برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

من پیش از تو خلاصه یک رمان عاشقانه غمگین - کتابی که نمی‌توان زمین گذاشت
رزا عطایی در نقد کتاب

من پیش از تو: خلاصه یک رمان عاشقانه غمگین – کتابی که نمی‌توان زمین گذاشت

طبق عادت همیشگی قبل از آغاز به مطالعه کتاب، جملات و نقدهای کوتاه خواننده‌های خاص درباره کتاب «من پیش از تو» نوشته جوجو مویز را از نظر گذراندم. همه متفق‌القول اذعان کرده بودند که: کتابیست که نمی‌توانی آن را زمین بگذاری و نمی‌توانی تا آخرش از ریختن اشک خودداری کنی! عبارت آسوشیتدپرس تیر خلاص را زد: بعضی کتاب‌ها را نمی‌توان زمین گذاشت. پیشنهاد ما: کتاب من پیش از تو را باید همراه با یک جعبه دستمال کاغذی فروخت.

اصلا در حال و هوای مساعد برای گریه کردن با ۵۳۴ صفحه کتاب نبودم. کتاب را روی میز رها کردم و منتظر رسیدن کتابی دیگر که سفارش داده بودم ماندم. بعد از چند روز، تاخیر در رسیدن کتاب ناچارم کرد که من پیش از تو را با احتیاط و بی‌میلی باز و خواندن را شروع کنم. باید اعتراف کنم آنچه خوانندگان و منتقدان گفته بودند بسیار اغراق‌آمیزتر از واقعیت بود. به همین دلیل به علاقه‌مندانی که تحت تاثیر جملات پشت جلد یا نقدهای کوتاه، از خواندن کتاب من پیش از تو منصرف شده‌اند اطمینان می‌دهم که تا ۸۰ صفحه آخر کتاب نیازی به هیچ‌گونه دستمال کاغذی نیست!

خلاصه رمان من پیش از تو

پرده اول کتاب من پیش از تو: اخراج شدن از کار و فشار مالی

من پیش از تو با ترسیم صحنه‌ای که منتهی به تصادف سهمگین ویلیام جان ترینر – سهامدار موفق یک شرکت – که سی و دو سه ساله است و تمام دنیا را دیده و زندگی کردن را بلد است آغاز می‌شود. در ۵-۶ صفحه سرنوشت زندگی این جوان به کلی تغییر می‌کند اما نویسنده او را همین جا رها می‌کند و بقیه داستان را از زبان لوئیزا کلارک – دختر مجردی که داستان حول او می‌چرخد – پی می‌گیرد.

لوئیزا بلافاصله بعد از دبیرستان بدون تحصیلات ویژه یا تخصص خاص، به کار در یک آرایشگاه می‌پردازد اما در این زمینه استعداد چندانی ندارد و تنها ثمر کار کوتاه مدت او در این سالن، آشنایی با پاتریک است که بیشتر از ۶ سال با او دوست می‌ماند.

بعد از رها کردن کار آرایشگری به فرانک که همان روز کافه کوچکش را در دامنه قلعه تاریخی افتتاح کرده پیشنهاد همکاری می‌دهد و او که دست تنهاست آنچنان از این پیشنهاد خوشحال می‌شود که بدون هیچ بحثی لو کارش را در کافه آغاز می‌کند. خوش صحبتی و اجتماعی بودن لو باعث می‌شود که او ۶ سال – یعنی درست تا وقتی که فرانک بخاطر بیماری پدرش مجبور به بستن کافه می‌شود – با علاقه در کافه کار کند. با بسته شدن کافه، لو که خانواده‌اش شرایط مالی خوبی ندارند بیکار می‌شود.

لو با پدر و مادر و یک پدربزرگ علیل و خواهر و پسر کوچک خواهرش زندگی می‌کند. مادر بخاطر پرستاری از پدر علیلش قادر به کار نیست. پدر به تازگی در تعدیل نیرو از کار بیکار شده و کاترینا که ظاهرا باهوش‌ترین فرد خانواده است و بخاطر بارداری ناخواسته مجبور به ترک دانشگاه شده دریک گل‌فروشی کار می‌کند و درآمد چندانی ندارد.

