برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

شبح اپرای پاریس اثر سوزان کی: نقد روانشناسی و خلاصه یک داستان عاشقانه و دراماتیک
رزا عطایی در نقد کتاب

شبح اپرای پاریس اثر سوزان کی: نقد روانشناسی و خلاصه یک داستان عاشقانه و دراماتیک

سوزان کی نویسنده چیره‌دست بریتانیایی، رمان مشهور شبح اپرا را که گاستون لرو در سال ۱۹۱۰ نوشته بود بازنویسی کرد. رمان شبح اپرای پاریس برنده جایزه بهترین رمان عاشقانه سال ۱۹۹۱ شد. این رمان کلاسیک درباره مردی است که چهره‌ای مسخ‌شده دارد و به خاطر علاقه‌اش به موسیقی و آواز در سرداب‌های ساختمان اپرای شهر پاریس به‌صورت مخفیانه زندگی می‌کند و وجودش و رفتار غیر بشری او مردم را می‌ترساند.

خلاصه رمان شبح اپرای پاریس

در رمان «شبح اپرای پاریس» مادلین که تنها دختر پدری معمار و هنرمند و هنردوست و مادری آداب‌دان است و در موسیقی و آواز آموزش دیده، در ۱۷ سالگی با شارل که هنرمند سنگ‌کار برجسته و مورد تایید پدرش است ازدواج می‌کند. وقتی از ماه‌عسل برمی‌گردد متوجه می‌شود که پدر و مادر و خدمتکارانشان از بیماری وبا جان سپرده‌اند. او که دیگر نمی‌تواند شهر زادگاه و خاطراتش را تحمل کند به همراه همسرش به شهری کوچک نقل‌مکان می‌کند و خانه‌ای به قول خودش رمانتیک می‌خرد و به انتظار تولد شاهزاده‌ کوچکش می‌نشیند. اما دنیا بنا ندارد به او روی خوش نشان دهد و شارل طی یک حادثه ساختمانی می‌میرد!

چند ماه بعد پسری متولد می‌شود که آن شاهزاده کوچکی که شارل و مادلین آرزویش را داشتند نیست! پسر کوچکی با چهره‌ای مسخ‌شده همچون صورت مرده‌ای که اجزایش تجزیه شده باشد. چهره وحشتناک او قابله و خدمتکار را فراری می‌دهد. مادلین از در آغوش گرفتن و تغذیه او خودداری می‌کند اما کشیش که به درخواست مادلین نام کوچک خود را روی کودک گذاشته، او را که کاتولیکی معتقد است از قتل و عذاب خدا می‌ترساند. مادلین برای اریک کوچک ماسکی پارچه‌ای می‌دوزد و صورت او را با آن می‌پوشاند تا بتواند وجودش را تحمل کند و با شیری که در یخچال مانده او را تغذیه نماید.

اریک در بی‌توجهی و اندوه شدید مادر و با نگهداری ماده‌سگ خانگی بزرگ می‌شود. در ۶ ماهگی با زنگوله‌های بالای تختخوابش نغمه‌های کوتاه موسیقی می‌نوازد، در ۹ ماهگی زبان باز می‌کند و همچنان در سبد سالی کنار او می‌خوابد. در ۴ سالگی کتاب مقدس می‌خواند و تمرین‌های پیانو و ویولن را که مادلین در ۷-۸ سالگی و با حضور استاد آموخته بود به‌تنهایی انجام می‌دهد. در کتابخانه بزرگ پدربزرگ وقت می‌گذراند و هندسه و طراحی و اصول معماری را می‌آموزد. شگفت‌انگیزتر اینکه تمام این‌ها بدون حمایت یا اطلاع مادلین یا هر کس دیگر اتفاق می‌افتد و مادلین از طرحی که اریک با قیچی اصلاح روی میز گران‌قیمتش کنده‌کاری کرده است به نبوغ او پی می‌برد و درصدد آموزش او برمیاید. یکی از اساتید بنام معماری را مجاب می‌کند تا از راه دور به او آموزش دهد. اریک که در سایه حمایت کشیش و آموزش استادش پیش می‌رود از توجه و محبت و آغوش مادر محروم است؛ و چنان مشتاق مادر است که برای هدیه تولدش از او دو بوسه درخواست می‌کند که از دریافت آن‌هم محروم می‌شود.

