد. خانم آبرکرامبی که از گربه نفرت دارد و او را موجودی شیطانی می‌داند اجازه ورودش به خانه را نمی‌دهد. راگنی گربه را زیر بغلش می‌زند و به دنبال جای دیگری برای خودش و مک – نامی که برای گربه اسکاتلندیش انتخاب کرده – می‌گردد. آیلین – زن میان‌سال سرزنده و با نشاط که به مترجمی مشغول است – اتاقی به او و مک می‌دهد. بعد سر صحبت درباره ریکروین باز می‌شود و او درباره شبحی که مادرش در ریکروین به چشم دیده با پروفسور هیلر – پدر راگنی – صحبت می‌کند:

آیلین اضافه کرد:

مادرم توی یکی از راهروهای جناح چپ عمارت، وقتی از یه اتاق که برای مهمون آماده می‌کرده، بیرون می‌آد با اون روبرو میشه. اول فکر می‌کنه مهمونه و زودتر از موعد رسیده، ولی بعد متوجه لباس‌های عجیب‌وغریب اون میشه. اون یه شلوار تا زانو پوشیده بوده با یه کت مخمل تیره که یقه توری بزرگ داشته… توی بغلش چیزی داشته که توی یه دستمال نخی پیچیده بوده و از کنار مامان رد شده، بدون این‌که به اون توجه کنه. مامان می‌گفت اون بی‌اعتنایی نکرده؛ طوری که خیلی از نجیب‌زاده‌های اون موقع با خدمه رفتار می‌کردند. بلکه مطمئن بود که واقعا اون رو ندیده. وقتی هم روش رو به طرف اون برگردونده، یهو ناپدید شده!

کشته شدن اسب سفید در داستان ترسناک «اسب سفید در مرداب»

ناپدید شدن اسب سفید وحشی

در حاشیه ماجراهای گوناگون رمان و بعد از دیدن اسب سفید وحشی در دشت که بی سوار می‌تاخت و ناگهان غیب شد، سر زدن به باغ سحرآمیز و زیبای قصر ریکروین و شکستن یکی از گلدان‌ها توسط مک، مقدمه آشنایی راگنی را با آنگوس دایسارت – لرد بازمانده از طایفه اصیل و شریف ریکروین کاستل – به وجود می‌آورد. او که در لباس باغبانی شباهتی به لردها ندارد با اصرار راگنی برای بازگشتن و پرداختن هزینه گلدان شکسته موافقت می‌کند. در فاصله دیدار اول با لرد تا رسیدن قرار بعدی، راگنی در رویاهایش سه مرد جوان سوارکار را می‌بیند که در کوهستان می‌تازند. ناگهان دو جوان که بر اسب‌های قهوه‌ای سوار هستند، هم‌زمان با شلیک گلوله سوار اسب سفید را می‌کشند و راگنی با وحشت از رویا بیرون می‌آید. در راه آمدن به قصر، راگنی و مک دچار طوفان می‌شوند و بالاجبار در قصر می‌مانند. این فرصت مناسبی برای دانستن چیزهای بیشتری از اشباح قصر است…

نمی‌توانم بگویم چه چیز ما را وادار کرد تا بازهم یک ‌قدم به جلو برویم؛ شاید در پی وسوسه‌ای پنهانی یا ندایی درونی بودیم. و در یک‌ لحظه دوباره همه‌چیز مثل وقتی بود که برای اولین بار به اینجا پا گذاشتم: نسیمی سرد بر ما وزید. نور ماه همانند شبنم یخ‌زده‌ای به نظر می‌رسید. نجوای باد و صدای آب جویبار فرونشست. همه‌چیز بی‌حرکت و کاملا آرام بود. انگار با نیرویی سحرآمیز مسخ شده بودیم. در مرکز آن نور، حلقه سنگ‌ها بود که نور ماه را مثل بلوری بزرگ منعکس می‌کرد. نوعی ارتعاش از آن ساطع می‌شد. لرزشی بی‌صدا.

آنگوس نجواکنان گفت: اونجا رو! اون رو می‌بینی؟

اسب سفید دوباره روی لبه صخره جایی که آبشار از دل کوه جاری می‌شد ایستاده بود. توده‌ای نور سفید دود مانند یا مه، دور او را احاطه کرده و او سرش را بالا گرفته بود. واضح و بی‌نقص مانند پیکری افسانه‌ای که در حین حرکت با طلسمی به سنگ تبدیل شده باشد. تازه متوجه شدم که ما در آستانه آن دنیا، در عالم پری‌ها پا گذاشته بودیم…