برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

مراحل سوگواری مرگ: چرا نظریه ۵ مرحله‌ای روانشناسی کلاسیک اشتباه است؟

وقتی پدرم از دنیا رفت، به شدت دنبال پاسخ این سوال بودم که بدانم مراحل و زمان پایان سوگورای چیست، غافل از بر خلاف نظریه مشهوری که ۵ مرحله برای سوگواری در نظر می‌گیرد، در واقعیت برای عزاداری بازه زمانی مشخصی وجود ندارد.

مراحل سوگواری مرگ یک عزیز: داستان واقعی یک محقق

من یک پیام کوتاه از پدرم دریافت کردم.

اولین فکری که به ذهنم آمد: امکان ندارد! پدر پیرم بلد نبود پیام کوتاه بفرستد.

دومین: امکان ندارد! پدرم فوت کرده است!

پدرم در ۴ سپتامبر، در یک روز سه شنبه، که تنها چند روز از ۸۲ سالگی‌اش می‌گذشت، از دنیا رفت. او یک کشاورز بود، درست مثل پدربزرگم؛ سخت‌کوش‌ترین و پرکارترین مردی بود که می‌شناختم.

مراحل سوگواری مرگ یک عزیز: داستان واقعی یک محقق

ما چهار فرزند بودیم؛ من و برادرم با یک سال اختلاف سنی و دو خواهر که پشت سرهم با اختلاف سنی پنج ساله از ما به دنیا آمدند. پدرم روش تربیتی ملایمی داشت که باعث می‌شد فریاد مادرم گاهی به هوا برود: «لئو! این بچه‌ها را از بالای آن درخت/ تراکتور/ انبار/ واگن پایین بیاور!»

عمرش به قدری طولانی بود که به تدریج بازنشته شد و برادرم تا وقتی همه ما بزرگ شدیم، مسئولیت مزرعه را بر عهده گرفت و همچنان هم او مزرعه را اداره می‌کند. از آنجایی که پدرم نمی‌توانست به طور کل از مزرعه دور بماند، در حیاط پشتی بزرگ‌مان به گشت و گذار می‌پرداخت و انواع مختلف کدو، سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی را در آنجا کشت می‌داد و نوه‌هایش را وادار می‌کرد تا علف‌های هرز را از ریشه در بیاورند و دانه بکارند.

من همیشه تصور می کردم که پدرم روی تراکتور یا حین انجام کارهای مربوط به کشاورزی فوت خواهد کرد. دوباره به موبایلم خیره شدم، از باز کردم و خواندن آن پیامک می‌رسیدم چرا که آن لحظه آنقدر برایم روشن و وحشتناک بود که به خودم اجازه دادم آن سوال را بپرسم: اگر واقعا اتفاق افتاده باشد چه؟

پیامک را باز کردم. برادرزاده‌ام با گوشی پدرم به من پیام داد بود؛ چون نمی‌دانست این خبر را باید به چه کسی بدهد. از اینکه پدرم از آن دنیا پیام نداده بود خیالم راحت شد، ولی از اینکه فرستنده پیام خودش نبود، خورد شدم. بنابراین به خودم حق دادم غرق گریه شوم.

به عنوان یک خبرنگار محقق، کار من این است که سر و ته هر ماجرایی را در بیاورم، از گزارش‌های پلیس گرفته تا مقرارت تصویب شده و پیشینه موجود در مقالات، جزوی از کار من است. آنها را طوری به رشته تحریر در می‌آورم که برای مخاطب جذاب بوده و به راحتی قابل درک باشد.

مراحل سوگواری مرگ: ۵ یا ۷ مرحله؟

بنابراین شروع به تحقیق درباره سوگواری کردم. تمایل شدیدی داشتم که بدانم زمان‌بندی آن چگونه است؟ چه زمانی قرار است گریه‌های بی‌امانی که زانوهای مرا خم می‌کند تمام شود، گریه‌هایی طولانی و سختی که باعث می‌شد قفسه سینه‌ام درد بگیرد.

