برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

رمان «سالار مگس‌ها» اثر ویلیام گلدینگ: خلاصه کتاب و تفسیر شخصیت‌های نمادین
رزا عطایی در نقد کتاب

رمان «سالار مگس‌ها» اثر ویلیام گلدینگ: خلاصه کتاب و تفسیر شخصیت‌های نمادین

رمان سالار مگس‌ها یا «ارباب مگس‌ها» نوشته ویلیام گلدینگ است. رمان سالار مگس‌ها (یا ارباب مگس‌ها) نخستین رمان ویلیام گلدینگ است که آن را در سال ۱۹۵۴ نوشته است. تاکنون سه فیلم سینمایی براساس رمان سالار مگس‌ها ساخته شده‌اند. ویلیام گلدینگ در این داستان به اهمیت وجود و پیروی از قانون در جوامع انسانی می‌پردازد و این نکته را ذکر می‌کند که «قانون بد، بهتر از بی‌قانونی است».

خلاصه رمان سالار /ارباب مگس‌ها

رمان «ارباب مگس‌ها» یا «سالار مگس‌ها» روایت گروهی از پسران ۵-۶ تا ۱۲-۱۳ ساله است. داستان از جایی شروع می‌شود که هواپیمای حامل بچه‌های یک مدرسه انگلیسی در جزیره‌ای خالی از سکنه سقوط می‌کند؛ تنها بازمانده‌ی این سقوط تعدادی از بچه‌ها هستند که بعضی از آنها کودک و برخی نوجوان هستند و هیچ فرد بزرگسالی در میان آن‌ها نیست. «رالف» اولین شخصیت داستان به همراه پسر چاقی که آسم دارد و عینک ذره‌بینی به چشم می‌زند و در مدرسه او را «خوکه» صدا می‌زدند، در جستجو و اکتشاف جزیره، صدفی حلزونی و زیبا پیدا می‌کنند. با دمیدن در صدف که ظاهری شگفت‌انگیز دارد و بلند شدن صدای پرطنین آن، پسرهای دیگر که در جنگل پراکنده بودند کم‌کم دور رالف و خوکه جمع می‌شوند.

خلاصه رمان سالار / ارباب مگس‌ها

از آن به بعد، صدفی که همه را دورهم جمع کرده جایگاه ویژه‌ای در بین آن‌ها پیدا می‌کند. در میان پسران، جک که رهبر یک گروه کُر آراسته، هماهنگ و خوش‌لباس است و به همراه گروه خود در جنگل رهاشده، هم سن و سال رالف است. چون بزرگ‌تری در جزیره نیست، قرار می‌شود رهبری از بین گروه انتخاب شود. رالف که باهوش و متفکر است و از راهنمایی‌های خوکه که برخلاف ظاهر رقت انگیزش اطلاعات فراوانی دارد بهره می‌برد، برای رهبری گروه انتخاب می‌شود. جک به خاطر این شکست کینه رالف را به دل می‌گیرد اما به روی خود نمی‌آورد.

انتخاب رهبر (سالار مگس‌ها) توسط عده‌ای نوجوان

رالف کارها را بین اعضای گروه تقسیم می‌کند و تلاش می‌کند تا نظمی سازمان‌دهی شده را بر گروه حاکم کند. او به همراه جک و سیمون – که پسری عاقل و نکته‌سنج است – برای بازرسی و کشف به اطراف جزیره می‌روند. جزیره خالی از سکنه و پر از درختان میوه با باران‌های طوفانی و گرمای طاقت فرساست. صخره مرجانی صورتی‌رنگ یک‌طرف جزیره را پوشانده و هیچ راهی به‌جز آنچه از رفت‌وآمد حیوانات به وجود آمده است دیده نمی‌شود. رالف که به دنبال روشی برای اعلام وجود و دیده شدن توسط کشتی‌های احتمالی برای نجات است با کمک عینک ته‌استکانی خوکه درست در قله کوهی در میان جنگل آتشی روشن می‌کند و گروهی را مسئول روشن نگه داشتن آتش در شب و دود کردن آن در روز می‌کند و مسئولیت این گروه را به جک می‌دهد. گروهی دیگر مسئول جمع‌کردن هیزم می‌شوند و گروهی دیگر به ساختن سایبان برای نجات از باران‌های داغ و استراحت شبانه می‌شوند. کارهای دیگر هم بین اعضا گروه تقسیم می‌شود.

