برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

خلاصه کتاب پاییز پدر سالار رمان نوشته گابریل گارسیا مارکز (شعری در مورد یک دیکتاتور تنها)
رزا عطایی در نقد کتاب

خلاصه کتاب پاییز پدر سالار: رمان اثر گابریل گارسیا مارکز (شعری در مورد یک دیکتاتور تنها)

پاییز پدر سالار اثر ماندگار گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۷۵ به رشته تحریر درآمده است. به گفته نویسنده این کتاب «شعری است که در مورد قدرت یک دیکتاتور تنها» سروده شده و راوی مسیر زندگی یک دیکتاتور ابدی است. این رمان در شش بخش تقسیم گوشه‌هایی از داستان زندگی یک حاکم ظالم را بیان می‌کند.

گابریل گارسیا مارکز، کتاب پاییز پدر سالار را بر اساس وقایع زندگی فاشیست‌ها و دیکتاتورهای واقعی که در کلمبیا، اسپانیا و ونزوئلا حکمفرمایی می‌کرده‌اند، نوشته است. به شکل خلاصه می‌توان گفت هدف نویسنده نشان دادن عمق فاجعه‌ای است که در اثر تجمع قدرت در دستان یک شخص به بار می‌آید. در این مقاله تلاش شده است تا خلاصه‌ای مفید از این رمان زیبا ارائه شود.

شروع رمان پاییز پدر سالار: ورود لاشخورها به کاخ فروریخته

در آخرین روزهای هفته بود که لاشخورها با نوکشان پرده‌های پنجره ایوان کاخ ریاست جهموری را از هم گسستند. وارد کاخ شدند و با تکان دادن بال‌هایشان، سکوت و سستی آن جا را بر هم زدند.

سپیده دم روز دوشنبه، بزرگ مردی مُرد و با فرو ریختن ابهت پوشالی او، شهر از خمودی صدساله‌اش بیدار شد. آن وقت بود که دل به دریا زدیم و قدم به داخل کاخ گذاشتیم.

جسورترها پیشنهاد کردند که به دیوارهای رنگ و رو رفته کاخ که با سنگ محکمی روکار شده حمله کنیم. دیگران گفتند با گاوهای نر، دروازه را از لولایش درآوریم، اما هیچکدام از این ها لازم نشد. چراکه تنها لازم بود کسی قدری هل بدهد تا درهای بزرگ زره تنیده را از جا در بیاوریم. این درها در زمان روزهای شکوهمند ساختمان، در برابر لومباردی ویلیام دامپی یر پابرجا مانده بودند.

این کار به ورود در حال و هوای عصری دیگر شبیه بود؛ چرا که هوا در محفظه‌های این گستره بی‌کرانه قدرت، رقیق‌تر شده بود و سکوت فراگیرتر. همه چیز در نور بی روح به سختی دیده می‌شد. در سرتاسر حیاط اول، سنگ فرش‌ها اجازه داده بودند گیاهان هرزی که از زیر زمین فشار می‌آوردند، از لای سنگ فرش‌ها سر برآورند.

ما وضع درهم و برهم اتاقک نگهبانی را دیدیم که همه گریخته و سلاح‌ها در جعبه‌هایشان به حال خود رها شده بودند. میزهایی بزرگ با رویه زبر، با بشقاب‌هایی از پس مانده‌های ناهار یکشنبه که از ترس آن را ول کرده بودند.در هوای نیمه تاریک، ساختمان‌های فرعی کاخ را دیدیم که زمانی ساختمان دولتی بوده‌اند و قارچ‌های رنگارنگ و زنبق‌های کم رنگ در بین برگه‌های بلاتکلیف ریخته وسط حال – که روال طبیعی رسیدگی به آن‌ها از روال خسته‌کننده‌ترین زندگی‌ها هم کندتر بوده است – روییده بود.

در وسط حیاط حوض غسل تعمید را دیدیم که بیش از پنج نسل، طی تشریفات نظامی، در آن غسل تعمید داده و مسیحی شده بودند. در آن پشت، طویله ولیعهدها را دیدیم که به توقفگاه کالسکه‌ها بدل شده بود و در بین گل‌های کاملیا و پروانه‌ها، ماشین کالسکه‌ای بازمانده از روزهای شورش، ارابه‌ای از زمان شیوع طاعون، کالسکه‌ای از سال ظهور ستاره دنباله دار، یک ماشین نعش کش تر تمیز از دوران پیشرفت و خودرو لیموزین خواب گرد از نخستین سده برقراری صلح دیدیم…

درست مثل همه نوشته‌های مارکز، رمان پاییز پدر سالار پر از فلش‌بک به زمان‌ها و حوادث مختلف است و در عین حال داستان از زبان چند نفر که خود ژنرال هم یکی از آن‌هاست روایت می‌شود.

