برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

رمان «ناتورِ دشت» اثر «جی. دی. سَلینجر»

بعد از خواندن چند ده کتاب بی‌محتوا، قبل از شروع رمان یا کتابی جدید که در مورد «ناتورِ دشت» هم صدق می‌کند، معمولا جستجویی در مورد محتوای آن انجام می‌دهم و اگر نقدی موجود باشد حداقل دو الی سه نقد مربوطه را قبل از شروع کتاب مطالعه می‌کنم. در مورد کتاب‌های غیر ایرانی، نقدهای زبان اصلی را ترجیح می‌دهم (بنا به تجربه اکثر نقدهای ایرانی ترجمه‌ای ضعیف با برداشتی اشتباه از نقدهای انگلیسی هستند که اکثرا به نکات یکسان و مشابهی اشاره دارند).

در این میان نکته‌ قابل‌ذکر این مورد هست که اکثر سایت‌ها و منتقدین در مورد کتاب‌هایی که در لیست کتاب‌های پرفروش قرار گرفته‌اند، سعی دارند نقدهای مثبت ارائه دهند! سوالی اصلی این است چرا نقدهای منفی دیده نمی‌شوند؟ آیا از بین تمام افرادی که این کتاب‌ را مطالعه نموده‌اند فردی نبوده که به کتاب علاقه نداشته باشد؟ شاید هم افرادی که نقد منفی داشته‌اند از ترس اینکه جامعه روشنفکران نقد منفی آن‌ها را زیر سوال ببرند اقدام به خودسانسوری می‌نمایند. جالب است بدانید در مورد انتشار این دست نتایج مثبت راجع به موضوعی خاص، تورشی به نام «تورش انتشار» وجود دارد؛ در تعریف «تورش انتشار» آمده است: این تورش مربوط به چاپ مقالات در مجلات و سایت‌ها است و به معنای آن است که سردبیر مجله یا مدیر سایت، بیشتر برای چاپ مقالات با نتایج مثبت یا مقالاتی که نتایج آن در مطالعات قبلی اثبات شده است تمایل دارد، نه مقالاتی که با نتایج منفی همراه هستند یا مطالعاتی که به نتایج مشخص دست نیافته‌اند. به‌عبارت‌دیگر شاید اگر تمام افرادی که کتابی را مطالعه کرده‌اند آزادانه راجع به موضوع آن اظهارنظر می‌نمودند، بعضی از کتاب‌هایی که در لیست پرفروش‌ترین‌ها و بهترین‌ها قرار گرفته‌اند، از قله کمی فاصله می‌گرفتند.

جروم دیوید سَلینجر نویسنده رمان «ناطورِ دشت»

کتاب «ناتورِ دشت» یا «ناطورِ دشت» نوشته آقای «دی. جی. سلینجر» در لیست صد کتاب برتر قرن بیست قرار گرفته که در راستای توضیح ارائه شده در مقدمه از نظر من جایگاهی متوسط دارد؛ که البته دو دلیل عمده‌ مانع از سقوط و قرار گرفتن آن در جایگاه ضعیف می‌شود:

۱: موضوعی که اتفاقا در مورد تمام کتاب‌های ترجمه‌شده در ایران قابل بسط است، این نکته است که بعد از عبور از چندین فیلتر، در گاهی موارد (خوانده شود اغلب موارد) ترجمه کتاب از متن اصلی به‌قدری فاصله می‌گیرد که خواننده قادر به درک نکته‌ و پیام اصلی کتاب نیست. بنابراین نمی‌توان قضاوت کرد آیا کم‌وکاستی‌های موجود در کتاب ترجمه‌شده در متن اصلی کتاب هم وجود داشته یا خیر (این کتاب توسط انتشارات متفاوتی به چاپ رسیده و نسخه‌ای که من مطالعه کردم، ترجمه مهدی آذری و مریم صالحی بود که وجود دو مترجم برای ترجمه یک کتاب ۲۳۰ صفحه‌ای به‌تنهایی گویای همه‌چیز است!).

۲: تفاوت بافت فرهنگی ایران و امریکا که باعث شد دغدغه‌های شخصیت اصلی داستان به شخصه برای من غیرقابل‌هضم باشد. بنابراین با توجه به موارد ذکر شده، شاید این کتاب سزاوار جایگاه متوسط نباشد اما خواندن مطالبی که در ادامه توضیح داده خواهند شد، شما را تا حدی در مورد مطالعه یا عدم مطالعه این کتاب راهنمایی خواهد نمود.

نقد کتاب «ناطور دشت» نوشته «جی. دی. سلینجر»

رمان از زبان نوجوانی نیویورکی به نام «هولدن کالفیلد» روایت می‌شود، نوجوانی که در زمان روایت رمان هفده سال دارد و در یک آسایشگاه روانی بستری است. او در این کتاب به توضیح سه روز و دو شب از روزهای منتهی به کریسمس سال قبل و اتفاقاتی که روی‌هم‌رفته باعث طغیان روح سرکش و در نهایت مشکلات روحی که منجر به بستری شدن او در آسایشگاه روانی شده‌اند، می‌پردازد.