تحقیقات من به اینجا رسید که بسته به منبع اندوه، پنج یا هفت مرحله سوگواری وجود دارد. روش‌های سوگواری و مراسمی که قرار بود سبب کاهش درد و رنج شود را جستجو کردم. یکی از نظریه ها برای قوت قلب دادن اینگونه می‌گفت: همه ما فانی هستیم و زندگی مترادف مرگ است، بنابراین سوگواری سراغ همه ما خواهد آمد (شتری است که دم در هر خانه‌ای می‌خوابد و مرگ حق است).

هیچ نکته‌ای عمیق‌تر از درک این مطلب نیست که اجتناب‌ناپذیری مرگ سبب می شود همه ما در رنج کشیدن یکسان باشیم.

در اواخر ماه آوریل بود که متوجه شدم پدرم در بستر مرگ است. آن روز کمی سرد بود و من حوالی حصار غربی مزرعه در حال قدم زدن بودم. موبایلم زنگ خورد، مادرم بود که زنگ زده بود تا نتیجه یک سری آزمایش‌های مهم پدرم را به من اطلاع دهد که اکنون یادم نمی‌آید چه بود، آزمایش خون؟ سی تی اسکن؟ یا ام آر آی؟

جواب تماس مادر را دادم و پرسید: «خانه‌ای؟» تماس قطع شد. نه، خانه نبودم و نمی‌توانستم صبر کنم تا به خانه برسم و با مادرم مجددا تماس بگیرم.

روی زین دوچرخه نشسته‌ام. هنوز هم می‌توانم گرمایی که از پشت گردنم به طرف گوش‌هایم تیر کشید را احساس کنم. هنوز نتیجه قطعی توسط پزشک تشخیص داده نشده بود، اما من می‌دانستم بدترین خبر ممکن در راه است. مادرم گفت آنها چیزی در پانکراس پدرت پیدا کرده‌اند.

نزدیک به ۷۵ درصد از بیماران مبتلا به سرطان پانکراس در سال اول می‌میرند. پدرم در عرض پنج ماه درگذشت.

قبل از اینکه پدرم از دنیا برود، شروع به سوگواری کردم. من متوجه شدم اسمی برای این حالت وجود دارد: سوگواری پیش‌بینی شده. بدترین چیز در مورد غم و اندوه، پیش‌بینی این است که هیچ‌کس آن را درک نمی‌کند، مگر اینکه آن را تجربه کرده باشد.

دوستانم سعی می‌کردند وقتی عصبانی می‌شوم مرا درک کنند. به صورت تعجب‌آوری با افرادی که برایم عزیز بودند عصبی برخورد می‌کردم، حتی یادم می‌آید یکبار سر یکی از دوستانم با صدای بلند فریاد زدم و گفتم: سعی نکن بی‌جهت به من بفهمانی که درک میکنی من در چه وضعیتی هستم، محض رضای خدا فقط به حرف‌هایم گوش کن. هر زمانی که تلفنم زنگ می‌خورد، قلبم فشرده می‌شد؛ آیا این همان تماس است؟ می‌دانستم! از دوستانم خواستم از فرستادن پیام کوتاه به من خودداری کنند، واقعا اعصاب آنها را نداشتم.

درخواست‌هایی که از دوستان و عزیزانم می‌کردند از این قبیل بود: لطفا من را از پاسخ دادن به پیام‌های طولانی‌تان معاف کنید، لطفا تماس نگیرید. من تمایلی به صحبت کردن و حرفی برای گفت و گو ندارم، لطفا برایم کارت نفرستید، خواهش می‌کنم! البته به برخی از افراد برمی‌خورد و واکنش‌شان بیشتر باعث عصبانیتم می‌شد.