لو به اداره کاریابی می‌رود اما پیشنهادهای کاری موجود با توجه به شرایط تحصیلی و تخصص او چندان جالب نیست. کارهای عجیب با ساعات کار عجیب‌تری را تجربه می‌کند اما مجبور است خیلی زود رهایشان کند.

چطور می‌توانستم به این مرد بفهمانم که هر طور شده باید کار پیدا کنم؟ چه می‌دانست که چقدر دلم برای کار قبلی‌ام تنگ شده است؟ بیکاری یک مفهوم بود، چیزی که در اخبار فقط در رابطه با کارخانه‌های اتومبیل سازی یا کشتی سازی مطرح می‌شد. هرگز فکرش را نمی‌کردم که از دست دادن کار مثل از دست دادن دست و پا باشد – چیزی که بدون خواست خودت و برای همیشه از دست می‌رود. هرگز به پول و آینده فکر نکرده بودم و واهمه‌ای از چیزی نداشتم.

فکر نمی‌کردم از دست دادن شغل در آدم حسی از بی‌کفایتی و تا حدودی بیهودگی ایجاد کند. این که صبح‌ها آدم خودش از خواب بیدار شود خیلی سخت‌تر از این است که ناگهان با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بپرد. دل آدم برای همکارانش تنگ می‌شود، اصلا هم مهم نیست وجه اشتراک کمی با آن‌ها داری. حتی می‌بینی که توی خیابان هم دنبال چهره‌های آشنا می‌گردی. اولین باری که خانم قاصدک را دیدم که بی‌هدف از مقابل فروشگاه‌ها می‌گذرد و درست عین خودم سرگردان است، دوست داشتم جلو بروم و بغلش کنم.

 خلاصه کتاب من پیش از تو رمان عاشقانه غمگین

پرده دوم کتاب من پیش از تو: تن دادن به کار سخت پرستاری از یک معلول بداخلاق

اما لو برای اینکه اسمش از فهرست حقوق بیکاری خط نخورد مجبور است سریعا کاری بیابد و رهایش نکند. بنابراین با این که از پرستاری سررشته‌ای ندارد و از نگهداری از معلولان متنفر است به اصرار کارمند اداره کاریابی پیشنهاد مصاحبه برای نگهداری از مردی که دچار آسیب نخاعیست و از گردن به پایین فلج است را می‌پذیرد.

لو که به پوشیدن لباس‌های عجیب با رنگ‌های جیغ عادت دارد به اصرار مادرش کت و دامن او را که برایش تنگ هم هست می‌پوشد و به عمارت بزرگ گرنتا هاوس که درست آن طرف قلعه است و فقط سه کیلومتر با خانه‌شان فاصله دارد می‌رود. کامیلا ترینر که زنی خوش پوش و جدیست و بسیار خسته بنظر می‌رسد اوراق پوشه سوابق لو را بررسی می‌کند و لو وسایل کم نظیر و لوکس و با ارزش خانه را از نظر می‌گذراند. کامیلا که لو را خیلی نپسندیده برای پذیرفتن او که بی‌تجربه و عجیب بنظر می‌آید مردد است ولی لو که اقتصاد خانواده به او وابسته است اصرار دارد این شغل را بدست آورد.

در همین حین متوجه می‌شود که مرد علیل، برخلاف تصورش شوهر کامیلا نیست، بلکه پسر جوان اوست: همان ویل ترینر که داستان با تصادف او آغاز شد. کامیلا قرارداد شش ماهه‌ای با لو می‌بندد و او را به عنوان پرستار کمکی برای ویل استخدام می‌کند و او را با نیتن – پرستار مرد ویل که امور پزشکی و کارهای شخصی او را انجام می‌دهد – آشنا می‌کند. همچنین تاکید می‌کند که ویل نباید بیشتر از ۱۵ دقیقه از دید او دور باشد. بعد او را به ساختمان فرعی که یک طبقه است و برای ویل مناسب سازی شده می‌برد تا با او آشنا شود:

همین که قدم به داخل اتاق گذاشتیم، مرد روی صندلی چرخ‌دار با موهایی کرک مانند و ژولیده به ما نگاه کرد. نگاهمان به هم افتاد و بعد از لحظه‌ای مکث، ناله وحشتناکی از دهانش خارج شد. سپس لب‌هایش چرخید و صدای رعب انگیزی از آن بیرون آمد. حس کردم مادرش میخکوب شد.