داستان از روز شنبه و مدرسه‌ شبانه‌روزی «پنسی» شروع می‌شود، مدرسه‌ای که هولدن به علت عدم کسب نمره قبولی در ۴ درس از ۹ درس اصلی از آنجا اخراج شده است، اما تا روز چهارشنبه و قبل از شروع تعطیلات کریسمس باید در مدرسه بماند؛ زیرا نامه اخراج او از مدرسه سه‌شنبه یا چهارشنبه به دست خانواده‌اش می‌رسد و هولدن قصد ندارد تا زمانی که آن‌ها نامه را دریافت نکرده‌اند و موضوع را هضم نکرده‌اند به خانه بازگردد. اما در پی درگیری با هم‌اتاقی‌اش به‌یک‌باره تصمیم می‌گیرد شبانه مدرسه را برای همیشه ترک نماید و در یکی از هتل‌های ارزان نیویورک اتاق بگیرد و چهارشنبه بعد از چند روز استراحت و تفریح به منزل بازگردد؛ غافل از اینکه قدم به دنیایی خواهد گذاشت که او را به مرز جنون خواهد برد. در اولین شب اقامت در هتل با باج‌گیری مامور آسانسور مواجه می‌شود و دومین شب در منزل معلم سابق خود پی می‌برد که به یک هم‌جنس‌گرا پناه برده است. بعد از ملاقات و جروبحث‌های بی‌محتوا با چند دوست قدیمی، ناامید از تمام افرادی که می‌شناسد تصمیم می‌گیرد به سمت غرب برود، به جایی که کسی او را نشناسد و ازآنجایی‌که دیگر تمایلی به صحبت با هیچ‌کسی را ندارد، در نظر دارد وانمود کند که کر و لال است، سپس کلبه‌ای مسی در کنار جنگل بسازد و تا آخر عمر آنجا زندگی کند؛ اما قبل از اینکه به این تصمیم شتاب‌زده عمل نماید تنها آرزویش دیدن و صحبت با «فیبی» خواهر کوچک ده ساله‌اش است که از نظر هولدن تنها فردی است که در این دنیا می‌تواند او را درک کند و به وی آرامش ببخشد. درنهایت فیبی با معصومیت کودکانه‌اش هولدن را از رفتن منصرف می‌نماید، هولدن به خانه بازمی‌گردد ولی پس‌ از آن دچار مشکلات روحی-روانی منجر به بستری شدن در آسایشگاه می‌شود و …

قهرمان رمان نوجوانی با افکار متشنج و ناراضی از تمام شرایط موجود است که قدرت تعامل با هیچ فردی را ندارد؛ او از مدرسه، معلمان، هم‌اتاقی‌ها، خوابگاه، هتل، مسافران هتل، کافه و بار، دوستان قدیمی و حتی والدین خود ناراضی و گاها متنفر است و تحمل تعامل با هیچ‌کدام را ندارد و در این‌ بین فقط برادر کوچک‌ترش که چند سال پیش به علت سرطان خون فوت کرده و خواهر ده ساله‌اش را لایق می‌داند.

شاید این کتاب به‌نوعی طغیان یک نوجوان سرکش را بیان می‌کند که در برزخ خروج از معصومیت کودکانه و ورود به دنیای آدم‌بزرگ‌ها اسیر شده است. در چندین قسمت از کتاب می‌بینیم که هولدن وقتی به بار مراجعه می‌کند، برای سفارش مشروب خود را هجده ساله معرفی نموده و مدام سیگار می‌کشد (کلیشه‌های رفتاری از جنس دنیای بزرگ‌سالان)، اما طاقت هضم گفتگوها و رفتار مانند یک فرد عاقل را ندارد و دوست دارد به دنیایی خارج از تمام افراد و محله‌های آشنا پناه ببرد و با وانمود کردن به اینکه کر و لال است تا آخر عمر خود را از گفتگوهایی که از نظر او احمقانه است رها نماید.

«…بالاخره تصمیم گرفتم که بروم. تصمیم گرفتم فیبی را ببینم، با او خداحافظی کنم بعد سر جاده بایستم، اُتو بزنم و به طرف غرب برگردم. مجانی سوار ماشین کسی شوم و بعد سوار ماشین یکی دیگر و بعد چند روز به جایی در غرب بروم که خیلی قشنگ و آفتابی است و هیچ‌کس آنجا مرا نمی‌شناسد و می‌توانم شغلی پیدا کنم. فکر کردم می‌توانم کاری را پیدا کنم. فقط دوست نداشتم کسی مرا بشناسد و من هم کسی را بشناسم. کاری که باید می‌کردم این بود که وانمود به کر و لال بودن بکنم. این‌طوری مجبور نبودم با هرکس حرف‌های احمقانه بزنم. اگر کسی می‌خواست چیزی به من بگوید، باید حرفش را روی یک تکه کاغذ بنویسد و به من بدهد. آن‌ها هم بعد از مدتی از این کار خسته می‌شوند و آن‌وقت باقی عمرم از حرف زدن با آدم‌ها خلاص می‌شدم…»

سخن نهایی اینکه به رغم قدرت قلم نویسنده آلمانی‌الاصل و قرار گرفتن این کتاب در رده‌های بالای رتبه‌بندی نقد، باید این نکته را در نظر گرفت که در مطالعه این کتاب، با رمانی از جنس انرژی منفی و سرشار از بدبینی، با مکالمه‌های درون ذهنی یک بیمار روانی مواجه هستید که در پی ارائه تصویری سیاه از جهان پیرامون خود است. این کتاب برای مطالعه هیچ نوجوان یا بزرگ‌سال با روحیات معمول که به دنبال حکمت‌های نهفته در ادبیات کلاسیک باشد، توصیه نمی‌شود و از نظر من شاید صرفا بتواند برای افراد نویسنده نکات آموزشی در جهت تقویت قلم و آشنای با فضاسازی تاریک باشد.