برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

هیچ اهمیتی ندارد که سبک یادگیری شما شنوایی باشد یا بصری!

برای اینکه محتوای مقاله را دریابید، باید آن را بخوانید! هرچند که بسیاری از مردم بر این باور هستند که «خوانش» مطلب بهترین روش یادگیری برایشان نیست. در عوض اغلب افراد ترجیح می‌دهند که به یک توضیح گوش فرا دهند و یا به نموداری نگاه کنند که موضوع را تشریح می‌کند. محققان نظرات متفاوت درباره یادگیری ارائه کرده‌اند که به عنوان «نظریه‌های سبک یادگیری» معروف هستند. این نظریه‌ها آن‌قدر تاثیرگذارند که در بسیاری از ایالت‌ها (از جمله نیویورک) از معلمان خواسته می‌شود که در مورد این سبک‌ها اطلاعات کافی داشته باشند و سر کلاس درس نیز آن‌ها را به کار بگیرند.

اما باید توجه داشت که شواهد علمی مناسبی در جهت تایید وجود چنین سبک‌های یادگیری وجود ندارند.

تبعات پذیرش تئوری‌های نادرست سبک‌های یادگیری

سبک یادگیری شما چیست؟

در طی چند دهه گذشته، محققان ده‌ها نظریه برای طبقه‌بندی انواع سبک یادگیری پیشنهاد کرده‌اند. مشهورترین نظریه این است که برخی از افراد از واژه و برخی دیگر از تصویر خوششان می‌آید. اما پیشنهادات دیگری هم وجود دارند که بین افراد تمایزهای دیگری قائل می شوند: برای مثال آیا شما تمایل دارید مشکلات را با شهود خود حل کنید یا با تجزیه و تحلیل آن‌ها؟ یا برای فهم یک مسئله پیچیده ترجیح می‌دهید، آن را به صورت کلی در نظر بگیرید یا سراغ جزئیات آن می‌روید؟

اگر هر کدام از این نظریه‌ها درست باشد، فواید مهمی به ارمغان خواهد آورد. در کلاس درس، یک آزمون کوتاه می‌تواند کودکان را به عنوان یک یادگیرنده نوع «الف» یا «ب» دسته‌بندی کند. آن وقت معلم می‌تواند با توجه به این دسته‌بندی در طول سال، برای آموزش آن‌ها از استراتژی‌های مختص همان دسته استفاده کند. سر کار نیز برای اینکه مدیری به کارمندان خود اطلاعات یکسانی در مورد پروژه بدهد، ممکن است برای یک سری از افراد یادداشت بفرستد و با دیگران مستقیما گفتگو کند.

آیا واقعا سبک یادگیری هرکس با دیگری متفاوت است؟

آیا چنین همتاسازی‌ای عملی است؟ برای تایید این نظریه، محققان باید سبک یادگیری افراد را مشخص کنند. سپس از آن‌ها بخواهند مطلبی را مطابق با روش مترادف یا متضاد با آن سبک یاد بگیرند. به عنوان مثال، در یک آزمایش برای سنجش صحت نظریه بصری-شنوایی، محققان سبک یادگیری افراد را از طریق پرسش‌هایی در مورد استراتژی‌های ذهنی‌شان چنین تعیین کردند: آیا برای هجی کردن کلمه‌ای ناآشنا از تلفظ حروف آن استفاده می‌کنید یا از تجسم حرف‌هایش؟ آیا برای آدرس دادن از کلمات استفاده می‌کنید یا از کشیدن کروکی؟

سپس شرکت کنندگان بر حسب اینکه تمایل‌شان برای یادگیری آن مطلب به صورت تجسم ذهنی (تجربه یادگیری بصری) یا تلفظ حروفش (تجربه یادگیری شنوایی) باشد، به سبک یادگیری مد نظر خود امتیاز دادند. در مورد افراد با فرض داشتن سبک یادگیری شنوایی، تمرکز بر شنیدن حروف ادا شده، می‌بایست نسبت به تجسم آن در عملکرد بهتری در به یادسپاری آن داشته باشد. برای افراد با فرض داشتن سبک یادگیری بصری باید الگو برعکس باشد. اما در نهایت تعجب معلوم شد که اینگونه نیست.

