برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

خلاصه و نقد رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر نیکوس کازانتزاکیس (بخش اول)
رزا عطایی در نقد کتاب

خلاصه و نقد رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر نیکوس کازانتزاکیس

رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر مشهور نیکوس کازانتزاکیس – نویسنده و جهانگرد یونانی – در سال ۱۳۴۹ از فرانسه به فارسی ترجمه شده است.

تعزیه‌گردانی مسیح

داستان از روز بعد از عید پاک شروع می‌شود. درست زمانی که پدر گریگوریس – کشیش – و بزرگان آبادی در خانه پدر جمع شدند تا طبق سنت هرساله برای اجرای نمایش مسیح و حواریونش، افرادی از بین مردم عادی انتخاب کند. در این جلسه مانولیوس – چوپان درستکار و خوش‌چهره خان – برای اجرای نقش مسیح، میکلیس – تنها پسر خان – یاناکوس – کاسب دوره‌گرد روستا – و کستانتیس قهوه‌چی به‌عنوان حواریون مسیح، کاترینا – بیوه‌زن هرجایی روستا – برای نقش مریمِ مَجدَلیه و پانایوتیس غول‌پیکر به‌عنوان یهودا انتخاب می‌شوند. رسم بر این است که افراد انتخاب‌شده تا عید پاک سال بعد تلاش کنند تا صاحب نقش خود را شناخته و در رفتار و گفتار خود، او را الگو قرار دهند. مسیح و سه حواری انتخاب‌شده از همان لحظه دچار حسی درونی و اشتیاقی بزرگ برای این کار می‌شوند ولی یهودا – که پیش‌ازاین نیز به خاطر ظاهر خشن و اخلاق تندش منفور روستاییان بود از هم‌گروهی‌ها و بزرگان روستا کینه به دل می‌گیرد و هرروز بدخلق‌تر و بدرفتارتر می‌شود.

تعزیه گردانی مسیح در رمان «مسیح باز‌مصلوب»

چندی بعد پدر فوتیس به همراه گروهی از مردم که ترک‌ها روستایشان را غارت کرده، آتش زده و آن‌ها را آواره کرده‌اند به آبادی وارد می‌شوند و تقاضای کمک می‌کنند. اما پدر گریگوریس که نمی‌خواهد روستایش را با کسی دیگر شریک شود و از لحن قاطع و تاثیر گذار پدر فوتیس هم احساس خطر کرده است، مردن پیرزنی از گروه به دلیل گرسنگی و ضعف را به وبا نسبت می‌دهد و مردم را علیه پدر فوتیس و گروهش می‌شوراند و از آبادی می‌راند! مانولیوس و دوستانش در اولین گام برای شبیه شدن به مسیح و حواریون، در آبادی دوره می‌افتند و برای آوارگان غذا و لباس جمع می‌کنند و به پدر فوتیس پیشنهاد می‌کنند تا در کوه ساراکینا اقامت کنند.

مانولیوس که نامزد لنیو – دختر حرامزاده خان – است با انجیل کوچکی به کوه نزد گوسفندان خان می‌رود و خیال ازدواج را از ذهن پاک می‌کند و به مطالعه انجیل و بازشناسی مسیح می‌پردازد. او که عمیقا موردتوجه کاتریناست و در درون نیز تمایلی به این زن زیبا و مهربان دارد از رودررو شدن با او خودداری می‌کند ولی رویای او خواب‌هایش را آکنده و آشفته می‌کند. به همین دلیل برای خلاص از این رویاهای آزارنده و به بهانه راهنمایی و هدایت کاترینا نیمه‌شب به سمت روستا سرازیر می‌شود اما همین‌که به روستا نزدیک می‌شود احساس درد و سوزش و پیدا شدن زخم جذام در صورتش او را از رفتن بازمی‌دارد. او این بلا را نشانه‌ای از سوی مسیح می‌داند و خود را در کوه محبوس و از دید دوستانش مخفی می‌کند. در همان حال شمایل زیبایی از مسیح در ذهنش تداعی می‌شود و او را وادار می‌کند تا این صورت را بر چوب کنده‌کاری کند. دراین‌بین لنیو که برای اصرار به ازدواج به کوه آمده، با دیدن چهره مانولیوس پا به فرار می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد با چوپان نوجوان و وحشی پدرش ازدواج کند!

مانولیوس چوپان عاشق در نقش مسیح

مانولیوس و سه یارش هرکدام در مسیر زندگی‌شان و به شیوه خود دچار تحولی گام‌به‌گام می‌شوند و در دوراهی انتخاب بین پدر گریگوریس طماع و نابکار و پدر فوتیس خدایی و دانشمند به سمت پدر فوتیس و اهالی ساراکینا کشیده می‌شوند. غور و تفحص در انجیل، این چهار یار را به این نتیجه می‌رساند که آنچه پدر گریگوریس به‌عنوان مسیحیت در روستا اجرا می‌کند و آنچه از زبان مسیح بیان می‌نماید تحریفی آشکار است. درعین‌حال، نفوذ پدر گریگوریس و منافع خان و بزرگان آبادی ایجاب می‌کند که مردم در جهل و گمراهی نگه داشته شوند.