در آغاز، خواننده با دیدن گروهی لاشخور که به کاخ ریاست جمهوری هجوم آورده‌اند، پی به متروک بودن کاخ می‌برد و با شورشیان وارد آن می‌شود. گاوها و مرغ‌ها بعد از اینکه تمام کاخ را به گند کشیده و پرده و فرش و رومیزی‌ها را خورده، دیوارها را آلوده یا خراب کرده‌اند و تعدادی از آن‌ها مرده و باد کرده و کرم گذاشته‌اند.

تمامی کاخ خالی از سکنه است و بر اثر رطوبت و گذر زمان، گلسنگ و کپک تمام ساختمان را برداشته است. در وسط اتاق کار، جنازه ژنرال درست همانطور که عادت داشته است بخوابد: روی زمین درحالیکه دست راستش را بالش خود کرده، مرده است و لاشخورها چشمان او را درآورده و بدنش را خورده‌اند.

شورشیان که نسل پنجم دوران ریاست جمهوری خود او هستند و سال‌هاست او را در انظار عمومی ندیده‌اند، نمی‌توانند مطمئن شوند که او خود ژنرال است. سالخورده‌ترها نیز مرگ او را باور ندارند چون ژنرال یک بار دیگر نیز مرده و زنده شده است!

نقد رمان پاییز پدر سالار نوشته گابریل گارسیا مارکز

پرده دوم رمان پاییز پدر سالار: مرگ اول دیکتاتور

بعد، او در اتاق خواب را نیمه باز کرد و دزدکی به تالار پذیرایی نگاهی انداخت. خودش را دید که مرده‌تر و آراسته‌تر از همه پاپ‌های جهان مسیحیت دراز کشیده است. با بیزاری و شرم از جسد خویش، دل آزرده شد: نَرِه مرد نظامی در میان گل‌ها دراز کشیده، صورتش با پودر کم رنگ شده، لب‌هایش بزک شده، دست‌هایش مثل دست‌های سیاه یک خانم جوان، بی‌پروا بر روی سینه‌اش که به زینت‌های نظامی مجهز است، صلیب شده. اونیفورم رسمی پر زرق و برق، با ده قبه «ژنرال جهان» – عنوانی که پس از مرگ، کسی برایش ابداع کرده بود – و شمشیر «شاه دل» که او هرگز از آن استفاده نکرده بود. پوتین‌های چرمی با دو مهمیز زرین، اثاث بی‌شمار قدرت و ابهت نظامی حزن انگیز که به درجه یک آدم عادی کاهش یافته بود. یک نظامی قلابی که به آن وضع دراز کشیده بود! از جمعیتی که دور و بر جنازه‌اش ازدحام کرده بودند، عصبانی شد و با خودش گفت: خدا لعنت کند. من که اینطوری نیستم! …

او به واقع اینطوری نبود! آن جنازه متعلق به پاتریسیو آراگونس، مرد بطری ساز بیچاره‌ای بود که به دلیل شباهت بیش از حدش به ژنرال و بصورت اتفاقی بعنوان بدل او انتخاب شده بود.

بدل پدر سالار

ژنرال پاهای او را کوبیده بود تا مثل پاهای خودش پهن و زمخت شود. به او تربانتین نوشانده بود تا خواندن و نوشتن را فراموش کند، بیضه‌هایش را با درفش کفاشی سوراخ کرده بود تا مثل خودش به باد فتق مبتلا شود و به او امر کرده بود تا به هر زنی از خانه – از کلفت و آشپز و رختشوی و … – که می‌خواهد نزدیک شود، درست مثل او سرپا و در لحظه و با لباس کامل کار را انجام دهد و به قول نویسنده مثل یک خروس به مرغش به او ابراز عشق کند تا کسی متوجه تفاوت اصل و بدل نشود و این راز بین آن دو مانده بود.

