برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

رمان «من او را دوست داشتم» اثر آنا گاوالدا: خلاصه کتاب
شهناز اشرفی در نقد کتاب

رمان «من او را دوست داشتم» اثر آنا گاوالدا: خلاصه کتاب

رمان «من او را دوست داشتم» در ایران بین اهالی کتاب بخصوص دختران و زنان معروف است و احیانا در لیست کتاب‌هایی که باید بخوانید مدتی است که به انتظار مانده و یا حداقل نام آن را بارها در عکس‌نوشته‌ها دیده‌اید. نویسنده کتاب خانم آنا گاولدا قلمی پرنفوذ دارد که اگر جملات تامل‌برانگیز وی را در گوشه و کنار فضای مجازی دیده باشید، حتما شما را برای لحظه‌ای به تفکر واداشته است. جملاتی ازین قبیل:

«چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی که دوستش داشته را از یاد ببرد؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد؟»

«ترجیح می‌دهم ببینم که امروز زیاد رنج می‌کشی تا این که ما‌بقی زندگی‌ات همیشه کمی رنج بکشی».

«عشق چیز مزخرفیه؟ درسته؟ هیچ وقت عاقبت نداره؟ -البته که عاقبت داره. اما باید بجنگی».

«زندگی قوی‌تر از توست، حتی وقتی اونو انکار می‌کنی، حتی وقتی نادیده می‌گیریش، حتی وقتی نمی‌خواهیش».

«مادربزرگم اغلب می‌گفت دست‌پخت خوب بهترین راه برای نگه داشتن یک مرد است. مادربزرگ من سر درنمی‌آورم، نمی‌فهمم. آشپزی بلد نیستم و به علاوه هیچ‌وقت نخواستم کسی را نگه دارم. – آفرین دخترکم پس تو موفق شده‌ای».

«چقدر ما ابلهیم اگر فکر کنیم که حتی برای یک ثانیه کنترلی روی زندگی‌مان داریم، خیلی ساده‌ایم. جریان زندگی‌مان از دستان ما خارج است، اما این مهم نیست. بهتر است که زودتر این حقیقت را بفهمی».

من او را دوست داشتم

من او را دوست داشتم: داستان عشق رها شده

رمان «من او را دوست داشتم» راجع به زن جوانی به اسم «کلوئه» است که همسرش، او و دو دخترش را یک‌باره و در پی عشقی جدید ترک می‌کند، بعد از این ماجرا، پدرشوهرش (پی‌یر) برای التیام کلو‌ئه تصمیم می‌گیرد چند روزی او را همراه با دو نوه‌اش به کلبه ییلاقی خود، خارج از هیاهوی شهر ببرد؛ پدرشوهری که از دید کلوئه و بقیه اعضا خانواده همیشه مردی کم حرف، خشک و رسمی به نظر می‌رسید، در این سفر در شبی طولانی در پی اعترافی رازگونه نزد کلوئه، پرده از معشوقه‌ای قدیمی برمی‌دارد. معشوقه‌ای که در میان‌سالی، شور و عشق جوانی را به پی‌یر برگردانده بود ولی پی‌یر برای حفظ بنیان خانواده‌اش او را رها می‌کند و باقی عمر را مانند روحی سرگردان در حسرت روزهای خوشی که با معشوقه از دست رفته‌اش داشت، در کنار خانواده باقی ماند. در انتهای رمان پی‌یر خاطره‌ای را برای کلوئه بازگو می‌کند که از نظر من کل پیام داستان را در بر دارد و اما آخرین پاراگراف رمان:

… یک روز، مدت‌ها قبل دختر کوچکم رو به شیرینی فروشی بردم. خیلی به ندرت پیش میومد که با دخترم به شیرینی فروشی برم. برای ما خیلی کم پیش میاد که دست اونارو بگیریم و حتی نادرتر این که با اونا تنها باشیم. صبح یک روز یک‌شنبه بود، قنادی پر بود از آدمایی که تارت میوه‌ای و کیک می‌خریدن. در راه برگشت او از من یک تکه نون باگت خواست تا بخوره. به او ندادم. گفتم: «نه، سر میز می‌خوری». به خونه اومدیم و سر میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خونواده کوچیک کامل، من نون رو بریدم. به این کار اصرار داشتم، می‌خواستم به قولم عمل کنم. اما وقتی نون رو به دخترم دادم اونو به برادرش داد… بهش گفتم: «اما تو گفتی که نون می‌خوای…» دستاش رو باز کرد و گفت: «من اون موقع می‌خواستم.» من اصرار کردم: «اما این همونه، همون طعمو داره.» صورتشو برگردوند و گفت: «نه، ممنون…» حالا ازت یه سوال دارم: آیا اون دختر کوچولوی لجباز ترجیح نمی‌داد با پدر خوشحال‌تری زندگی کنه؟…

حتما تا الان متوجه شده‌اید که رمان «من او را دوست داشتم» شخصیت‌های خاکستری را در برابر شما می‌چیند، رمانی که به شدت خواننده را درگیر می‌نماید و در انتها نمی‌توانید به درستی تصمیم بگیرید حق با کدام شخصیت داستان است. شاید جهت تصمیم‌گیری شما با توجه به موقعیتی که اکنون در آن قرار دارید مشخص شود… شما کلوئه هستید: زنی که پس از چندین سال زندگی مشترک به او خیانت شده و اکنون پریشان و مضطرب به دنبال نقص‌های نداشته‌اش می‌باشد… یا همسر کلوئه که به خود جرات ترک همسر و فرزند را داده‌اید و هربار که وجدان‌تان به شما نهیب می‌زند با خود تکرار می‌کنید «من فقط یک‌بار حق زندگی دارم پس چرا همین یک‌بار را با عشق زندگی نکنم؟»… شاید پی‌یر باشید و در حسرت روزهایی که می‌توانست با عشق بگذرد؛ فقط جسم‌تان در کنار خانواده است و روح‌تان با خاطرات روزهای خوشی که در مقطعی کوتاه داشتید سیر می‌کند… شاید هم مانند من در نقش دختر کوچولوی پی‌یر مدام با خود کلنجار می‌روید به کدامین گناه از روحی که پدر در روح دختر می‌دمد تا ابد محروم شدید؟

در هر نقشی که قرار دارید بعد از خواندن این کتاب کمی با خود تامل کنید. به راستی این همان زندگی است که انتظارش را داشتید؟ آیا در کهن‌سالی با مرور خاطرات امروز تبسمی کنج لب‌هایتان خواهد نشست یا حسرت تمام روزهای از دست رفته هاله‌ای غمگین خواهد شد در پس پرده چشمانتان…

در انتها دعوت می‌کنیم مطلاعه مقاله «مذهب، عشق و خرافه: نقد رمان «از عشق و شیاطین دیگر» اثر گابریل گارسیا مارکز» را از دست ندهید.