برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

خلاصه رمان «بینایی» برنده جایزه نوبل اثر ژوزه ساراماگو: دنباله کتاب کوری

رمان بینایی اثر ژوزه ساراماگو نویسنده شهیر پرتغالی و برنده جایزه نوبل، در ادامه رمان مشهور او با نام کوری به رشته تحریر درآمده است. در رمان کوری تمام مردم یک شهر به نوعی کوری سفید که نمادی از بی‌هویتی و نادانی اجتماعی و سیاسی است دچار می‌شوند و به تبع آن نه تنها نظم و انضباط اجتماعی از بین می‌رود بلکه به مرور خوی و خصلت انسانی نیز از جامعه رخت برمی‌بندد. تنها یک زن که به هویت خود و مسائل اجتماعی آگاه است از کوری در امان می‌ماند و تا آخر بینایی خود را حفظ می‌کند. او که همسر دکتر چشم‌پزشک است بدون اینکه بینایی‌اش را آشکار کند به گروه کوچکی که از اولین بیماران درگیر شده با کوری هستند کمک می‌کند که از هرج و مرج ناشی از این شرایط جان سالم به درببرند و در نهایت با حمایت او بینایی به گروه و به مرور به تمام شهر باز می‌گردد. (در همین راستا مقاله «درآمدی بر رمان «کوری» اثر ژوزه ساراماگو» را مطالعه کنید.)

خلاصه رمان بینایی برنده جایزه نوبل

پرده اول کتاب بینایی: آگاه شدن مردم کور

بازگشتن بینایی به مردم شهر نمادی از بدست آوردن هویت فردی و اجتماعی است. در واقع وقتی افراد می‌توانند به نقش خود در جامعه فراتر و مهم‌تر از نقششان برای بقا نگاه کنند، بینشی را که لازمه انسان بودن است به دست می‌آورند.

خلاصه رمان بینایی برنده جایزه نوبل

در رمان بینایی مردم که در سایه کوری سفید به هویت واقعی خود پی برده‌اند و جایگاه فردی و اجتماعی خود را به خوبی شناخته‌اند بدون برنامه‌ریزی قبلی و بصورت خودجوش، سفیدی کوری را به برگه‌های رای در انتخابات منتقل می‌کنند تا دولتمردان را متوجه این تحول بنیادین نمایند.

پرده دوم رمان بینایی: گروگان گیری مردم آگاه توسط دولت

اما حکومت که مدعی حراست از اصول دموکراسی و حق آزادی برای مردم است این عمل را برنامه‌ریزی شده و تهدیدی برای قدرت و اقتدار خود تلقی کرده و درصدد مقابله با آن برمی‌آید. دولتمردان با دستپاچگی، تمام دولت را جمع کرده و شبانه از پایتخت می‌گریزند و شهر را در قرنطینه اقتصادی و سیاسی نگاه می‌دارند. مردم حق خروج از شهر را ندارند و کسی هم اجازه ورود به شهر را نخواهد داشت. دولت در نظر دارد با اعمال این محدودیت و با به حال خود گذاشتن مردم شرایطی شبیه به زمان کوری پیش آورد تا مردم همدیگر را غارت کنند و با بوجود آمدن بی‌نظمی درس خوبی بگیرند و دوباره دست به دامان حکومت شوند. اما داستان به گونه‌ای دیگر پیش می‌رود. مردم بدون اینکه مجبور باشند سر کارشان حاضر می‌شوند. کار کسانی که از انجام آن طفره می‌روند هم توسط افراد داوطلب انجام می‌شود. مردم به چنان بلوغ فکری رسیده‌اند که نبود دولت نه تنها خللی در روال عادی زندگی آن‌ها ایجاد نمی‌کند بلکه روند پیشرفت امور بهتر هم می‌شود.

دولت تلاش می‌کند تا از طریق عوامل نفوذی و با ایجاد اغتشاش در پایتخت از طریق بمب‌گذاری و دزدی و … نظم را به هم بریزد و به خواسته‌اش برسد اما تمام تلاش‌هایش بی‌ثمر است. به همین جهت به این فکر می‌افتد تا رهبر این شورش را بیابد.