نظریه اشتباه سبک یادگیری و تبعات پذیرش آن

مسلما این نظریه اشتباه است. اما مردم به طرز تعجب‌آوری طوری عمل می‌کنند که گویا این نظریه صحت دارد. افراد سعی می‌کنند مطابق فرضی که در مورد سبک یادگیری‌شان دارند، یاد بگیرند. محققان در آزمونی از شرکت‌کنندگان خواستند تا یک مهارت جدید را با توجه به دستورالعمل‌های کتبی و نمودارها که در دسترس‌شان قرار گرفته بود، بیاموزند. در این آزمون، افرادی که خود را یادگیرنده کلامی تصور می‌کردند، به سراغ کلمات و افرادی که خود را یادگیرنده بصری تصور می‌کردند، سراغ تصاویر رفتند. اما نتایج تست‌ها نشان داد که به رغم پایبندی و اصرار افراد به سبک مورد نظرشان، هیچ گونه تسریع در یادگیری‌شان اتفاق نیافتاد.

در یک آزمایش دیگر، محققان فعالیت مغزی افراد را ثبت کردند تا نشان دهند که آیا به لحاظ ذهنی، افراد برای یادگیری یک موضوع جدید، آن را به گونه‌ای تغییر می‌دهند تا با آنچه که فکر می‌کنند سبک یادگیری آن‌هاست، هم‌راستا شود یا خیر. محققان از محرک‌هایی استفاده کردند که شامل تصاویر (مثلث آبی راه راه) یا توصیف کلامی («سبز»، «نقطه چین»، «مربع») بود. نحوه آزمایش اینگونه بود که در عین حالیکه شرکت‌کننده درون یک اسکنر مغز قرار گرفته بود، می‌بایست به محرک‌های متوالی پاسخ می‌داد. برای اجتناب از هر گونه اشتباه در نتایج، افراد به هیچ وجه از قبل نمی‌دانستند که محرک بعدی ممکن است تصویر یاشد یا کلمه.

شیوه کارکرد مغز

شیوه کارکرد ذهن

وقتی افرادی که خود را یاد‌گیرنده بصری توصیف می‌کردند، به جای شنیدن کلمات، حروف آن کلمه‌ها را تصور می‌کردند و بخش بصری مغزشان فعال می‌شد؛ آن‌ها در عمل محرک کلامی را به یک تصویر تبدیل می‌کردند. به همین ترتیب، افرادی که خود را یاد‌گیرنده کلامی فرض می‌کردند، هنگام دیدن یک تصویر، حوزه‌های کلامی مغزشان فعال می‌شد. اما این تلاش‌ها کاملا بیهوده بود. چون حتی هنگامی که محرک‌ها با سبک یادگیری که فرد برای خود متصور است، مطابقت می‌کرد، نتایج یادگیری باز هم بهتر نمی‌شد.

مشکل فقط این نیست که تلاش برای یادگیری به سبک فرضی افراد، کمکی به ایشان نمی‌کند. بلکه معضل اینجاست که داشتن چنین دیدگاهی می‌تواند برای شما هزینه هم داشته باشد. نظریه‌های سبک یادگیری این واقعیت را نادیده می‌گیرند که یک نوع استراتژی ذهنی در یادگیری کارهای خاص می‌تواند خیلی موثرتر از استراتژی دیگر باشد. به عنوان مثال، نظریه‌ای را در نظر بگیرید که بین تفکر شهودی و انعکاسی تمایز قائل می‌شود. اولی سریع و متکی به حافظه است؛ دومی کندتر و تحلیلی است.