بدل به جای ژنرال در مراسم عمومی شرکت می‌کرد. از محله‌های بدنام و فقیر بازدید می‌کرد و هرجا که شائبه تهدید وجود داشت، بجای ژنرال قرار می‌گرفت و دست آخر هم با نیزه‌ای از طرف مخالفان از پا درآمد. با مردن پاتریسیو آراگونس، همه جشن گرفتند و شادی کردند. از نظامیان گرفته تا بیوه‌های ژنرال که از عشق‌های چند ثانیه‌ای، کودکان کوتوله هفت ماهه‌ای داشتند و با کودکانشان در طویله زندگی می‌کردند!

شورشیان جنازه ژنرال را از تابوت بیرون آوردند و در خیابان‌ها به دنبال خود کشیدند و به او بی‌احترامی‌ها کردند. بیوه‌ها وسایل کاخ را به غارت برده و گریختند. شورشیان تابلوها و فرش‌ها و هر چیز باارزشی را در آتش بزرگ وسط میدان سوزاندند و … ژنرال از مخفیگاه بیرون آمد.

پرده سوم: بازگشت پدر سالار

او درِ اتاقِ شورایِ وزیران را کشید، بازش کرد و از بین هوای دود گرفته، حوالی میز دراز چوب گردویی، صداهای ضعیفی شنید. در میان دود، همه کسانی را دید که می‌خواست حضور داشته باشند: آزادی خواهانی که جنگ فدرال را فروخته بودند، محافظه کارانی که آن را خریده بودند، ژنرال‌های سر فرماندهی، سه نفر از اعضای شورای وزیران، اسقف اعظم و سفیر، آقای شونتنر!

همه با هم در دسیسه‌ای واحد؛ دعوت برای اتحاد همگان در برابر قرن‌ها استعمار؛ تا بتوانند غنائم مرگ را بین خود قسمت کنند و چنان در ژرفای آزمندی خود غرق شده بودند که کسی از حضور رئیس جمهور غیر مدفون خبردار نشد.

او فقط یک ضربه با کف دستش بر روی میز نواخت و فریاد کشید: «آهای!» و این تنها کاری بود که باید می‌کرد!

چرا که وقتی دستش را از روی میز بلند کرد همه از وحشت پا به فرار گذاشته بودند و تنها چیزی که در اتاق ماند، زیرسیگاری‌های لبریز، فنجان‌های قهوه، صندلی‌های واژگون بر کف اتاق بود. و «رفیق تمام عمرم ژنرال رودریگو د آگیلار» در لباس نظامی، کوچک جثه و خونسرد؛ دود را با دستش کنار زد و یادآوری کرد: روی زمین بخوابید جناب ژنرال! قرار است بازی مسخره‌ای شروع شود!

تمام مقامات فراری از کاخ به دست شورشیان کشته می‌شوند و تنها رئیس جمهور و رفیق تمام عمرش ژنرال د آگیلار باقی می‌مانند. رئیس جمهور خوشحال از این است که مشکل تمام شده و از حالا من تنها فرمان می‌رانم و سگی نیست که به من پارس کند!

ژنرال محافظ شخصی رئیس جمهور می‌شود و او برای اداره مملکت تنها یک وزیر بهداشت و یک خوشنویس برای نوشتن فرمان‌هایش در کنار خود نگاه می‌دارد. استبداد ادامه میابد. آن‌ها که به جنازه بی‌احترامی کرده‌اند شناسایی شده به تیرهای چراغ برق به دار آویخته می‌شوند تا برای دیگران عبرت شود.

به قدرت رسیدن پدرسالار توسط خارجی‌ها

ژنرال مردی کهن‌سال است که از وقتی به یاد داریم رئیس جمهور مملکت است و کسی به درستی سن او را نمی‌داند. نسل امروز گذشته‌ای مبهم و پر رمز و راز و افسانه گونه از او در ذهن دارند که البته با واقعیت وجودی او سازگار نیست. او مردی بی‌سواد، بی‌گذشته و بی‌کس است که خیلی اتفاقی به قدرت رسیده است!