ویل، نکن!

مرد حتی به طرف مادرش نگاه نکرد. دوباره صدای عجیب و غریبی از جایی در قفسه سینه‌اش بیرون زد. صدای وحشتناک و دردناکی بود. تلاش کردم حالت عادی خودم را حفظ کنم. مرد با حالتی آشفته به من زل زد. قیافه‌ای در هم کشید و سرش کج شد و در شانه فرو رفت. غیرعادی بنظر می‌رسید، یک جورایی عصبانی بود. کیفم را چنان محکم گرفته بودم که بند انگشتانم سفید شده بود. با خودم فکر کردم: وای خدایا من از عهده‌اش بر نمی‌آیم. آب دهانم را قورت دادم. نگاه مرد همچنان به من بود. گویی منتظر بود من قدم ول را بردارم.

– من لو هستم.

ساکت شدم. صدایم بدجور می‌لرزید. نمی‌دانستم باید دست بدهم یا نه. بعد یادم آمد نمی‌تواند دستم را بگیرد. در عوض برایش دست تکان دادم و گفتم: لو مخفف لوئیزاست. سپس در اوج تعجب دیدم حالتش عوض شد. سرش روی شانه صاف ایستاد. ویل ترینر با آرامش به من زل زد و خفیف‌ترین لبخند دنیا بر لبانش ظاهر شد. گفت: صبح بخیر دوشیزه کلارک. مثل اینکه پرستار جدیدم هستید!

لو از برخورد اول حسابی جا می‌خورد ولی خوشبختانه تکلم و حواس ویل سر جایش است. اما نشستن روی صندلی چرخ‌دار بدون توان حرکت و تصمیم گیری برای زندگی‌اش او را که در تمام عمر، خود و کارهایش را مدیریت کرده و بسیار فعال و پرکار بوده، به شدت بی‌حوصله و بد اخلاق کرده است. این که دیگران کارهایش را انجام دهند، برایش برنامه بچینند و تصمیم بگیرند برای او مثل شکنجه است.

در اولین برخورد وقتی لو از ویل می‌پرسد چیزی لازم دارد، چای یا نوشیدنی یا هر چیز دیگر، ویل به تندی جواب می‌دهد که میدانم آدم خوش صحبتی هستی اما دور و بر من نپلک! همین حرف کافیست که لو خود را در آشپزخانه، مخفی و سرش را با نظافت و شست و شو گرم کند و طبق دستور خانم ترینر چند دقیقه‌ای یک بار از لای در ویل را بپاید.

زمان در روزهای اول کش می‌آید و تا ساعت ناهار که لو تنها نیم ساعت فرصت آزاد دارد به کندی و در سکوت سپری می‌شود. لو از فرصت استفاده می‌کند؛ از عمارت خارج می‌شود و ساندویچش را روی صندلی ایستگاه اتوبوس به دندان می‌کشد، نفسی می‌گیرد و به عمارت برمی‌گردد و تا عصر باز در سکوت و دلهره می‌گذرد. از نوع نگاه و برخورد ویل، لو به این نتیجه رسیده که ویل از او متنفر است و این نکته، کار را برای لو که اعتماد‌به‌نفس بالایی هم ندارد و همیشه زیر سایه هوش و توانایی خواهر کوچکترش قرار گرفته سخت‌تر می‌کند. تا جاییکه دو سه روز از شروع کارش در عمارت نگذشته که تصمیم به استعفا می‌گیرد. اما کاترینا – خواهر لو – تصمیم گرفته تا دوباره به دانشگاه برود و همه خانواده چشم به دستان لو دارند.