پرده سوم: نامه یک کور به رییس جمهور

بازجویی از تک‌تک مردم در پایتخت و وصل کردن دستگاه دروغ‌سنج به آن‌ها به نتیجه نمی‌رسد و دولت روز به روز پریشان‌تر و سردرگم‌تر می‌شود. تا اینکه نامه‌ای به دست رییس جمهور می‌رسد:

… باید قبل از آن که به مساله اصلی بپردازم تذکر بدهم که من نه به کسی افترا می‌زنم و نه می‌خواهم رازهایی را فاش و نه می‌خواهم خبرچینی کنم. قصدم فقط کمک به نجات میهن از وضعیت بحرانی ایست که گرفتارش شده است. من خوب میدانم که نوری در راه وطن ما روشن نیست تا راه را به ما بنمایاند؛ پس امیدوارم که به‌وسیله نوشتن این نامه بشود برای پیمودن راهی که در پیش داریم چراغی افروخت. من احساس مسئولیت می‌کنم و می‌خواهم مانند یک سرباز داوطلب اولین قدم را در راه این ماموریت برداشته و شروع به روشنگری کنم. هم چنین باید تذکر دهم که نوشته‌های این نامه برای اولین بار به کسی گفته می‌شود؛ پس نباید در هیچ جای دیگر عنوان شود. من و همسرم در مجلسی حضور داشتیم که در آن یک خانم که شوهرش دکتر چشم بود، اقرار کرد که چهار سال پیش علی‌رغم همه ما هیچ‌وقت کور نبوده اما وانمود کرده که کور است تا بتواند بی‌آنکه جلب‌توجه کند امتیازاتی را کسب کند… من به خاطر این چنین نامه‌ای را نوشتم که در آن روزها یک قتل اتفاق افتاد و به احتمال زیاد مسبب آن می‌تواند همانی باشد که مردم را به رای سفید دادن ترغیب کرده و یا باعث آتش‌سوزی و اغتشاش شد. چون وطن و میهن برایم خیلی مهم است حاضرم تا اطلاعاتی را که می‌خواهید به شما بدهم و پیامدهای این انجام وظیفه‌ام را بر عهده می‌گیرم. اگر به نامه‌ام توجه شود ما به آرامش و امنیت خواهیم رسید.

پرده چهارم رمان بینایی: فریب خوردن مردم کور توسط دولت

نویسنده نامه اولین مرد مبتلا به کوری در رمان قبل است. او که به دلیل بدبینی ذاتی و فشارهای دوران کوری احساس طرد شدن و انزوا دارد دست به نوشتن این نامه می‌زند تا بتواند از دکتر و زنش که آن‌ها را مسبب اتفاقات دوران کوری و جدایی خود و همسرش می‌داند و همه گروهی که با هم دوران کوری را گذراندند انتقام بگیرد. این نامه بهانه خوبی به دست دولت می‌دهد. زنی که به رغم کور شدن همه بینا باقی مانده و از قضا قتلی هم در آن دوران انجام داده است! یک قتل در دوره‌ای که نیمی از مردم برای تکه‌ای نان نیم دیگر را کشتند و حتا از تکه پاره کردن و خوردن جنازه دیگری نیز نگذشتند!

کار بالا می‌گیرد و نامه خیلی جدی‌تر و سریع‌تر از آنچه مرد تصورش را کند پیگیری می‌شود. تیم سه نفره‌ای از بازرس و دستیارانش مخفیانه به شهر می‌رسند و با یافتن مرد و گرفتن اطلاعات درباره او و گروه کوچکشان، همچنین زن دکتر تحقیقات خود را آغاز می‌کنند.