درست وقتی که رئیس جمهور وقت به دلیل اغتشاش و حمله خارجی‌ها به کاخ ریاست جمهوری، چهل زن حرم‌سرا، ملکه، دخترش و خود را از ترس اسارت می‌کشد، «ژنرال» که جوانی نظامی و بی‌نشان است و دچار تب نوبه شده، توسط خارجی‌ها برای اداره کاخ و به صورت ضمنی اداره کشور انتخاب می‌شود. هیچ کس آن روزها را به یاد ندارد. آن نسل مرده‌اند و ژنرال کهن‌سال هنوز بر سر قدرت و فرمانروایی بر نسل‌های بعدیست که از او -که مستبد، مقتدر و بی‌رحم و خودرای است، برای خود خدایی ساخته‌اند و او نیز خود را در حد خدا – و چه‌بسا بالاتر قبول دارد.

رمان پاییز پدر سالار در وصف یک دیکتاتور بی رحم

پدر سالار: همه چیز به فرمان دیکتاتور

به ساعت‌ها فرمان می‌دهد و آن‌ها را به نفع خود و خواسته‌اش تغییر می‌دهد. به انسان‌ها به چشم ابزاری برای نیل به هدف نگاه می‌کند و همه چیز را برای خود می‌داند؛ مطلقا همه چیز را.

او با ژنرال‌های مملکت جلسه می‌گذارد اما حرف اول و آخر را خودش می‌زند. با آن‌ها دومینو بازی می‌کند اما هیچ کس اجازه ندارد او را در بازی ببرد! به همین دلیل همه به گونه‌ای طبیعی با او بازی می‌کنند و می‌بازند که خاطر مبارکش مکدر نشود! در میدان خروس جنگی‌ها هیچ خروسی حق ندارد خروسش را بزند! به همین دلیل همه خروس‌هایشان را به گونه‌ای تمرین می‌دهند که به خروس ژنرال خوب ببازد!

پرده چهارم کتاب پاییز پدر سالار: نسل کشی و عذاب وجدان

حتا هنگام انتخاب بلیت‌های بخت آزمایی باید به گونه‌ای عمل کنند که ژنرال پیر غول پیکر برنده شود. به همین دلیل هر سال بچه‌هایی را از بین حضار انتخاب می‌کنند و خوب آموزش می‌دهند که از داخل کیسه توپ‌هایی را که قبلا در یخ نگه داشته و از همه سردترند انتخاب کنند تا شماره بلیت ژنرال انتخاب شود! و برای آنکه ژنرال و مردم از ماجرا بویی نبرند، کودکان را در سیاه‌چال نگه می‌دارند!

تا وقتی که سیل مملکت را می‌برد و باز سازی شروع می‌شود، تعداد این کودکان به ۲۰۰۰ نفر رسیده است و تمام مردم و حتا سازمان‌های بین‌المللی پیگیر ناپدید شدن این کودکان هستند. ژنرال از این موضوع بی‌خبر است تا اینکه بروز سیل و تخریب سیاه‌چال‌ها ماجرا را آشکار می‌کند. ژنرال بدون هیچ گونه مشورت مشکل را حل می‌کند:

… پیش از سپیده دم دستور داد کودکان را در یک کرجی بگذارند که با سیمان بار شده بود. «آن‌ها را در حال آواز خواندن به محدوده آب‌های ساحلی ببرید و همچنان که به آواز خواندن ادامه می‌دهند، بی‌اینکه عذابشان بدهید با یک خرج دینامیت منفجر کنید!» سه افسری که این جنایت را انجام دادند، در حالت خبردار انجام موفقیت آمیز این مامورت را به اطلاع ژنرال رساندند. او درجه نظامی‌شان را ارتقا داد و به آن‌ها نشان وفاداری هم اعطا کرد؛ ولی بعدا بدون مراسم تشریفات، هر سه را اعدام و به عنوان جنایتکاران عادی تیربارانشان کرد. «چون دستورهایی وجود دارند که می‌توان صادر کرد، اما نبایستی اجرا شوند! خداوند لعنتشان کند. بچه‌های بیچاره!»

فجایعی با این میزان خشونت، بر اعتقادی بسیار قدیمی صحه می‌گذارد که بیمناک‌ترین دشمن در درون هر کس، در اعتقادات قلبی نهفته است. او انسان‌های بسیاری را مسلح کرده و به مقام رسانده بود که حکومتش را پابرجا نگه دارند و سرانجام، آن‌ها دیر یا زود بر دستی تف می‌انداختند که به آن‌ها غذا داده است. آن‌ها را با ضربه‌ای کنار می‌زد و کسان گمنام دیگری را برمی گزید. طبق ندای درونی‌اش، به آن‌ها امتیاز می‌داد و به بالاترین درجه‌ها ارتقا می‌داد: «تو به سروانی، تو به سرهنگی، تو هم به ژنرالی و بقیه، همگی به ستوانی! چه مصیبتی!»