زجر کار برای ترینر با زخم زبان‌ها و بداخلاقی‌های ویل بیشتر می‌شود تا اینکه یک روز عصر آلیسیا – نامزد قبلی ویل – و روپرت – شریک کاری و دوست نزدیک ویل – به دیدنش می‌آیند و اعلام می‌کنند می‌خواهند به زودی باهم ازدواج کنند. ویل که دو سال از تصادفش می‌گذرد و ۸ ماه است آلیسیا را ندیده با یک جمله کوتاه تبریک می‌گوید و آن‌ها را از سر باز می‌کند. در فرصتی که لو مهمانان را بدرقه می‌کند ویل با عصایی که در کنار صندلی چرخدارش نصب شده و با اندک حرکتی که انگشتانش دارند تمام قاب عکس‌های گران‌بهای روی طاقچه که عکس‌های او از سفرها و صعودها و اسکی و موج سواری و … است و در بین آن‌ها عکس‌های دونفره‌اش با آلیسیا نیز به چشم می‌خورد را زمین می‌ریزد و می‌شکند.

لو که بخاطر بدرقه مهمانان، ویل را طولانی‌تر از زمان توافق شده تنها گذاشته با صدای شکستن از جا می‌پرد و با اضطراب از اینکه نکند ویل به خود آسیب زده باشد به اتاق می‌رسد و صندلی او را در میان شیشه‌های شکسته می‌بیند. معصومانه می‌پرسد چرخ صندلی چرخ‌دار هم ممکن است پنچر شود؟ این حرف لو در آن شرایط ویل را به خنده می‌اندازد. اما ویل هنوز هم با لو راه نمی‌آید و طعنه و تکه پرانی را رها نمی‌کند. تا اینکه لو که کارد به استخوانش رسیده با او دهن به دهن می‌شود. ویل که از بعد از تصادف لای پنبه نگه داشته شده و کسی نازک‌تر از گل به او نگفته است اول جا می‌خورد اما در دلش این رفتار او را می‌پسندد. کم‌کم او را به اتاقش راه می‌دهد، به تماشای فیلم و شنیدن موسیقی دعوت می‌کند و کتابخانه‌اش را در اختیار او می‌گذارد. او که مدت‌هاست با کسی هم کلام نمی‌شود به حرف‌های او می‌خندد و رفتارهای عجیب و دنیای کوچک و بسته او را نقد می‌کند. بنظر می‌رسد حضور دختری پر انرژی و خوش صحبت، او را از لاک خود بیرون آورده است؛ ولی با این همه چنان دنیای پیچیده و ذهن درگیری دارد و اتفاقات اخیر چنان زندگی‌اش را تغییر داده که به این راحتی نمی‌شود از درونش آگاه شد.

رمان من پیش از تو ماجرای عاشقانه و دراماتیک

پرده سوم: تلاش پرستار برای روحیه دادن

دردهای بیشمار بدن و مشکلات فیزیکی او را آزار می‌دهد و گاهی تا حد مرگ می‌کشاند. لو تلاش می‌کند به آرامشش کمک کند ولی این روند به کندی پیش می‌رود. تا اینکه در یکی از معاینات پزشکی وقتی نیتن در حال پوشاندن بلوز ویل بود لو متوجه زخم‌های روی مچ دست او می‌شود. زخم‌هایی که حاکی از تلاش ویل برای خودکشی بود. لو خود را به ندیدن می‌زند و حرفی از این موضوع به میان نمی‌آورد تا اینکه جورجینا – خواهر ویل – به دیدن ویل می‌آید و در بحث و جدل با مادرش، لو متوجه می‌شود که پدر و مادر ویل با کمک گرفتن او برای خودکشی موافقت کرده‌اند و قرار است ۶ ماه بعد به همین منظور به سوئیس بروند!