مادلین حتا نمی‌خواهد او را لمس کند و این بی‌مهری، خوی وحشی درون اریک را پرورش می‌دهد. آواز او که صدایی زیبا و سحرانگیز دارد از طرف مادرش منحرف‌کننده به نظر می‌آید و ممنوع می‌شود. رفته‌رفته خوی وحشی و عاصی در اریک تشدید می‌شود و دست‌به‌کارهای عجیب می‌زند. مادلین با پزشک جوانی که به‌تازگی به شهر آمده آشنا می‌شود و علاقه‌ای بین آن‌ها شکل می‌گیرد. چیزی که مادلین سال‌هاست از آن محروم بوده. پزشک که اتین ماریه نام دارد پیشنهاد می‌دهد که اریک به یک موسسه روانی – درمانی منتقل شود ولی مادلین از ترس اینکه او سوژه تحقیق و آزمایش شود پیشنهاد او را نمی‌پذیرد.

مردم خرافاتی شهر که وجود پسرک با نقاب سفید پشت پنجره را بدیمن می‌دانند و او را هیولا خطاب می‌کنند، مزاحم زندگی و آرامش آن‌ها هستند و در یکی از حمله‌ها به خانه مادلین، سالی- دوست باوفای اریک– را می‌کشند و او را که با آن‌ها درگیر شده به‌شدت مجروح می‌کنند. اریک می‌خواهد برای سگ دعا بخواند و او را با آداب مخصوص به خاک بسپارد اما کشیش او را آگاه می‌کند که حیوانات روح ندارند و به بهشت نمی‌روند. این نکته اریک را که به کلیسا و موسیقی و دعا و آوازش بسیار علاقه‌مند است به‌کلی از همه این‌ها منزجر می‌کند. اتین در حال بستن زخم‌های پسرک با این تصور که او از شدت خونریزی بی‌هوش است پیشنهاد خود را مبنی بر انتقال اریک به بیمارستان روانی و آغاز کردن زندگی جدید تکرار می‌کند؛ اما اریک که تمام حرف‌های اتین را شنیده از او و مادرش بیزار می‌شود و سحرگاه بی‌هیچ پول و غذا و تجربه‌ای از دنیای خارج از خانه، آنجا را ترک می‌کند…

خلاصه رمان شبح اپرای پاریس

نقد رمان شبح اپرای پاریس

این رمان کلاسیک درباره مردی است که چهره‌ای مسخ‌شده دارد و به خاطر علاقه‌اش به موسیقی و آواز در سرداب‌های ساختمان اپرای شهر پاریس به‌صورت مخفیانه زندگی می‌کند و وجودش و رفتار غیر بشری او مردم را می‌ترساند.

سوزان کی با درایت و هوشمندی برای آن مرد که اریک نام دارد سرگذشتی دقیق می‌آفریند. او را در خانواده‌ای قرار می‌دهد و لحظات رشد او را به تصویر می‌کشد، از خانه فراری می‌دهد و موجبات اسیر شدن او را به دست مردی فاسد که صاحب سیرک است فراهم می‌کند. او را در قفس سیرکی محبوس می‌کند تا چهره منفورش برای صاحب سیرک درآمد حاصل کند. اما صدای زیبای او جذاب‌تر است؛ پس او را از قفس نجات داده در تابوت می‌خواباند تا آواز بخواند و مشتری جمع کند. به اریک اجازه می‌دهد تا صاحب سیرک را وقتی قصد تجاوز به او را دارد بکشد و فرار کند. او را به ایتالیا می‌برد تا در کنار جووانی – مشهورترین معمار شهر رم – کارآموزی و هنر ورزی و اختراع کند. دختر لوس جووانی را عاشق صدای او می‌کند و وقتی دختر به اصرار ماسک را از صورت او می‌کند تا چهره او را که صدایی ملکوتی دارد ببیند، دختر را از بالکن پرت می‌کند و اریک را دوباره فراری می‌دهد.