پرده پنجم رمان: کودتای نافرجام علیه پدر سالار مبتلا به پارانویا

دیری نمی‌گذرد که ژنرال رودریگو د آگیلار که توانسته است قدرت دیگری به بزرگی قدرت رئیس جمهور در درون دستگاه او به هم بزند با همراهی گارد ریاست جمهوری نقشه کودتایی علیه رئیس جمهور می‌کشد:

ژنرال آگیلار قانع‌کننده‌ترین دلیل را برای این کار پیدا کرد: (ژنرال) شب‌های بی‌خوابی‌اش را به گپ زدن با گلدان‌های گل، دیدن نقاشی‌های رنگ روغن میهن پرستان و سراسقف‌ها در ساختمان تاریک می‌گذراند. درجه بدن گاوهای ماده را با تب سنج می‌گیرد و به آن‌ها فناستین می‌خوراند تا تبشان پایین بیاید. برای دریاسالارهایی که جز در اندیشه‌اش وجود نداشته‌اند، آرامگاهی ساخته است و از پنجره‌اش سه کشتی دیده است که در بندر لنگر انداخته و سرمایه عمومی را سر اعتیاد لجام گسیخته خریدن اختراع‌های ابتکاری بر باد داده است. حتا کوشیده است اخترشناس‌هایی فراهم کند تا منظومه شمسی را به خاطر رضایت یک ملکه زیبایی دگرگون کنند که تنها در رویاهای جنون آمیزش وجود داشته‌اند. در طول حمله ناشی از جنون پیری فرمان داده دو هزار کودک را در یک کرجی جای بدهند که با محموله سیمان بار شده و در دریا با دینامیت منفجر کنند.

لو رفتن کودتا و پذیرایی از مهمانان شام

خبر کودتا درست سه روز قبل از اجرا به گوش رئیس جمهور می‌رسد. او خود را به ندانستن می‌زند و نگهبانان خائن را درست مثل هرسال بعنوان مهمان دعوت می‌کند:

نگهبان‌های شخصی‌اش را بعنوان مهمان به حضور پذیرفت و خواست دور میز مهمانی برای صرف مشروب پیش از غذا بنشینند تا ژنرال رودریگو د آگیلار هم از راه برسد و به افتخار او بنوشند. با آن‌ها گپ زد و با هر کدامشان یکی پس از دیگری خندید. افسرها دزدکی به ساعتشان نگاه می‌کردند. ساعت پنج دقیقه به دوازده بود و ژنرال رودریگو د آگیلار نرسیده بود. هوا به گرمی دیگ بخار کشتی بود. عطر گل می‌آمد؛ گل‌های گلایل و لاله؛ بوی گل‌های سرخ سرزنده در آن اتاق در بسته. کسی پنجره را گشود. «نفسی کشیدیم. به ساعت نگاه کردیم. نسیم ملایم دریایی را با بوی تاس کباب خوشمزه جشن عروسی حس کردیم.» آن‌ها همگی بجز ژنرال عرق می‌ریختند. همه از کسالت آوری آن لحظه، زیر نگاه‌های سوزان و ثابت آن جانور کهن‌سال در عذاب بودیم. او با چشم‌های باز در عالم خود پلک می‌زد که به دوره دیگری از عمر جهان وابسته بود. ژنرال گفت: «به سلامتی». دست بی‌بازگشتش، شبیه زنبق پژمرده‌ای دوباره لیوانی را بالا برد که سراسر عصر به سلامتی دیگران بالا رفته و از آن نیاشامیده بود. صدای درونی تیک تاک ساعت‌ها در سکوت آخرین ورطه. ساعت دوازده شد اما از ژنرال رودریگو د آگیلار خبری نبود. کسی خواست برخیزد. گفت:« با اجازه.» ژنرال با نگاهی دهشت بار او را در جایش میخکوب کرد؛ یعنی کسی حرکت نکند، کسی نفس نکشد و کسی هم بی‌اجازه من زندگی نکند. تا این که ضربه‌های ساعت دوازده نواخته شد. بعد پرده‌ها کنار رفت و ژنرال بلند آوازه «رودریگو د آگیلار» بر روی سینی نقره‌ای وارد شد. دراز کش روی آرایشی از برگ‌های گل کلم و برگ بو. خیسانده شده به ادویه؛ قهوه‌ای رنگ به سبب تفت داده شدن در اجاق؛ مزین به اونیفورم پنج بادام زرین به خاطر مناسبت‌های رسمی، یراق‌های بی‌شمار روی آستین بازوی راستش، بخاطر دلاوری؛ شش کیلو نشان افتخار روی سینه‌اش و یک بوته گیاه جعفری در دهانش… و به کمک ساطورچی‌های رسمی، آماده برای مصرف در آن مهمانی دوستانه. در برابر وحشت میهمان‌هایی که در جای خود میخکوب شده بودند «و ما بدون نفس کشیدن، مراسم بدیع سلاخی و محیا سازی را شاهد بودیم.» بر هر بشقاب تکه‌ای هم وزن گذاشتند. وقتی نوبت به وزیر دفاع رسید، سهمش را با میوه‌های کاج و سبزی‌های عطرآگین انباشته ساختند. ژنرال دستور داد که شروع کنند: «نوش جان کنید آقایان!»