فارغ از اینکه سبک مورد نظر شما چه باشد، تفکر شهودی برای مسائلی که به خلاقیت نیاز دارند بهتر است و تفکر انعکاسی برای مسائل تفصیلی مثل محاسبه احتمال. فردی که خود را از نظر فکری شهودی می‌پندارد و حاضر نیست از پایبندی به سبکی که خودش برای خودش تعریف کرده کوتاه بیاید، مسلما امتحان آمار را پاس نخواهد کرد!

هر چند نظریه‌های سبک یادگیری کمکی به عملکرد ذهنی ما در یادگیری موضوعات نمی‌کند، اما می‌توانیم چند درس از این تحقیق یاد بگیریم.

۱. اول اینکه به جای تلاش برای تطبیق یک کار با سبک یادگیری خود، نحوه تفکر خود را با نوع کار مطابقت دهید. صرف نظر از باوری که به سبک یادگیری خود دارید، بهترین استراتژی برای یادگیری یک کار، همان است که در مورد آن موضوع خاص توسط متخصصین حوزه مربوطه توصیه می‌شود (مثلا برخلاف آنچه تبلیغ می‌شود، برای یادگیری زبان تازه عموما توصیه نمی‌شود که بدون اختصاص وقت کافی برای تمرین نوشتار و مکالمه، صرفا به سراغ یادگیری در حین خواب بروید).

۲. دوم اینکه اجازه ندهید که مدل سبک یادگیری شما به یک پیش‌بینی برای پذیرش شکست یا بهانه‌ای برای یاد نگرفتن مطلبی مبدل شود. گفتن «شرمنده که تاریخ ها را با هم اشتباه کردم»، «من نمی توانم خطی فکر کنم» بی‌معنی است. به همین ترتیب، نباید معلم را مسبب مشکل فرزندتان در یاد‌گیری سر کلاس درس بپندارید.

۳. در نهایت باید پذیرفت که ایده تطبیق وظایف با سبک یادگیری فردی، تنها یک ایده امیدوارکننده بود و نه بیشتر. یک تغییر ساده که بتواند عملکرد افراد را در مدرسه و سر کار بهبود ببخشد. ما دیدیم که چنین چیزی صحت ندارد، اما این تحقیق سبب باز شدن دریچه‌های امید دیگری شد؛ و آن اینکه ما بوسیله سبک یادگیری محدود نشده‌ایم. راه هر نوع یادگیری برای ما باز است.

 

منبع: نیویورک تایمز

 

یادداشت مترجم:

استفاده‌ای که محققین حوزه روان‌شناسی و علوم اعصاب از دستگاه اسکنر مغز برای گرفتن بازخورد لحظه‌ای می‌کنند، در دهه اخیر به صورت چشم‌گیری توانسته تا حدود زیادی نظرات مختلف قبلی را صحت‌سنجی کند. در مورد سبک‌های یادگیری باید گفت که مقاله فوق با استناد به مدارک واقعی، در حقیقت دارد به این نکته اشاره می‌کند که «هر کاری یک راهی دارد» و اصرار ورزیدن بر سبک یادگیری شخصی در خیلی از موارد، به شکست و اتلاف وقت و انرژی منتهی می‌شود و چه بسا توامندی‌های فردی را زیر سوال برده و حتی به کاهش اعتماد به نفس منجر شود.
اما در مقابل باید به این نکته نیز اشاره کرد که روش‌های پیشنهادی برای یادگیری یک مطلب برای همگان جواب نمی‌دهد. دلیل هم این است که تا زمانی که فرد نتواند کنجکاوی ذهن خود را برای یادگیری مطلب برانگیخته کند، مطلب به هر روشی که ارائه شود، به دلیل عدم اشتیاق و اراده شخصی، آموزش واقعی اتفاق نخواهد افتاد.

برای اینکه بتوانید مطلب یا مهارت جدیدی را هر چه سریع‌تر بیاموزید، تا جای ممکن بر جذابیت آن موضوع در ذهن‌تان به هر طریق ممکن بیافزایید (خواندن، دیدن، گفتگو، ترکیب روش‌ها با ایده‌های مهیج). این تنها روشی است که در مورد ذهن جواب می‌دهد: کنجکاوی و دیگر هیچ!