سوازن کی نویسنده بلندپرواز و جسور شبح اپرای پاریس به همین‌جا بسنده نمی‌کند. اریک را تا روسیه می‌برد و به ایران می‌آورد و او را با نادر – داروغه دربار قاجار – آشنا می‌کند و بعد او را که خوب جادوگری فراگرفته است در اختیار دسیسه‌های ملکه دربار قرار می‌دهد. اما پیچیدگی‌ها و جذابیت‌های رمان شبح اپرای پاریس پایانی ندارد… و تا آنجا می‌رسد که اریک عاشق دختری خواننده در اپرای پاریس می‌شود.

نگاه روانشناختی به رمان شبح اپرای پاریس

میل دارم از افشای بقیه رمان خودداری کنم و به آنچه مرا به نوشتن این مقاله وادار کرد بپردازم. باید اعتراف کنم آنچه توجه مرا به رمان جلب کرد داستان جسورانه و جذابی بود که نویسنده برای اریک کریه‌المنظر ساخته بود. اما تصویری غیرقابل‌چشم‌پوشی در حین خواندن رمان در ذهن من شکل گرفت که بر اهمیت روان‌شناسانه حضور پررنگ و موثر مهر مادر در زندگی کودک تاکید می‌کند. اریک که صورتی بسیار کریه و ترسناک دارد نه‌تنها از محبت مادر که از توجه در حد تغذیه به‌وسیله او نیز محروم است. مادر از لمس کردن او و حتا نگاه کردن به او خودداری می‌کند. نادیده گرفتن او شاید برای مادر راهی برای فرار از واقعیت و فراموش کردن بدبختی‌هایش باشد ولی تاثیر آن بر روی کودک که احساسات طبیعی انسانی دارد خلائی می‌سازد که او را به سمت بی‌اعتمادی، عصبانیت و حتی توحش پیش می‌برد.

اریک آرزوی آغوش و بوسه مادر – حتا اگر شده یک بوسه – را دارد اما برای او آغوش مادرانه‌ای وجود ندارد. این آرزو تا سال‌ها بعد وقتی‌که اریک مرد بزرگی شده است و حتا تا پایان عمر با اوست. وقتی اریک به خانه برمی‌گردد و باخبر مرگ مادرش مواجه می‌شود آنچه در ذهن او می‌گذرد این است:

او در این خانه بوده و اکنون مرده است. آنچه اکنون می‌توانستم به آن فکر کنم، این واقعیت بود که بالاخره حالا می‌توانم گونه‌های سرد او را ببوسم و او درنتیجه تماس با من از ترس خود را عقب نخواهد کشید.

بااین‌حال اریک که سال‌ها رنج نبود محبت را تحمل کرده است نمی‌تواند خود را راضی کند که مادر را ببوسد:

زمان، زیبایی را نابود و آن را معمولی و پیش‌پاافتاده می‌کند. من ماری پرول را در میان هر جمعیتی از مردم می‌شناختم. اما در خیابان از کنار این زنی که اکنون روی تخت افتاده بود می‌گذشتم، بی‌آنکه او را بشناسم. مرگ او را زشت کرده بود. گوشت روی استخوان گونه‌اش چین برداشته بود و چشمانش چنان گودنشسته بودند که اکنون آخرین بازی تلخ سرنوشت شباهت جسمانی میان ما به وجود آورده بود. درحالی‌که او را می‌نگریستم ناگهان دریافتم که او از دیدن من چه احساسی داشته است. بالاخره علت نفرت او را از خود دانستم زیرا اکنون خود در آن سهیم بودم. هنگامی‌که او را می‌نگریستم نه احساس خشم داشتم نه اندوه. جز احساس نفرت چیزی در من وجود نداشت و همین احساس مرا قادر ساخت تا هر ظلمی که او نسبت به من روا داشته بود، ببخشم. بله، در این لحظه او را بخشیدم، اما بی‌آنکه دست او را که بی‌حس روی سینه‌اش افتاده بود لمس کنم، برگشتم. اکنون‌که فرصت بوسیدن او وجود داشت، او را نبوسیدم. می‌دانستم که او نمی‌خواهد.