گابریل گارسیا مارکز نویسنده رمان پاییز پدر سالار و صد سال تنهایی

پرده ششم کتاب پاییز پدر سالار: مادر تنها عشق دیکتاتور

رئیس جمهور مردی بی‌خانواده و بی‌گذشته است. او کسی را فرزند کسی نمی‌داند. حتا نوزادان کوتوله هفت ماهه‌ای که معشوقان لحظه‌ای او پس می‌اندازند و در طویله بزرگشان می‌کنند، هیچ‌کدام نام و نام خانوادگی از او ندارند. او فقط مادر خود را به رسمیت می‌شناسد و این زن ساده بی‌سواد – که از وقتی به یاد دارد پرنده‌ها را رنگ می‌کند و می‌آراید و به مردم قالب می‌کند – را در حد پرستش دوست می‌دارد.

… چون کسی را فرزند کسی نمی‌دانست. به جز مادرش و فقط مادرش! این موضوع به طور یقین حتا درباره خود ژنرال هم صادق به نظر نمی‌آمد؛ چرا که می‌دانست مردی بدون پدر، مثل نامدارترین مستبدهای تاریخ بوده و تنها خویشاوندی آشنا – و شاید تنها کسی که داشته – مادرش بوده. نام مادرش «بندیسیون آلوارادو» بود که کتاب‌های درسی مدرسه‌ها، این اعجاز را به او نسبت می‌دادند که فرزندش را بدون تماس با هرگونه مردی به دنیا آورده و در رویا، کلیدهای سحرانگیز به سوی سرنوشتی مسیحایی را دریافت کرده است. با این دلیل ساده که: «هیچ مادری وجود ندارد. فقط یکی؛ آن هم مادر من!». با صدور حکمی، او را پیشوای زن کشور اعلام کرد. زنی غریب از اصل و نسب نامعلوم که سادگی روحش، در روزهای نخستین حکومت، ننگ مقام ریاست جمهوری بود؛ چرا که آن‌ها نه می‌توانستند بپذیرند که مادر رئیس مملکت، کیسه‌ای کافور به دور گردنش بیاویزد تا همه بیماری‌های واگیر را از خود براند و بکوشد چنگالش را در خاویار فرو کند و با کفش‌های چرمی گشادش تلوتلو بخورد و نه می‌توانستند این حقیقت را بپذیرند که او کندوها را بالای ایوان تالار موسیقی نگه دارد یا در تالارهای کار رسمی بوقلمون و پرنده‌های رنگ شده با آبرنگ پرورش دهد!… و هیجان زده در برابر همه نماینده‌های سیاسی با صدای بلندی بگوید: «اگر خبر داشتم که پسرم رئیس جمهور می‌شود او را به مدرسه می‌فرستادم! آره آقا!»