مانولیوس در تلاشی دیگر برای رهایی از کابوس‌ها با همان چهره به دیدن کاترینا می‌رود. کاترینا او را به گرمی می‌پذیرد و زخم‌های چرک کرده صورت کریهش را نوازش و تمیز می‌کند. مانولیوس او را به راه مسیح دعوت می‌کند و از آن به بعد کاترینا بدون آن‌که به مانولیوس دست‌ یافته باشد، به عشق او، در خانه‌اش را به روی مردان می‌بندد.

آبادی که در زمان اشغال یونان توسط عثمانی‌ها قرار دارد تحت نظارت آقا که یک ترک مسلمان است اداره می‌شود. آقا با کنیز و خدمتکار و پسر نوجوانی به نام یوسفک که با ترانه‌هایش بساط مشروب او را همراهی می‌کند اوقات می‌گذراند و کاری به کار مردم آبادی و اعتقادات و بحث‌وجدلشان ندارد. تنها وقتی نظارت و تصمیم‌گیری لازم باشد پادرمیانی می‌کند. اما وضع به همین منوال نمی‌ماند و یوسفک آقا در بستر خواب به قتل می‌رسد. آقا که تعلق‌خاطری بیش‌ازحد به او دارد به همه آبادی غضب می‌کند. ریش‌سفیدان را زندانی کرده تهدید می‌کند که اگر قاتل را تحویل ندهند یکی‌یکی آن‌ها را و بعد تمام مردم آبادی را به دار می‌آویزد. پانایوتیس یهودا که از مانولیوس دل‌خوشی ندارد تلاش می‌کند او را قاتل معرفی کند. خبر قتل به مانولیوس که به‌تازگی از زخم‌های جذام نجات یافته می‌رسد و تصمیم می‌گیرد برای نجات مردم آبادی خود را تسلیم کند. از طرفی کاترینا که شیفته اوست خود را به خان می‌رساند و با بر گردن گرفتن قتل، به دست او کشته می‌شود. در همین حین کنیز پیر خانه که به خدمتکار ترک مظنون است لباس‌های خونی او را که مخفی کرده می‌یابد و معلوم می‌شود که قاتل، خدمتکار آقا بوده است. ریش‌سفیدان که از ترس مرگ پته هم را روی آب ریخته‌اند و حسابی به هم پریده‌اند آزاد می‌شوند و فداکاری کاترینا به چشم و زبان هیچ‌کس نمی‌آید…

تقابل شخصیت‌هایی که کازانتزاکیس در این رمان آفریده، چشمگیر است. شخصیت اصلی رمان مانولیوس چوپان است. او که فردی آرام، امین و موجه است به‌محض اینکه برای اجرای نقش مسیح انتخاب می‌شود به بازبینی شخصیت خود می‌پردازد و در این زمینه با خودش بسیار سخت‌گیر است. انگیزه شبیه شدن به مسیح، او را که قرار ازدواج دارد با اشاره یاناکوس از این کار منصرف می‌کند:

حرف‌های یاناکوس با همان لحن خشن و مسخره‌آمیز و سرشار از حقیقت یک بار دیگر در گوشش طنین انداخت: تو مدعی هستی که نقش مسیح را بازی می‌کنی و آن‌وقت می‌خواهی زن بگیری و خودت را آلوده کنی؟… ای دروغ‌گو، ای کذاب!

تقابل عشق زمینی و سلوک عرفانی

تقابل عشق زمینی و سلوک عرفانی

این اولین گام برای مسیح شدن مانولیوس است. او با انجیل کوچکی که میکلیس به او بخشیده به کوهستان پناه می‌برد تا از شهر و لنیو و وسوسه‌های زندگی عادی دور باشد. اما دیدار او در آخرین لحظه با کاترینا که کنار چاه انتظار او را می‌کشید چالش دیگری به همراه دارد. او ادعا می‌کند که مانولیوس را به‌عنوان منجی خود در خواب می‌بیند. کاترینا رسما عاشق مانولیوس است و او نیز میلی درونی به کاترینا دارد که هرگز به زبان نیاورده است. گرچه او کاترینا را قویا رد می‌کند اما کاترینا نه‌تنها رویاها و کابوس‌های او را رها نمی‌کند بلکه در بیداری نیز تصور او ذهن و دلش را تسخیر کرده است. او در تمام رویاها از مانولیوس کمک می‌خواهد و مانولیوس به این نتیجه می‌رسد که نجات کاترینا از منجلابی که خود را در آن گرفتار کرده است تنها به دستان او ممکن خواهد بود:

با این اندیشه مانولیوس نیمه‌شب از کوه پایین می‌آید و به سمت خانه کاترینا می‌رود:

همچنان که به راه می‌رفت به مغز خود فشار می‌آورد تا کلماتی را که بایستی به کاترینا بگوید و شیوه‌ای را که بایستی برای گفتن آن‌ها به کار ببرد تا کلام خدا بهتر به دل بیوه‌زن بنشیند بیابد. «درخواهم زد، او خواهد آمد و در به روی من خواهد گشود… از دیدن من تعجب خواهد کرد. دوباره در را خواهد بست و ما باهم داخل خانه خواهیم شد…» او قبلا حیاط خانه بیوه‌زن را دیده و نترسیده بود؛ میخک‌ها و ریحان‌ها و چاه آب را هم دیده بود… اما درون خانه چطور؟ مانولیوس دستخوش وحشت شد. ایستاد تا نفس تازه کند. با خود اندیشید: «در درون خانه حتما تختخوابی هم هست…» ذهنش مغشوش شد. دیگر نمی‌دانست به بیوه‌زن چه بگوید. حتی دیگر نمی‌دانست چه عذری برای این کار خود بتراشد که چرا چنین ساعتی از شب از کوه فرود آمده و در خانه او را زده است.

با این افکار و هجوم تصورات دیگر، مانولیوس کاترینا را نزدیک خود حس می‌کند به‌گونه‌ای که حتا نفس او را بر چهره‌اش احساس می‌کند. در کشمکش این خیالات ضعف شدیدی بر او غالب شده و پاهایش سست می‌شود و:

با وحشت تمام از خود پرسید: «این‌که بود که می‌خندید؟ این‌که بود که به‌زانوی من خورد و آن را تا کرد؟» و به‌راستی او صدای حرف و خنده بیوه‌زن را در درون خود شنیده بود و هنوز پره‌های دماغش از تندی عطر او می‌سوخت. چشمان خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و فریاد زد: «خدایا کمکم کن!» اما آن شب آسمان به نظرش بسیار بلند و خدا بسیار دور آمد. خدایی که حرف نمی‌زد، خدایی که نه دوست بود و نه دشمن و حالتی حاکی از بی‌اعتنایی و سردی داشت. مانولیوس ترسید.

زخم‌هایی شبیه به زخم جذام سراسر صورت او را می‌پوشاند و او که خود را مسخر شیطان می‌پندارد با ترس و یاس به کوه فرار می‌کند. هنوز رویاها او را درگیر خود می‌کنند اما مانولیوس که به این اعتقاد رسیده که آن شب شیطان بوده است که او را به سمت خانه کاترینا کشانده است نه خدا، فکر بیوه‌زن را از خود دور می‌کند.

مدت‌ها می‌گذرد تا مانولیوس بتواند با کشمکش درون خود کنار بیاید و تصمیم بگیرد که با نشان دادن چهره‌اش به کاترینا او را از خود ناامید و به قول خودش آزاد کند:

من آمده‌ام تا تو را از شر خودم خلاص کنم کاترینا. آمده‌ام به تو بگویم که دیگر به فکر من نباش و دیگر مرا صدا مزن. آری کاترینا، خواهر من. من آمده‌ام تا تو از قیافه من وحشت کنی.

…بیوه‌زن چشمان خود را دراند و هی نگاه کرد و نگاه کرد … تا ناگهان دست جلو چشمان خود گرفت، خود را در آغوش مانولیوس انداخت و شروع به ناله و زاری کرد و جیغ‌زنان گفت: آه مانولیوس! عشق من!

بار دیگر سکوت برقرار شد. مانولیوس بازگفت: خواهر، من می‌خواهم روح تو را نجات بدهم و تنها با نجات توست که خود من هم نجات خواهم یافت. نجات روح من بسته به رهایی روح تو است. کاترینا یکه‌ای از شوق خورد و بانگ برآورد: روح من وابسته به روح توست مانولیوس؟ پس روح مرا بگیر و آن را به هر جا که می‌خواهی ببر. به مسیح بیندیش که او نیز به همین شیوه سرنوشت روح مریم مجدلیه را در دست داشت.

از آن به بعد کاترینا در خانه‌اش را به روی مردان می‌بندد و در بزنگاهی که مانولیوس در خطر است و بنا دارد به خاطر نجات مردم، قتل یوسفک را به گردن بگیرد، خود را به خانه خان می‌رساند و با اعتراف دروغین به قتل یوسفک به دست او کشته می‌شود.

هرچند این اقدام عاشقانه و جسورانه و این ازخودگذشتگی کاترینا می‌تواند نقطه عطفی در ماجرا باشد اما کازانتزاکیس بنا ندارد او را به‌عنوان قهرمانی در داستان خود بنمایاند و او به‌جز چند اشاره حاشیه‌ای ناگهان از ذهن و خاطر همه پاک می‌شود.

اما مانولیوس هنوز در مسیر مسیح شدن راه زیادی در پیش دارد…

خلاصه و نقد رمان «مسیح باز‌مصلوب» اثر نیکوس کازانتزاکیسدر در بخش دوم ادامه دارد.

 

درباره نویسنده:

رزا عطایی، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی، مربی فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، برگزیده کشوری دوره‌های مختلف جشنواره‌های قصه‌گویی، مدرس قصه‌گویی و دوره‌های پرورش خلاقیت و بازی درمانی و نیز مربی کودکان با نیاز‌های ویژه است.