نقد روانشناسی رمان شبح اپرای پاریس اثر سوزان کی

درست ۲۰ سال بعد اریک عاشق کریستین – دختر جوان و رنگ‌پریده و مغموم خواننده – می‌شود. دختر روی دستمال توردوزی شده که اریک به او می‌دهد حرف بزرگ M را که به زیبایی گلدوزی شده است می‌بیند و نام مادر او را می‌پرسد:

سکوتی طولانی حکم‌فرما شد تا به‌سوی من برگشت و گفت: «مادلین». بدون اراده فریاد کشیدم «چه اسم زیبایی!». دلم می‌خواست این نام را بار دیگر از زبان او بشنوم. اما چیزی در چشمانش دیدم که مرا منصرف کرد. در چشمانش دو نشانه متضاد دیده می‌شد که مرا تقریبا ترساند، ضمنا کنجکاوی شدیدی در من برانگیخت که با ترس مبهم از بین رفتنی نبود. اگر مادرش بیست سال پیش فوت کرده باشد، در سال ۱۸۶۱ یعنی همان سال تولد من در سوئد درگذشته است…

اما آنچه در ادامه ماجرا تکان‌دهنده و آشنا به نظر می‌رسد دیدن تصویر مادلین است:

با هیجان پرسیدم: «عکس او را داری؟» او چنان سنگین و بی‌حرکت از جا برخاست که گویی از سنگ گرانیت سیاه ساخته شده است. سپس از جعبه دیگری که روی بخاری بود یک قاب عکس کوچک تا شده که شامل دو تصویر از دو فقید بود، آورد و به دست من داد. یکی تصویر مردی مو سیاه، مردی میان‌سال که دارای چشمانی براق، مهربان و شوخ بود و دیگری … دیگری من بودم! با آرایشی قدیمی سر و خشونتی مشخص در لب‌ها و چشم‌ها، اما بدون شک من بودم.

اریک باوجود تمام نفرتی که از مادرش دارد دانسته – ندانسته عاشق دختری می‌شود که درست شکل مادرش است. مادری که تمام عمر او را از توجه و محبت خود محروم کرده و به‌گونه‌ای باعث فرار او از خانه و دربدری ابدی‌اش شده است. درحالی‌که هنوز از او متنفر است (در همین راستا مقاله «علت شباهت زن و شوهر به والدین همسر چیست؟» را مطالعه کنید).

اریک! از مادرت برایم بگو» به سردی گفت: «ترجیح می‌دهم که نگویم.» اصرار ورزیدم: «خواهش می‌کنم! دلم می‌خواهد درباره او بیشتر بدانم» با بی‌میلی شروع به صحبت کرد: «بسیار جوان و بسیار زیبا بود. از من متنفر بود،من هم از او متنفر بودم. ده‌ساله که بودم از نزد او گریختم. متاسفم… نمی‌توانم دراین‌باره صحبت کنم.»

مطالعه مقاله «تاثیر همسر در زندگی: جستاری در رمان‌ها در رشد و تحول شخصیت افراد» که در آن از دریچه دیگری به رمان «شبح اپرای پاریس» پرداخته می‌شود، توصیه می‌شود.

 

درباره نویسنده:

رزا عطایی، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی، مربی فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، برگزیده کشوری دوره‌های مختلف جشنواره‌های قصه‌گویی، مدرس قصه‌گویی و دوره‌های پرورش خلاقیت و بازی درمانی و نیز مربی کودکان با نیاز‌های ویژه است.