لو تازه می‌فهمد چرا با او به مدت ۶ ماه قرارداد بسته شده و چرا ویل اینطور او را – که به نحوی زندانبان او بوده – با تنفر نگاه می‌کرده است. از شنیدن این واقعیت خون در رگ‌های لو یخ می‌زند و تصمیم می‌گیرد کار را رها کند؛ بنابراین هنگام برگشتن به خانه نامه‌ای می‌نویسد و در آشپزخانه می‌گذارد. او که ناخواسته به ویل دلبسته است نمی‌تواند مرگ او را بپذیرد و از همه مهم‌تر اینکه مادر و پدر او با او هم داستان شده‌اند منزجر است.

برای اینکه آرامش خود را به دست آورد شروع به قدم زدن می‌کند اما وقتی به خانه می‌رسد می‌بیند که خانم ترینر در ماشینش منتظر اوست. او اصرار دارد که لوئیزا را سر کار برگرداند چون متوجه تاثیر مثبت او بر روحیه ویل شده و امیدوار است حضورش باعث انصراف او از خودکشی باشد. به لو پول بیشتری پیشنهاد می‌کند اما لو نمی‌پذیرد و بعد از سرزنش خانم ترینر برای کاری که قول انجامش را به پسرش داده به خانه بر می‌گردد.

او که برای آبروی خانواده ترینر ارزش قائل است نمی‌خواهد به خانواده‌اش چیزی از موضوع قرار خودکشی بگوید، اما با دیدن خواهرش طاقتش طاق می‌شود و ماجرا را تعریف می‌کند و می‌گرید. او شیفته ویل شده و تصمیم می‌گیرد به هر نحو ممکن او را به زندگی امیدوار کند. پس تصمیم می‌گیرد با شروطی به سر کار برگردد. او تصمیم دارد ویل را از خانه بیرون ببرد و او را به تجربه کردن کارهایی که با توجه به شرایطش می‌تواند انجام دهد تشویق کند. کامیلا و جورجینا به این برنامه بدبین هستند ولی استیون – پدر ویل – که تاثیرات وجود لو بر ویل را انکار ناپذیر می‌داند و به او اطمینان یافته است موافق است. اما عملی کردن این نقشه آسان نیست. ویل دوست ندارد در مقابل چشم دیگران ظاهر شود چون تحمل نگاه‌های ترحم انگیز دیگران را ندارد.

او از به نمایش درآمدن ناتوانی‌اش در ملا عام متنفر است اما لو تصمیمش را گرفته است. با برنامه ریزی و انجام پیش‌بینی‌های لازم و با کمک نیتن، ویل را به مسابقه اسب دوانی می‌برد اما برنامه اصلا خوب پیش نمی‌رود و از بد حادثه ویل اصلا علاقه‌ای به اسب‌ها ندارد. او که از تصمیم گرفتن دیگران به جای خودش متنفر است حسابی دلخور می‌شود و لو به سختی کاری که پیش رو دارد پی می‌برد.

لو که از کتاب و کامپیوتر فاصله دارد برای کمک به ویل با کارت عضویت خواهرش به کتابخانه می‌رود و کار با کامپیوتر را یاد می‌گیرد. در اتاق‌های گفتگو با توانخواهان صحبت می‌کند و با مشورت گرفتن از آن‌ها برنامه‌های کوچک و بزرگ دیگر می‌ریزد که بعضی از آن‌ها خوب پیش می‌رود و با روحیات ویل جور درمی‌آید. تا اینکه لو او را به جشن تولد خانوادگی کوچکش دعوت می‌کند و در نهایت تعجب، ویل دعوتش را می‌پذیرد. تمام خانواده شیفته ادب و رفتار و بزرگ منشی ویل می‌شوند اما پاتریک – دوست پسر لو – که احساس خطر می‌کند با او راحت نیست.

پرده چهارم من پیش از تو: عاشق شدن

لو که به خاطر تمرینات مستمر پاتریک برای شرکت در مسابقات دو کمتر او را می‌بیند و از طرفی مصمم است که روحیه زندگی را در ویل زنده کند برنامه سفر خارجی مهیجی را می‌چیند. اما می‌داند که ویل هنوز برای پذیرفتن این پیشنهاد آماده نیست. ویل که کارت دعوت عروسی آلیسا و روپرت را ندیده گرفته بود اعلام می‌کند که مایل است با لوئیزا به این جشن برود و می‌رود. جشن به خوبی برگزار می‌شود و ویل و لو هر دو سرخوش از جشن‌اند که لو فرصت را مغتنم می‌داند و قول سفر خارجی را از ویل می‌گیرد.