در آغاز همه‌چیز خیلی خوب پیش می‌رود. بچه‌ها که از سنگینی سایه بزرگ‌ترها رها شده‌اند، شب‌ها جشن می‌گیرند و روزها شنا می‌کنند و میوه می‌خورند. همه‌چیز روبه‌راه است تا اینکه کم‌کم مسئولیت‌پذیری و تقسیم‌کار جای خود را به بازی و شوخی و سستی می‌دهد. رالف و سیمون و خوکه تنها کسانی هستند که به وظایف خود عمل می‌کنند. آن‌ها از هرج‌ومرجی که روزبه‌روز بیشتر می‌شود و تا آنجا می‌رسد که بخشی از جنگل را به آتش می‌کشد نگران‌اند. در این آتش‌سوزی پسربچه‌ای ۶ ساله که کسی حتا اسم او را نمی‌داند ناپدید می‌شود و تا باران آتش را خاموش کند بخش عمده‌ای از جنگل از بین می‌رود.

پیدا شدن هیولا: ترس و وحشت میان اعضای گروه و آغاز جدایی طلبی

تلاش برای سامان دادن به اوضاع توسط رالف، شرایط را برای قدرت‌نمایی جک آماده می‌کند. او که مسئول روشن نگاه‌داشتن آتش به همراه گروهش است، آتش را رها می‌کند؛ بر ترس‌های عمیق درونش غلبه کرده و با گروه خود به دنبال شکار خوک وحشی می‌رود. او که پس از تحمل تنش‌های فراوان موفق به شکار خوک ماده‌ای می‌شود شکار را به چوب بسته و با پیروزی به سمت گروه می‌آید. غافل از اینکه در حین شکار، آتش خاموش شده و درست در همان لحظه، کشتی بزرگی بدون آنکه متوجه حضور پسرها در جزیره شود باوجود فریادهای رالف و خوکه و سیمون به راه خود ادامه داده، دور می‌شود. پرخاش رالف به جک به خاطر این بی‌توجهی باعث طغیان او می‌شود. خوک شکار شده و گروهش را برمی‌دارد و با این وسوسه که «هرکس گوشت می‌خواهد به دنبال من بیاید» شورشی را آغاز می‌کند.

گروه دودسته می‌شود و کم‌کم زمزمه وجود هیولا در جزیره کابوس شب‌های کودکان و دغدغه بزرگ‌ترها می‌شود. سایبان‌های در حال ساخت، نیمه‌کاره رها می‌شوند و تلاش برای روشن نگاه‌داشتن آتش به‌صورت شبانه‌روزی ناکام می‌ماند. جک که طعم کشتن را چشیده لحظه‌ای دست از شکار برنمی‌دارد. سیمون که عاقل و نکته‌سنج است برای یافتن راز هیولای جزیره به جنگل می‌رود و با هیولا روبرو می‌شود. به‌سرعت به سمت گروه برمی‌گردد تا آن‌ها را از ماهیت واقعی هیولا آگاه کند اما گروه که به رهبری جک جشن گرفته‌اند و با شعار «هیولا را بکشید» به خلسه‌ای عجیب فرورفته‌اند سیمون را که فریاد کشان از جنگل بیرون می‌آید زیر مشت و لگد خود از بین می‌برند…