بازرس با دقت و حوصله تک تک اعضا گروه کوچکی که زن دکتر در آن بوده را می‌بیند و پای صحبت آن ها می‌نشیند. بر او آشکار می شود که زن دکتر برای نجات زنان کور آسایشگاه از تجاوز و آزار دزدان، سردسته آن‌ها را با قیچی اصلاح از پا درآورده و در واقع از حقوق مردمی که بخاطر لقمه‌ای نان زیر سلطه یاغیان قرار گرفته‌اند دفاع کرده و در آتش سوزی آسایشگاه نیز کوران را برای نجات از آتش راهنمایی و حمایت کرده است. بازرس به سرعت به این نتیجه می‌رسد که برخلاف ادعای مرد، زن دکتر نقشی در آشوب‌ها نداشته و تمام حرف‌های مرد ادعایی بی‌اساس است. بازرس که طی بازجویی‌ها و تحقیقات تحت تاثیر نگرش و دانش زن قرار گرفته از دستگیری او طفره می‌رود و تلاش می‌کند تا دولت را متوجه اشتباهشان و بی‌گناهی زن نماید. اما دولت که تازه به دستمایه‌ای که نیاز داشته دست یافته است توضیحات و مستندات بازرس را نمی‌پذیرد. دو زیر دست بازرس هم که تکه‌ای از بدنه حکومتند و اخلاق و منش آن را داشته و بر سر ترفیع و پیشرفت، رقابت دارند در اجرای اوامر بالادستی‌ها و مخدوش کردن جایگاه بازرس از هم سبقت می گیرند.

جملات زیبا از کتاب بینایی

پرده پنجم کتاب بینایی: خفه کردن صدای آگاهی برای فریب مردم

دولت برای موجه جلوه دادن کار خود دست به تبلیغاتی بر علیه زن دکتر می‌زند. با پخش کردن اعلامیه‌ها با هلی‌کوپتر بر سر شهر، انعکاس اخبار دروغ درباره زن دکتر در شهر و جلوگیری از بازتاب اطلاعاتی که بازرس به دست آورده در نشریه‌ها اذهان عمومی را مخدوش می‌کند. بازرس تلاش می‌کند تا زن دکتر و شوهرش را مجاب کند تا از شهر بگریزند اما آن دو که به این خباثت دلتمردان باور ندارند خطر را جدی نمی‌گیرند. تا اینکه مردم به واسطه سو تبلیغ دولت برای اعتراض به زن و رسوا کردن او جلوی آپارتمانش جمع می‌شوند. تک تیراندازان دولت از این فرصت استفاده کرده و در نهایت زن دکتر را در بالکن خانه‌اش با دو گلوله از پا در می‌آورند.

مردم که تحت تاثیر دولت قرار گرفته‌اند به باور نویسنده بینش و آگاهی خود را از دست می‌دهند و به دوران کوری – به معنای عدم بصیرت و نه نابینایی از چشم – باز می‌گردند و کتاب با این عبارات پایان می‌پذیرد:

سگ با شتاب از اتاق بیرون آمد و خودش را به صاحبش رساند و شروع به بوییدن و لیسیدن صورتش کرد. سپس سرش را بلند کرد و یک زوزه طولانی سر داد. صدای شلیک سوم صدایش را خفه کرد. یکی از کورها از کور دیگر پرسید: آیا تو صدایی نشنیدی؟

کور دیگر جواب داد: من صدای سه تیر شنیدم. صدای زوزه یک سگ را هم شنیدم که بعد از سومین شلیک خاموش شد؛ اما با خوشحالی باید بگویم که من قادرم صدای زوزه سگ‌های دیگر را بشنوم.

جملات زیبا از کتاب بینایی

هنگامی که به دنیا می‌آییم، قراردادی را برای زندگی کردن امضا می‌کنیم، ولی سال‌ها بعد، لحظاتی فرا می‌رسند که از خود می‌پرسیم چه کسی این قرارداد را به جای من امضا کرده است؟

اگرچه می‌توان باهوش‌ها را به خدمت درآورد، اما افراد خیلی باهوش ، حتی اگر هم‌سنگر ما هم باشند، ذاتا خطرناک هستند، دست خودشان نیست، جالب تر این جاست که با هر عملی به ما گوش زد می‌کنند که باید مراقبشان باشیم.

اگر رمان بینایی را مطالعه کرده‌اید، نظر خود را با ما در میان بگذارید.

مطالعه دو مقاله ارزشمند «رمان صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز: خلاصه کتاب با سبک رئالیسم جادویی» و

«خلاصه کتاب پاییز پدر سالار: رمان اثر گابریل گارسیا مارکز (شعری در مورد یک دیکتاتور تنها)» را از دست ندهید.