تجربه عاشقی در رمان تلخ من پیش از تو

ویل که در تمام مدت آشنایی با لو دوست دارد او را با دنیای بزرگ و هیجان انگیز آشنا کند و او را از لاک تکرار و حقارت دنیای کوچکش بیرون بکشد با پیشنهادش موافقت می‌کند. لو که در پوستش نمی‌گنجد به بررسی دقیق برنامه‌های مهیجی که ویل می‌تواند انجام دهد می‌پردازد. در همان حین به پیشنهاد پاتریک و به دلیل کوچک بودن خانه‌شان، به خانه پاتریک اسباب کشی می‌کند اما ارتباط آن دو خوب پیش نمی‌رود. با گذشت زمان علاقمندی‌ها و تمایلات آن‌ها از هم متفاوت شده و هر کدام مشغولیت خود را دارد و این امر در کنار علاقه و حساسیت لو به زندگی ویل باعث پایان یافتن ارتباط ۶ ساله آن‌ها می‌شود.

لو غرق در برنامه ریزی و انجام مقدمات سفر است و از تصور آنچه پیش رو دارند هیجان زده است که درست ۱۰ روز مانده به سفر، ویل دچار ذات‌الریه می‌شود و بالاجبار در بیمارستان بستری می‌گردد. لو که هم برنامه‌هایش به هم ریخته و هم کمتر از یک ماه فرصت دارد تا ویل را از تصمیمش منصرف کند بیتاب می‌شود. و درست وقتی در عمارت بزرگ تنهاست و خود را با کارهای کوچک سرگرم می‌کند و به ویل که روی تخت بیمارستان درد می‌کشد می‌اندیشد متوجه می‌شود که به شدت عاشق او شده است.

لو با موافقت پزشکان یک سفر به جزایر آفریقا طراحی می‌کند که متناسب با دوران نقاهت ویل باشد و درحالیکه تنها سه هفته به زمان خودکشی مانده با همراهی نیتن به سفر می‌روند. سفر رویایی به چنان بهشتی آنقدر با شکوه و جذاب است که هر سه در آرامش و زیبایی آن غرق می‌شوند. درست در آخرین شب، لو به ویل اظهار عشق می‌کند اما:

به گریه افتادم.

ویل خواهش می‌کنم. لطفا ازین حرف‌ها نزن. لطفا به من فرصت بده. به ما فرصت بده.

– هیس. فقط گوش کن. فقط تو، از همه مردم دنیا فقط تو. گوش کن چه می‌گویم… امشب، شب بی‌نظیری بود، بهترین شب زندگیم. حرف‌هایی که بهم گفتی، کارهایی که کردی تا اینجا بیایم… همه و همه این‌ها و با توجه به این که خودم می‌دانم اولش چقدر عوضی بودم. واقعا برایم حیرت انگیز است که می‌بینم چطور موفق شدی عشق را در قلبم بکاری. اما…

فشار انگشتانش را در دستم حس می‌کردم.

– همین جا باید تمام شود. نه دیگر صندلی چرخ‌دار باشد، نه ذات‌الریه، نه سوزش دست و پا. نه درد و نه خستگی. نمی‌خواهم صبح‌ها از خواب بیدار شوم و آرزو کنم کاش تمام شود. وقتی برگشتیم، می‌روم سوئیس. و تو کلارک اگر واقعا عاشقم هستی، اینطور که خودت می‌گویی، چیزی که بیش از همه خوشحالم می‌کند اینست که همراهم بیایی.

لو خشکش می‌زند. او که تحمل لحظه‌ای اندیشیدن به حرف‌های ویل را ندارد با او قهر می‌کند و بلافاصله بعد از برگشتن از سفر او را در فرودگاه ترک می‌کند و دو روز کامل خود را در اتاقش حبس می‌کند و می‌گرید. دست آخر کاترینا او را دلداری می‌دهد اما با هجوم خبرنگاران که مشتاق دانستن اخبار این خودکشی هستند به خانه، معلوم می‌شود که پاتریک این خبر را به خبرنگاران فروخته است.