زنی چنان ساده که تا آخر عمر باور نمی‌کند اینکه پسرش رئیس جمهور و صاحب کشوری بزرگ است چه معنی دارد؛ و آن قدر ساده‌لوحانه در انظار عمومی حاضر شده و حرفه‌های بی‌مایه می‌زند که ژنرال بالاجبار او را به خانه‌ای در شهرکی نزدیک کاخ ریاست جمهوری می‌فرستد تا با فراغ بال پرنده‌هایش را رنگ کند. پیرزن بعد از عمری طولانی به بستر بیماری می‌افتد و ژنرال که تمام عشقش مادر است او را با زخم‌های گندیده و کرم زده بدنش به کاخ می‌آورد و تمام مرغ و پرنده‌هایش را هم در کاخ رها می‌کند تا او احساس دل‌تنگی نکند. با دستان خودش تن او را می‌شوید و ضدعفونی می‌کند و در ملافه‌های تمیز می‌پیچد و در آغوشش نگه می‌دارد تا آرام بخوابد.

گذشته و کودکی دیکتاتور

خود ژنرال زخم‌های سوزان را بنا بر توصیه وزیر بهداشت که نگران مرگ ناشی از جادوجنبل بود، با مرهم‌های ترکی می‌مالید. ژنرال گفت: «چه مصیبتی! ننه جان، خوبست با همدیگر بمیریم.» اما بندیسیون آلوارادو آگاه بود که تنها کسی‌ست که می‌میرد و می‌کوشید تا رازهای خانوادگی را آشکار کند، چون نمی‌خواست آن‌ها را به گور ببرد. به ژنرال گفت که چگونه جفت او را پیش خوک‌ها انداخته‌اند: «آقا جان، من هیچ‌وقت نتوانستم تشخیص دهم کدام یک از فراری‌ها پدر توست!» کوشید تا برای ثبت در تاریخ، به او بگوید که او را سرپا در پستوی یک میخانه آبستن شده و به خاطر انبوهی مگس‌های سمج در دور و بر شراب حاصل از شیره قند تخمیری، کلاه بر سر داشته است. او را با دشواری در دهلیز یک صومعه به دنیا آورده و در نور غم انگیز شمعدانی‌ها وارسی‌اش کرده است. او را در کهنه‌هایی که نوآموزان راهبگی به او دادند، می‌پیچد و در بازارها نشانی می‌دهد تا کسی را بیابد که درمانی ارزان‌تر از عسل بشناسد که تنها چیزی بود که آن‌ها بخاطر ناهنجاری شکل کودک به او تجویز می‌کردند…

پیرزن با افشای رازهای ناخوشایند کودکی که ژنرال ترجیح می‌دهد آن‌ها را هذیان‌های زنی درحال احتضار بداند، مرغ و پرندگانش را به او می‌سپارد و از دنیا می‌رود. ژنرال پیکر مادر را در یخ و خاک اره در تابوتی به گل آراسته به تمام نقاط کشور می‌فرستد تا مردم این قدیسه را از نزدیک ببینند و با او وداع کنند. برای خوش آمد ژنرال، گروهی از طرف دولت، جسد را همراهی می‌کنند و صورت او را با موم به شکل عکس ملکه در جوانی بازسازی می‌کنند تا همه کشور از اعجاز جوانی و زیبایی و ماندگاری او تحت تاثیر قرار گرفته به قدیسه بودن او شهادت دهند.

تاثیر مرگ مادر بر روحیه دیکتاتور

ژنرال مغموم که از جوانی عشقی بجز آنچه در لحظه و در پستوها آن هم با لباس کامل تجربه کرده نداشته، روحی رنجور و بیمار دارد. او به هر قیمت به هر زن و دختری که توجهش را جلب کند به همان شیوه دست میابد و به این منظور شوهرهای جوان زیادی را تکه‌تکه کرده است. اما هر بار پس از آن لحظه خاص، اندوه و بغضی شکننده او را دربر می‌گیرد. تا اینکه شیفته یکی از ملکه‌های زیبایی کشورش می‌شود: مانوئلا سانچس زیبا و فقیر و مغرور که در محله مخروبه جنگ سگ‌ها زندگی می‌کند. بعد از مدت‌ها با خودش کلنجار رفتن به دیدار او می‌رود اما دختر، او را ترسناک‌ترین، نفرت‌انگیزترین و بی‌رحم‌ترین شخصیت مملکت می‌بیند که جریان باد بوی بد بدنش را به سمت او می‌آورد! ژنرال بارها به دیدن او می‌رود و هدایای مختلف و بدیعی برایش می‌برد شاید بتواند دلش را به دست آورد اما دختر قصد ندارد به او جوابی دهد و روزی که او برای دیدن خورشید گرفتگی به منزل دختر رفته، در وانفسای شور و هیجان تاریکی در روز، دختر غیب می‌شود و هیچ‌کس اثرش را در هیچ جای کشور و دنیا نمی‌یابد. به همین دلیل همه به این نتیجه می‌رسند که مانوئلا سانچس تنها در رویاهای ژنرال بوده و وجود خارجی نداشته است. ژنرال خشمگین و شکست خورده به این نتیجه می‌رسد که باید او را نیز مثل دیگران به دست می‌آورد و خود را از کابوس رها می‌کرد!