من تمام این موارد و احساساتم را با دوستی در میان گذاشتم که اتفاقا اسم او نیز اندی بود. حرف‌هایم برایش اصلا عجیب نبود؛ او به من گفت: مرگ پدر و مادر حادثه ناگواری است و مردم واقعا نمی‌دانند چطور باید با آن کنار بیایند. او به من گفت تو عضو طایفه‌ای شدی که افراد آن قبیله شاهد مرگ پدر و مادرشان بوده‌اند. این دوستم که وضعیتم را درک می‌کرد گفت: «من هنگام فوت مادرم که از فرت ضعف ۳۱ کیلو شده بودم، دراز کشیده بودم و می‌توانستم از نفس‌هایش بوی مرگ را حس کنم.»

وقتی به دوست خوبم کریستی درباره پدرم گفتم، او گفت: «دختر، بذار یه چیزی بهت بگم، مسلما تماشای مرگ پدرت چیز زیبایی نبوده.» کریستی درک می‌کرد زیرا او شاهد مرگ پدرش بود، مرگی که سه سال به خاطر بیماری پارکینسون طول کشید.

من به این زنان خاص نیاز داشتم، نیازی نبود چیزی به آنها بگویم، خودشان همه چیز را می‌دانستند. آشنایی با آنها مرا نجات داد، چون که دیگر صبر و تحملش را نداشتم سعی کنم احساساتم را توضیح دهم، حتی کلمات مناسبش را هم پیدا نمی‌کردم.

در ماه جولای، یک گردباد از نوع EF-3 از شهر مارشالتاون در آیووا رد شد و آن را تکه پاره کرد. من در شهر بیمان در ۳۰ مایلی شمال‌شرقی آنجا ساکن بودم. اکنون که در نیویورک زندگی می‌کنم، گاهی فیلم‌های مربوط به آن واقعه را تماشا می‌کنم: برج ساعت بالای دادگاه شهر به داخل گرداب مکیده می‌شود، سقف خانه‌ها از جا کنده می‌شود و ستون خانه‌ها به موشک تبدیل می‌شدند.

همانطور که ویدیوهای لرزانی که با موبایل گرفته شده بود را تماشا می‌کردم، اشک از چشمانم سرازیر شد؛ چه بلایی سر تئاتر اوپرهام که پدرم من و برادرم را برای تماشای فیلم به آنجا می‌برد افتاد؟ چه بلایی سر خانه مادربزرگم آمد که هر یکشنبه بعد از کلیسا سری به آن می‌زدیم؟

روز بعد از فوت پدرم، من و شوهرم برای خرید مواد غذایی به مارشالتاون سفر کردیم. بعد تصمیم گرفتیم دوری در آن حوالی بزنیم و خرابی‌های ناشی از طوفان سهمگین را بررسی کنیم. غیرقابل توصیف بود، گویی در یک تور فاجعه‌گردی ثبت نام کرده بودم و در حال لذت بردن از خرابی اموال دیگران بودم و با طمع‌کاری هر چه بیشتر در جستجوی بدترین ساختمان‌های ویران شده بودم؛ به این کار نیاز داشتم.

چرا سوگواری یک فرآیند نیست؟

ما به سمت خیابان اصلی رفتیم تا به سمت خانه برگردیم و من داشتم تند تند با شوهرم که در صندلی شاگرد نشسته بود حرف می‌زدم. صدایم بلندتر شد، تقریبا داشتم داد میزدم، رانندگی می‌کردم و همزمان گریه می‌کردم. ناگهان ماشین را به کنار جاده کشیدم و در کنار خرابه‌های دادگاه فریاد زدم، فریاد زدم و فریاد زدم؛ بعد آرام گرفتم. دستمال کاغذی که شوهرم در سکوت به سمتم دراز کرده بود را گرفتم، بینی‌ام را پاک کردم و ۳۰ کیلومتر بدون هیچ حرفی و در سکوت به سمت خانه رانندگی کردیم.