پرده پنجم نجات بخش نبودن عشق: یک خودکشی لوکس در سوئیس

در همین حین و درحالیکه لو فکر می‌کند ویل کار را تمام کرده است، کامیلا به او زنگ می‌زند و اصرار می‌کند با آخرین پرواز شب که برایش رزرو کرده به سوئیس بیاید. مادر لو که حضور او را در مراسم خودکشی، شراکت در قتل می‌داند او را تهدید می‌کند که اگر به سوئیس رفت دیگر به خانه برنگردد. اما لو تصمیم خود را گرفته و مصمم است آخرین خواسته ویل را عملی کند.

کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم، حالا ضربان قلبش را کنار قلبم حس می‌کردم و فشار ضعیف انگشتانش را بر پشتم. نفس گرمش به موهایم دمیده می‌شد. چشمانم را بستم و در رایحه‌اش نفس کشیدم. به رغم طراوت و تازگی اتاق و بوی آزار دهنده ماده ضدعفونی کننده، باز هم بوی همان عطر گران‌بهای چوب سدر را می‌داد. سعی کردم اصلا به چیزی فکر نکنم. فقط می‌خواستم باشم، فقط می‌کوشیدم از راه احساسات و القای تدریجی، مردی را که عاشقش بودم جذب خودم کنم. می‌خواستم نشانش دهم که چه تاثیری بر من گذاشته است. ساکت بودم و حرفی نمی‌زدم. بعد صدایش را شنیدم. چنان تنگ دلش بودم که وقتی حرف می‌زد تمام ارتعاشش در بدنم جریان می‌یافت.

– هی کلارک، حرف‌های خوب بزن.

به بیرون پنجره و به آسمان آبی شفاف سوئیس چشم دوختم و قصه زندگی دو نفر را تعریف کردم. دو نفری که نباید باهم آشنا می‌شدند، وقتی هم باهم آشنا شدند از هم خوششان نیامد. اما بعد فهمیدند احتمالا در تمام دنیا فقط خودشان دو نفر هستند که همدیگر را درک می‌کنند. از ماجراهای مهیجی که داشتند حرف زدم. از جاهایی که رفته بودند و چیزهایی که دیده بودند که فکرش را هم نمی‌کردند. برایش از رعد و برق آسمان و دریای رنگین کمانی و شب‌های پر از خنده و شوخی گفتم دنیایی برایش ترسیم کردم که دور از منطقه صنعتی سوئیس بود. دنیایی که در آن همان کسی بود که دلش می‌خواست. دنیایی را ترسیم کردم که خودش برای من ساخته بود، پر از چیزهای شگفت انگیز و فرصت‌ها…

لو از سوئیس بر می‌گردد و طبق خواسته ویل به فرانسه سفر می‌کند و درست در کافه‌ای که او گفته به سفارش او یک قهوه بزرگ با کروسان سفارش می‌دهد و نامه‌ای که او با نرم افزاری که لو برایش سفارش داده بود نوشته را می‌خواند.

ویل بخشی از دارایی‌اش را به لو بخشیده و از او خواسته است تا آزادتر و خوب زندگی کند. دنیا را ببیند، چیزهای جدید را تجربه کند و آن طور که شایسته انرژی و توان اوست و لیاقتش را دارد زندگی جدیدی بسازد.

اگر کتاب من پیش از تو را خوانده‌اید یا نوشته‌های بعدی خانم جوجو مویز را خوانده‌اید، نظر خود را با ما در میان بگذارید.

اگر به خلاصه رمان و به سبک عاشقانه علاقمند هستید، خلاصه رمان «رمان «۱۱ دقیقه» اثر پائولو کوئلیو: خلاصه و نقد روان‌شناسی معجونی از عشق، سکس، درد و لذت» را مطالعه کنید.