پرده هفتم پاییز پدر سالار: عشق دیکتاتور به راهبه‌ای جوان

سال‌ها بعد در جریان اخراج راهبه‌ها از کشور – که قرار است عریان سوار کشتی شوند مبادا از اموال کشور چیزی را باخود ببرند! یکی از نوآموزان راهبگی توجه ژنرال پیر و فرتوت را به خود جلب می‌کند و دولتمردان که متوجه این امر می‌شوند، ماه‌ها بعد دخترک را از صومعه می‌دزدند و در جعبه‌ای همراه با بارها به کشور بر می‌گردانند و به ژنرال تقدیم می‌کنند. ژنرال دو سال تمام وقت صرف می‌کند تا دخترک به او عادت کند و او را بپذیرد. «لتیسیا ناثارتو» کم‌کم ژنرال را قبول می‌کند. دخترک به ژنرال که با بشقابی در دست و درحال قدم زدن در کاخ غذا می‌خورد، آداب سر میز نشستن را می‌آموزد. به او خواندن و نوشتن درس می‌دهد، او را در وان‌هایی از روغن‌های خوش بو استحمام می‌کند و به شرکت در مجالس شعر و موسیقی به همراه خود تشویق می‌کند. عشق‌بازی بدون پوتین و کمربند و شمشیر در بستر را به او می‌آموزد و ژنرال پیر بی‌سواد زشت عامی را به دولتمردی اتو کشیده و موقر تبدیل می‌کند. او را به عقد رسمی در کلیسا وادار می‌کند و – همانطور که ژنرال تصمیم گرفته بود – برایش پسری به دنیا می‌آورد که از همان آغاز سمت سرلشکری را به او می‌دهد. اما اشتیاق بیمارگونه لتیسیا ناثارتو به خرید و حضور هر هفته‌ای او در بازار با وجود سو قصدها به جانش، دست آخر او و کودک شش ساله‌اش را طعمه ۶۰ سگ آموزش دیده می‌کند که هر دو را می‌درند و جز مشتی استخوان باقی نمی‌گذارند!

پرده هشتم: فرا رسیدن پاییز پدرسالار

ژنرال، «خوزه ایگناسیو سائز دلاباررا» را که جوانی زیبا، مصمم، آراسته و سنگدل است مسئول یافتن عاملان جنایت می‌کند هرچند می‌داند سو قصد از طرف دولتمردان است. ایگناسیو هر روز چند سر را در کیسه‌ای برای ژنرال می‌فرستد و کشتار بزرگی به راه می‌اندازد و فریب دادن دولت و مردم و ژنرال را به صورت همزمان پیش می‌برد، اما دست آخر از غضب ژنرال جان سالم به در نمی‌برد.

ژنرال بالغ بر صد سال بر مملکت حکم می‌راند و چنان محکم و مستبد بر جایگاهش مستقر است که هیچ کس توان تصور کشور بدون او را ندارد. او که سالخورده و ناشنوا و فراموشکار شده برای اینکه ضعف پیری را از زیردستانش مخفی کند، دور و برش را خلوت می‌کند اما نام او و سخنانی که نمی‌زند و دستوراتی که نمی‌دهد هنوز مملکت را اداره می‌کند. تا اینکه معلوم می‌شود او مدت‌هاست در تنهایی مرده و خوراک لاشخورها شده است!

اگر مطالعه خلاصه کتاب پاییز پدر سالار شمار را به شناخت ریشه‌های روانشناختی رفتار دیکتاتورها علاقمند کرده باشد، دعوت می‌کنیم مقاله «بررسی روان‌شناسی رفتار دیکتاتورها: قدرت، ترس و اضطراب» را مطالعه کنید.