آخرین روز زندگی پدرم بر روی زمین، روز دشواری بود. مطمئن بودم حرف‌های ما را درباره احتمال انتقالش به بیمارستان جهت بستری شدن، شنیده بود. حتی اگر می‌خواستیم او را در خانه نگه داریم، بدون تردید ما قادر به انجام مداوم مراقبت‌های لازم نبودیم. من از این فکر متنفر بودم، اما مجبور بودیم این گزینه را در نظر بگیریم. مادرم هم همینطور فکر می‌کرد.

یکباره پدرم به شدت به خودش پیچید. یکی از خواهرهایم با بی‌تابی از لندن پرواز کرد تا خودش را برساند، او به پدرم در پشت تلفن گفت که فردا می‌رسد و من دیدم که چهره پدرم از شنیدن صدای او چقدر بشاش شد. خواهر دیگرم که از مینیپولیس به سمت خانه راه افتاده بود، گرفتار طوفان شدیدی شده بود و در یک مکان امن پناه گرفته بود. بعد از اینکه بیماری پدرم تشخیص داده شد، من یک دفترچه خاطرات برداشتم و شروع کردم به نوشتن. نوشتم: «من فقط می‌خواهم او در عمر کوتاهی که برایش باقی مانده است، احساس خوبی داشته باشد، من می‌خواهم احساس صلح و پذیرش داشته باشد. تمام چیزی که می‌خواهم این است که وحشت زده نشود.»

و او نبود. برادرم به یک کشیش زنگ زد که در چند ساعت خود را رساند. هنگامی که کشیش وارد شد، شنیدم که پدرم با خوشحالی و صدای واضح گفت: «سلام پدر، چه عجب! داشتم نگران می‌شدم که پس کی قرار است ببینمت!» من و برادرم در کنار تخت او زانو زده بودیم و کشیش را که داشت آخرین تلقین‌هایش را می‌داد، همراهی می‌کردیم: سه سوگند عالی مرتبه از کتاب مقدس.

من تمام آن روز را در کنار بسترش دراز کشیدم. یک قهوه آبکی را با نی به او دادم. در حالیکه که به من چشمک می‌زد گفت: قهوه‌ای که درست کرده‌ای از قهوه‌های مادرت بهتر است. همانجا دراز کشیدم، هنوز گرمای پدرم را در کنار خود حس می‌کردم و از پنجره به درخت برگ حیاط پشتی نگاهی کردم و به او گفتم، نگران نباش یادم می‌ماند برای پرنده‌ها دانه بپاشم.

چرا سوگواری یک فرآیند نیست؟

تحقیقات من می‌گفت مدتی طول می‌کشد تا من به زندگی عادی برگردم. تا همین الان، زندگی عادی جدید من شامل انواع عزاداری های مختلف در خلوت و جلوی چشم دیگران بوده است. برخی روزها دردی که دارم شبیه سوختن نوک انگشتم در برخورد با تابه داغ است که می‌سوزد، اما جای شکرش باقی است که سریع رد می‌شود. در روزهای دیگر در مغازه آقای جو روی بسته‌های یخ زده میگو شروع به گریه‌های بی‌امان می‌کنم، یا مثل امروز، هنگامی که به باغچه زمستانی پشت بام آپارتمانم نگاه می‌کنم، به یاد گوجه‌فرنگی‌های تابستان، بوی گرد و خاک و پدرم می افتم و بغضم می‌ترکد.

موبایلم صدا می‌دهد. یک پیامک دیگر از «پدرم». این بار تصویر یک سنجاب روی لبه بشکه زنگ زده آب. این بار می‌خندم. من هنوز شماره پدرم را در لیست مخاطبین به نام برادر زاده‌ام تغییر نداده‌ام و نمی‌دانم چه زمانی می‌خواهم این کار را بکنم. مردم ممکن است وسوسه شوند و بگویند که تو در مرحله انکار سوگواری گیر کرده‌ای. اما آن‌ها اشتباه می‌کنند. من می‌دانم که پدرم مرده است، من آنجا بودم.