اختلافات بالا می‌گیرد و جدی می‌شود. جک و گروهش لباس‌هایشان را از تن می‌کنند و صورت و بدن خود را درست مثل وحشی‌ها رنگ می‌کنند و در غاری درست بالای صخره صورتی اقامت می‌کنند و امپراتوری عجیبی به راه می‌اندازند…رالف و خوکه بدون پشتیبان با آتشی که نمی‌توانند آن را روشن نگاه‌دارند تنها می‌مانند اما این پایان ماجرا نیست…

تفسیر نمادین شخصیت‌های رمان سالار / ارباب مگس‌ها

رمان جذاب «ارباب مگس‌ها» یا «سالار مگس‌ها» اثر ویلیام گلدینگ (نویسنده انگلیسی و برنده جایزه نوبل ادبیات) به نظر اکثر منتقدان و خوانندگانش، رمانی نمادین است. نمادی از تلاش انسان برای برقراری نظم و قانون و درنهایت شکست قانون و حاکمیت ظلم و بی‌عدالتی. درعین‌حال و با در نظر گرفتن این کلیت درباره رمان، نویسنده تلاش موفقی در بکار بردن شخصیت‌ها و نشانه‌ها به‌صورت نمادین نیز داشته است.

تفسیر نمادین شخصیت‌های رمان سالار / ارباب مگس‌ها

در مقدمه رمان «سالار مگس‌ها» اثر ویلیام گلدینگ شرح خوبی از این نمادگرایی به قلم مترجم کتاب آمده است:

«در بیان مقصود خود، گلدینگ از نمادهای گوناگونی بهره می‌گیرد. نه‌تنها اشخاص قصه را می‌توان تصویرهایی از لایه‌های گوناگون جامعه دانست، حتی اشیا در جریان داستان کیفیتی نمادین به خود می‌گیرند. صدف سمبل نظم و قانونی است که در جزیره یافت نمی‌شود. صدف نشان‌دهنده آن است که بچه‌ها می‌خواهند جامعه کوچک خود را از روی الگوی جامعه بزرگ‌ترها بسازند و این، پیشاپیش علامت آن است که این جمع نیز به همان بن‌بستی خواهد رسید که تمدن امروز با آن دست‌به‌گریبان است! آتش که به قول رالف تنها چیزی است که می‌تواند آن‌ها را نجات بدهد سمبل آگاهی و شعور و نتیجه رایزنی آن‌هاست. وقتی‌که جامعه بچه‌ها سالم و انسانی است به فکر روشن کردن آتش می‌افتند و آنگاه‌که آتش را خاموش رها می‌کنند به‌واقع آگاهی و شعور از میان آن‌ها رخت برمی‌بندد. کلید این تحول، شکار است که نمادی ساده و ابتدایی از وحشیگری به شمار می‌رود.»

«آدم‌های قصه نیز جدا از نقشی که در داستان به عهده‌دارند، سمبل نوعی از اندیشه و نگرش به جهان هستند.

خوکه نماینده انسان‌های معقول و اندیشمند است.

رالف نماینده جنبه‌های امیدوارکننده زندگی است و

سیمون که قهرمان کیفی داستان است سمبل کسانی است که حقیقت را می‌دانند اما توان بازگویی آن را ندارند؛ گنگ خواب‌دیده …

جک قهرمان خشونت و وحشیگری است؛ راجر نیز.

از سه نفر اول دو تن محکوم‌به فنا هستند. سیمون کمر به شناختن هیولا می‌بندد درحالی‌که همه از آن می‌گریزند؛ و وقتی سیمون راز هیولا را کشف می‌کند ترجیح می‌دهند دهان نیمه‌باز او را ببندند و کله خوکی را به پیشگاه هیولا تقدیم کنند! مرگ سیمون اوج قصه است. پیروزی غریزه بر عقل و خشونت بر آرامش.»

 

درباره نویسنده:

رزا عطایی، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی، مربی فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، برگزیده کشوری دوره‌های مختلف جشنواره‌های قصه‌گویی، مدرس قصه‌گویی و دوره‌های پرورش خلاقیت و بازی درمانی و نیز مربی کودکان با نیاز‌های ویژه است.