من متوجه هستم چرا مردم مدام دنبال مراحل سوگواری مرگ یک عزیز هستند. به عنوان یک آمریکایی (بخوانید هر شخصی که هر حرفی را که رسانه می‌زند می‌پذیرد، در این مورد تفاوت چندانی بین عموم مردم دنیا نیست)، ما یاد گرفته‌ایم تا باور کنیم که سوگواری یک فرایند است، یک پدیده خطی که قادر به درک آن هستیم. من با دلم که بعد از مرگ پدرم شکسته است، کنار آمده‌ام و مشکلی ندارم، اما با اندوهم که گاها به اوج جنون می‌رسد، چه کنم؟ زیرا تنها در این حالت جنون است که می‌توانم خود را تخلیه کنم.

اکنون احساس رهایی می‌کنم؛ نه از غم و اندوه و درد، بلکه از انتظاراتی که از خودم در مورد نحوه برخوردم با این حادثه داشتم. هیچ جدول زمانی وجود ندارد. برای سپری کردن و پشت سر گذاشتن این اندوه بزرگ؛ حتی یک مسیر مستقیم هم وجود ندارد، و برای اولین بار در زندگی، من این مسئله را پذیرفته‌ام.

 

منبع: نیویورک تایمز

 

یادداشت مترجم:

اگر چه در مقاله افسانه و باورهای اشتباه روان‌شناسی و ذهن در این مورد ۵ مرحله نظریه مشهور سوگواری (مدل کوبلر-راس) صحبت کرده‌ایم که شامل:

۱-انکار ۲-خشم ۳-مصالحه به امید بازگرداندن عزیز از دست رفته ۴-افسردگی ۵-پذیرش

 

پانوشت:

مراسم عزاداری بعد از فوت عزیزان در کشورها و فرهنگ‌های مختلف به طرق مختلفی برگزار می‌گردد. اما این نکته را باید در نظر داشت که هر فردی برای سوگواری روش منحصر به فرد خویش را دارد. بعضی افراد (عمدتا برون‌گرا)، در جمع دوستان و آشنایان به تسکین غم خود می‌پردازند؛ اما کم نیستند افرادی (درون‌گرا) که در تنهایی خود به سوگواری می‌پردازند، افرادی که شاید از نظر دیگران صبور، آرام و تسلیم در برابر مشیت الهی به نظر بیایند، اما از درون تجربه اندوه یکسانی را تجربه می‌کنند. مسلما تسکین گروه اول که بی‌محابا در جمع اشک می‌ریزند، روشی متفاوت به نسبت گروه دوم می‌طلبد و اغلب افراد برای تسلی گروه دوم راه‌کاری بلد نیستند (در این مورد مطلب روش‌های تسلی دادن فرد اندوهگین و افسرده را حتما مطالعه کنید).

همانطور که نویسنده محقق بیان می‌کند، در واقعیت نمی‌توان زمان بندی خاصی برای دوره‌های عزاداری و دسته‌بندی آن به صورتی که در بعضی کتاب‌های روان‌شناسی و مقالات مختلف بیان شده ارائه کرد. زیرا نحوه عزاداری هر فردی منحصر به خود اوست و طول دوران سوگواری او با توجه به پارامترهای مختلف شخصیتی و شرایط زندگی وی کاملا متفاوت خواهد بود. اگر شما همینک در دوره سوگواری به سر می‌برید و این سوال ذهنتان را مشغول کرده که این دوران تا چه زمانی ادامه خواهد داشت، باید این نکته را بدانید که هیچ پاسخی برای این پرسش وجود ندارد. در عین حال، صحبت با دوستی که دوره‌ای مشابه شما را پشت سر گذاشته قطعا می‌تواند تسلی‌بخش باشد.